X

پریناز...تولد دوباره عشق
خدایا همراهش باش...

اینجا دفتر دل نوشته های من برای نازنین دخترم پرینازه.از اینکه به خونه دل ما سر میزنین ممنونم.دوست دارم هر نظری و پیشنهادی دارین حتما حتما برام بنویسین.چون اینطوری شما هم در رشد و تربیت و آموزش پریناز با من سهیم هستید.دوستتون دارمقلب



[موضوع : ]
[ جمعه 6 آبان 1390 ] [ 17:22 ] [ مامان پریناز ]

فکر می کردم دیگه نتونم بنویسم!بس که دست و دلم به نوشتن نمی رفت.یا فرصتش نبود یا حوصله اش...چند رو زپیش یه دفتر خاطرات از پریناز رو داشتم ورق میزدم.ماه به ماه تغییرات رشدی و حرکتی و روحی اش رو ثبت کردم.باورم نمیشد یعنی من اینقدر باحوصله بودم و خبر نداشتم؟؟!!

یه سال جدید رو هم شروع کردیم به این امید که لااقل از سال گذشته پرآرامش تر باشه.دخترک نازنین خونه ما حسابی بزرگ شده و حس و حالش نشون میده که راستی راستی بزرگ شده.قدش که 119 سانت و خورده ای شده!دندونهاش یکی بعد اون یکی میریزن و الان شده حکایت:پریناز بی دندون...افتاد تو قندون...الان وقتی نگاهش میکنم انگار یه رفیق چندین ساله کنارمه که طاقت لحظه ای ناراحتی منو نداره هرچند که به قول خودش شیطون گولش میزنه و ناراحتم می کنه...هنوز هم کلمات غلطی تو جمله هاش هست که آرزو میکنم هیچ وقت درست نشه که حس کنم هنوز بچس...بابای دختری اون روز نگاه عمیقی بهش کرد و گفت:زود بزرگ نشو پریناز...

شروع امسالمون با سفر شمال و طبیعت زیبای جنگل و دریا بود.خدا کنه تا آخر سال پر از تازگی و شادی باشه.

این روزها هفته اول بعد تعطیلات هستیم و عجججب کند میگذره ساعتها!!و من در یک خلسه نه چندان لذت بخش و پر از فکر و خیال دارم به سر می برم و امید دارم که اردیبهشت بتونه حالمو خوب کنه...



[موضوع : ]
[ چهارشنبه 18 فروردين 1395 ] [ 9:56 ] [ مامان پریناز ]

جشن تو ،جشن تولد  تموم خوبیاست....تولدت مبارک

 

 



[موضوع : ]
[ پنجشنبه 28 آبان 1394 ] [ 23:19 ] [ مامان پریناز ]

یه روزهایی هست که با بقیه روزها فرق دارن.روزهایی که تاریخش رو تو دفتر خاطراتت ثبت می کنی تا یک عمر یادآوری کنی....

عزیز مامان...یه روزی وقتی خندیدی و نشونه رویش اولین مرواریدتو دیدم از سر ذوق جیغ بلندی کشیدم و به همه خبر دادم که دختر من دیگه بزرگ شده و دندون درآورده!باورم نمیشد روزی که همین دندون بخواد بیفته یه حس متفاوت رو تجربه کنم.که  وقتی بابات بهم گفت صبح دندون های پریناز لق شده درجا اشکهام بریزه.که ندونم خوشحالم از اینکه واقعا بزرگتر شدی یا ناراحتم از اینکه دلم نمیخواد بزرگ بشی...

هرچی که هست این اتفاق رو که دو روز مونده به تولد 5سالگیت افتاد به فال نیک میگیرم و از خدا میخوام وجود نازنینتو برامون سلامت نگهداره با یه لبخند خوشگل و مرواریدای سفید جدید!!



[موضوع : ]
[ سه شنبه 26 آبان 1394 ] [ 10:01 ] [ مامان پریناز ]

خیلی وقته که به دفتر خاطراتمون سر نزدم.بس که زندگی امون نمیده.از بعد عید فطر که رفتیم تبریز و چند روز خستگی درکردیم بکوب مشغول کار بودم.وقتایی هم که کار ندارم حوصله ندارم و خسته ام!اصلا چند وقته همش خسته ام میفهمین خسسسته!دلم یه تنوع توپ میخواد که هنوز نمیدونم چی!شاید یه سفر یا یه خرید یا یه کار جدید یا یه حرکت توپ!چه میدونم باید بشینم ببینم زندگی چی جلوی پامون میذاره.ولی شکر خدا برای سلامتی ، همین بسهبغل



[موضوع : ]
[ دوشنبه 2 شهريور 1394 ] [ 11:13 ] [ مامان پریناز ]

ماه مبارک امسال تا اینجا برای من کمی سخت گذشته.نمیدونم بنیه بدنیم ضعیف شده  یا زمان طولانی روزه داری برام سخته،به هر حال که از ابتدای ماه کمی درگیر مشکلات جسمی بودم ولی دلم نمیاد روزه هامو نگیرم.نمیخوام به این زودی خودمو ببازم.هرچند که چند روزی به شدت مریض شدم که انگاری میگفتن ویروسه.ولی شکر خدا بهترم.شب های قدرم تند و تند داره میگذره اما من حس و حال عاشقی زیاد سراغم نیومد.وای که میترسم از بار سنگین گناهام باشهگریهاسترس کارهای شرکت رو حال و هوای جسمی و روحیم بی تاثیر نبوده.تماس های هر روزه دکتر از امریکا و امر و فرمایش های تمام نشدنیش گاهی واقعا دچار اضطرابم میکنه.خداییش بعضی فرمول های ذهنی آدم ها رو درک نمیکنم.فقط آرزو میکنم خدا خودش اونها رو تو موقعیت های سخت تر قرار بده تا طعم آزار دادن دیگران رو بچشن....وای چقدر دلم پر بود!!!

همکاری پریناز تو این ماه خیلی عالی بوده چون دیگه قشنگ میفهمه روزه چیه.بعد از ظهرا اجازه استراحت به من میده و کمتر ازم درخواست بازی داره.چند روزی که مریض بودم خیلی دلش گرفته بود و همش از دور واسم بوس میفرستاد چون هادی نمیذاشت زیاد نزدیکم بیاد.این روزا حس میکنم یه جور عجیبی عاشقشم.حتی وقتی تو خونس دلم براش تنگ میشه و میرم سراغش و کلی بغلش میکنم.انگار دیگه واسم یه دوست مهربونه که روزی هزار بار قربون صدقم میره.همیشه از خدا تن سالم و لب خندون واسه عشق خودم و همه بچه های دنیا میخوام...

تقریبا 10 روز از ماه مبارک باقی مونده که از خدا میخوام توان مضاعف بهم بده.از الان دارم ذوق میکنم واسه تعطیلات عید فطر که ان شالله یه چند روز بریم سفر و استراحت که هییییچی مثل سفر حال منو خوب نمی کنه...

 



[موضوع : ]
[ چهارشنبه 17 تير 1394 ] [ 9:00 ] [ مامان پریناز ]

این مامان من خیلی غرغروعه!از وقتی یادم میاد همش داره غر می زنه که این بچه چرا غذا نمی خوره؟چقدر بد اداست!یه بار نشد بیاد از من تعریف کنه.چه میدونم شاید می ترسه منو چشم بزنن همین یه ذره گوشت تنم آب بشه!!ولی گفتم خودم بیام اینجا اعتراف کنم که سند بشه و مامانم نتونه بعدا بزنه زیرش!من دختر خوبی شدم.سعی می کنم مامانمو اذیت نکنم.البته مامانمم خیلی مامان خوبیه همیشه ازم می پرسه غذا میل داری؟فقط اگه بگم بله برام غذا میاره.قبلاها میگفتم مامان خسته ام میشه تو غذامو بدی؟اونم میگفت باشه عزیزم.بعدم منو لوس می کرد و غذامو میذاشت دهنم.منم تا میتونستم طولش می دادم.بعدم مامان عصبانی می شد که اه خسته شدم بچه خودت غذات بخور!ولی الان اگه به مامانم بگم غذامو تو میدی بهم؟میگه نه عزییییزم من خیلی کار دارم.بعدم زودی میره تو اتاق.حالا کاری هم نداره ها همش سرش تو گوشیشه یا نمازشو طول میده!خودم میفهمم گولم میزنه ولی برای اینکه بدونه دختر بزرگی شدم خودم همه غذامو میخورم.اگرم بعضی روزا دلم گوشت یا مرغ غذا رو نخواد مامانم اصلا عصبانی نمیشه.

مامان من خیلی دستپختش خوبه!همه اینو میگن.هر وقت ازم بپرسه خوشگلم دلت میخواد غذا برات چی بپزم؟میگم عدس پلوووو یا کوکوسبزی.مامانم زودی برام می پزه.منم اندازه یه بابا میخورم و مامانم قربونم میره!همیشه مامانم غذا رو میاره با خنده میاره.ظرف غذاهای خوشگل برام می خره.یه طرفش برنج یه طرف خورش یه طرف ماست میریزه.اب و دستمال کاغذی هم میاره آخه من موقع غذا خوردن هی دور دهنمو پاک می کنم.غذام که تموم میشه من و مامانم بلند میگیم الهییییی شکر.مامانم دیگه غصه غذاخوردن منو نمیخوره.چون بالاخره تو هرخونه ای یه غذایی پیدا میشه که من دوست داشته باشم مثل پلومرغ.سبزی پلو با ماهی.خورش قیمه.خورش قورمه سبزی که عااااااشقشمممم.نیمروووو و ...یه وقتایی هم یواشکی که مامانم حواسش نیست بعضی غذاها و خوراکیا رو مزه می کنم ببینم خوشم میاد یا نه.اگه خوشم بیاد یه عاااالمه تعریف می کنم که مامانم بازم بهم بده.

اگه مامانم میدونست که من یه روزی دختر عاقلی میشم و کمتر حرصش میدم اینقدر خودشو واسه غذاخوردن من اذیت نمی کرد.مامان جونم ببخشید بخاطر روزایی که ناراحتت کردمماچ



[موضوع : ]
[ دوشنبه 18 خرداد 1394 ] [ 19:35 ] [ مامان پریناز ]

زمانی که پریناز کوچیک تر بود یکی از دغدغه های ذهنیم! این بود که چرا متوجه بو نمیشه.برام عجیب بود که چرا پسرعموش که البته 3 سال ازش بزرگتره وقتی وارد جایی میشه میتونه بو بکشه و متوجه نوع غذا بشه.خداییش یه وقتایی فکر میکردم لابد شامه ضعیفی داره ولی حالا ورق برگشته.دخترک من اونقدر به بو حساسه که گاهی مشکل زا میشه.مثلا وقتی که بوی ناخوشایندی حس میکنه مثل بوی سرکه ، برمیگرده میگه مامان چه بوی گندی میدی!خطاالبته کلی باهاش حرف می زنم که اگر بوی بدی هم بیاد نباید به کسی چیزی بگه ولی خب بچس دیگه.الان وقتی دخملی از مهد میرسه خونه از بیرون در صداش میاد که میگه:وااااای عجب بوی خوبی.بوی کوکو سبزی میادا!! بوی پلو مرغه ها!و عجیب درست تشخیص میده.کافیه یه پاف عطر بزنیم و خانوم کلی به به چه چه کنه وای مامان چه بوی عطری میدی!و الان برام جالبه که چقدر بعضی چیزا میتونه ارثی باشه و یه بچه به مامانش بره!!هرچند امیدوارم این حساسیتش به بو به مرور کمتر بشه چون من خودم گاهی خیلی اذیت میشم و حتی ممکنه با بوی ناخوش حالم دگرگون بشه 



[موضوع : ]
[ دوشنبه 4 خرداد 1394 ] [ 10:50 ] [ مامان پریناز ]

** داریم سه نفری پانتومیم بازی می کنیم.بابا و پریناز یه اداهایی در می آرن که من اصلا متوجه سوژه مدنظرشون نمیشم.بعد دخترک به من میگه:مامان تو اصلا استعداد نداری!  درسخوان

** یه چیزایی رو از تو غذاش جدا می کرد.میگم مامان جان همشو باید با هم بخوری نباید جدا کنی.میگه:من فعلا هوس اینو ندارم!!متنظر                                   

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 



[موضوع : ]
[ سه شنبه 29 ارديبهشت 1394 ] [ 22:49 ] [ مامان پریناز ]

شاید قبلاها فکر میکردم اوووو چه خبره 10 ساله طرف ازدواج کرده خسته نشدن از هم؟؟!!ولی امان از عمر که به چشم برهم زدنی می گذره و خدا رو شکر به خاطر گرمای عشق...                                                                            

 

 

 

 



[موضوع : ]
[ پنجشنبه 24 ارديبهشت 1394 ] [ 10:52 ] [ مامان پریناز ]

آخ که نفسم برید تا فروردین تموم شد.عجب ماهی بود.به بلندی کل سال بود انگار! و حالا رسیده اون ماهی که من عاشقشم.که خود خود بهاره...ولی چی شده که دلم میخواست امروز به جای 1 اردیبهشت 31 اردیبهشت بود شاید می شد یه نفس عمیق بکشم...

بازهم نیمه وقت سرکارم و البته به شدت جویای کاری برای پر کردن روزهای خالی که بلکه چرخ زندگی بچرخه!!

خدا رو هزار مرتبه شکر که هستیم...که دور همیم...که نازنینم روزی هزار بار وجودمو غرق بوسه میکنه و از ته دل میگه خیییلییی دوستت دارم...که انگار راستی راستی بزرگ شده...و انگار منم بزرگ شدنشو پذیرفتم...به سلیقه اش به نظرش و به خواسته هاش احترام میذارم و فقط دلم میخواد خوشحال باشه از بودنش در کنار ما...خدایا ببخش که یه روزهایی مثل این روزها دلم میخواد فقط زمان بگذره...این روزها رو تو حساب کتاب عمرمون حساب نکن لطفا! 



[موضوع : ]
[ سه شنبه 1 ارديبهشت 1394 ] [ 13:45 ] [ مامان پریناز ]

صبح روز 12 عید دخترک از خواب پاشد...

مامان امروز خونه کی میریم؟

دخترم میریم پارک نهار می بریم.پارمیدا هم میاد

واااااااای مامان مرسی از خبر خوبت.روز مادر برات یه کادوی خوشگل میگیرم.یه بلوز خوشگل با یه روسری خوشگل!

الهی من فدای زبونت بشمممممبوس

 



[موضوع : ]
[ شنبه 15 فروردين 1394 ] [ 9:53 ] [ مامان پریناز ]

شکرخدا که بهمون سلامتی داد که یه سال تحویل دیگه کنار هم باشیم و از خدا سلامتی عزیزانمون رو بخوایم.سال نوی ما تو رامسر تحویل شد کنار خانواده و دورهم.چند روزی شمال بودیم و برگشتیم و الان هم مشغول دید و بازدیدای عید هستیم.دخترک خونمون امسال خیلی خوب عید رو درک کرده و خوشحاله.از چند تا تیکه لباس نو...از سفر...از مهمونی...از عیدی گرفتن...حسابی هم شیطنت میکنه!از خدا میخوام امسال سال خوشی و نعمت و برکت برای همه باشه و کسی طعم تلخ بیماری رو نچشه.

 

 

 

 



[موضوع : ]
[ چهارشنبه 5 فروردين 1394 ] [ 15:22 ] [ مامان پریناز ]

شاید به جرات بگم اولین سال در عمرمه که اینقدر بی تفاوتم به شروع سال نو.اصلا دریغ از ذره ای ذوق و شوق که در وجودم برای اومدن سال نو باشه.علتشو میدونم ولی کاری از دستم برنمیاد جز صبر و انتظار.شاید استرس  این روزها و شرایطی که برامون پیش اومد حس و حالمون رو گرفته و چون ماههای سختی رو گذروندیم انرژی و رمقی برای مقابله با این استرس نداریم.ولی دلم روشنه که با شروع سال جدید دفتر دلتنگیای امسالمو میبندم و فراموش میکنم هر چه بر ما گذشت...خدایا خودت شاهدی که صبوری کردم و میدونم که جواب صبرم پیش توست.حال ما رو بهتر و بهتر کن...



[موضوع : ]
[ پنجشنبه 28 اسفند 1393 ] [ 1:45 ] [ مامان پریناز ]

انصافا اسفند،ماه بی نظیریه.یک ماه پر از شور و هیجان و نشاط...یک ماه پر از انتظار های قشنگ...خوشحالم که اسفند امسال در کنار سختی هایی که وجود داره ،آرامش بر زندگیمون حکمفرماست.خوشحالم که دخترک خونه ما با تغییرات خیلی خوب مواجه شد و خیال ما رو کلا راحت کرد.از همه مهم تر خوشحالم که دیگه تمیزکاری آنچنانی ندارم و میتونم بشینم لذت زندگی رو ببرم!هوس کردم بازار هم برم تا عید و شور و حال مردمی که در حال خریدن و فروشنده هایی که کنار خیابون جنسهاشونو میفروشن رو ببینم....میدونم و مطمئنم که سال خوبی در پیش دارم بهتر از امسال و پربرکت از امسال...



[موضوع : ]
[ شنبه 2 اسفند 1393 ] [ 9:36 ] [ مامان پریناز ]

بعد از روزهای خیلی خسته کننده بعد از جابجایی دیگه الان تا حدی مرتب شدیم و داریم خستگی در میکنیم!البته اگر کار بیرون بذاره که یه نفس بکشیم!!دخترکم خیلی خونه جدیدو دوست داره و این مدت بس که خونه مامان بزرگاش بوده دیگه میخوایم بریم جایی میگه نهههه بمونیم خونه خودمون!همش دل دل میکنم واسه عید و یه استراحت حسسسسابی و انشالله یه سفر یه خستگیمون در بره.

دوستت دارم خدااااابغل



[موضوع : ]
[ دوشنبه 13 بهمن 1393 ] [ 13:26 ] [ مامان پریناز ]
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 19 صفحه بعد
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

دختر نازم تو بزرگترین هدیه خدا به قلب مامان و بابا هستی.زندگی ما با حضور تو هر روز شیرین تر میشه
آمار وبلاگ
آنلاین : 2
بازدید امروز : 8
بازدید دیروز : 64
بازدید هفته گذشته : 512
کل بازدید : 324452
امکانات وب
تماس با ما href="http://www.1abzar.com">ابزار وبمستر