بستن تبلیغات

پریناز...تولد دوباره عشق

پریناز...تولد دوباره عشق
خدایا همراهش باش...

اینجا دفتر دل نوشته های من برای نازنین دخترم پرینازه.از اینکه به خونه دل ما سر میزنین ممنونم.دوست دارم هر نظری و پیشنهادی دارین حتما حتما برام بنویسین.چون اینطوری شما هم در رشد و تربیت و آموزش پریناز با من سهیم هستید.دوستتون دارمقلب



[موضوع : ]
[ جمعه 6 آبان 1390 ] [ 17:22 ] [ مامان پریناز ]

دخترک این روزا حسابی معنای قهر رو فهمیده و باهامو قهر می کنه.اصلا هم از رو نمیره که بیاد منت کشی!بیشترین دعوامونم سر موضوع تکراری "خوردنه"...یعنی جدا و عمیقا احساس میکنم پیییییییییییییر شدم سر حرص خوردن واسه غذا.نمیدونم تو مغز این یه ذره بچه چیه.چرا از خوردن هر خوراکی نا آشنا و حتی آشنایی خودداری می کنه.گاهی وقتا دلم میخواد موهای سرمو بکنم یا سرمو بکوبم به دیوار بلکه حرصم خالی بشه.این وضعیت همراه با روزه داری که دیگه داغون میکنه آدمو.اونم عین ما داره روزه میگیره با این فرق که افطار هم نمیکنه.بدجور به سرم زده چند روز ازش دور باشم تا جفتمون از این فاز منفی بیرون بیاییم.ظهر نهار آوردم.کاملا مشخص بود گرسنشه.اولین لقمه رو خورد.سر دومی تف کرد بیرون.منم غذا رو گذاشتم رو میز.خانوم مثلا قهر کرد رفت تو تخت ما دراز کشید.گفتم برو اتاق خودت برای چی میای تو تخت من؟با حالت حرص درار گفت دوست دارم اینجا بخوابم.منم یه طرف دیگه تخت دراز کشیدم و شروع کردم به چرت و پرت گفتن:بابا هادی یه کیسه زباله بیار میخوام این دخترو بندازم توش بره پیش گربه ها.میخوام یه دختر ناااااااااااااز بیارم براش غذا بپزم باهاش بازی کنم.اونم حرف منو گوش میکنه....وسط چرندیاتم هم اون میگفت:نه نمیخوام گربه منو بخوره دردم میاد...نه من از این خونه نمیرم!!!آخر سرم رفت اتاقش و تو تختش گرفت خوابید..نمیدونم چه آینده ای در انتظار مونه.فقط خدایا تو رو به حق این روزهای ماه مبارک به حق اشکای چشمم یا این دخترو شفا بده یا منو از این زندگی خلاص کن...



[موضوع : ]
[ جمعه 28 تير 1392 ] [ 15:09 ] [ مامان پریناز ]

خدای مهربون شکرت که امسال هم نفسی تو سینه من قرار دادی که عطر قشنگ رمضان رو حس کنم.شکرت که امسال هم مهمونم کردی.ازت میخوام حال من رو بهترین احوال دگرگون کنی تا چیزی جز رضای تو نخوام...

اولین جمعه ماه مبارک یعنی دیروز مصادف شد با هفتمین سالگرد ازدواجمون.برای افطاری هم مهمون دعوت کرده بودم و دور هم خیلی بهمون خوش گذشت.فقط حیف که شب در اثر یه اشتباه عکسهام از دوربین پاک شد.ولی اشکالی نداره دخترک که عاشق تولد گرفتنه.امشب شمع روشن میکنیم و باز هم تولد میگیریم و عکسامونو ایندفعه سفت و سخت می چسبم!!

خدایای مهربونم بابت همسفر مهربون زندگیم شکر....



[موضوع : ]
[ شنبه 22 تير 1392 ] [ 13:10 ] [ مامان پریناز ]

خیلی عصبانی اممممممممم.....وقتی داری مطلب قبلی رو ویرایش می کنی برمیداره تاریخ روز ویرایشو میزنه....اه اه آدم اینقدر خنگ؟!!من 2 هفته پیش برای مطالب "موضوع" گذاشتم حالا برداشته تاریخ همه مطالب اخیر  رو زده 1 تیر!!یه بیکار لازمه همه رو دوباره اصلاح کنه...



[موضوع : ]
[ يکشنبه 16 تير 1392 ] [ 17:09 ] [ مامان پریناز ]

پریناز نازنازی... میگی :مامان بیا نی نی هاتو بخوابون...منم میگم:من 3 تا دختر دارممممممم

 

کاردستی دختر و مامان:

 

موهای 10 سانت بلندتر تو حموم!!

 

این روزها خیلی بانمک شدی.مخصوصا حرف زدنت.وااااااااای غش میکنیم با حرفای بامزه ات که هر روز چند تا حرف جدید رو می کنی.

اون روز از دستشویی اومدی بیرون و می گفتی:من یه شورت احتباج (احتیاج) دارم!! وقتی کاری که میدونی بده انجام میدی قبل از اینکه من عصبانی بشم زود میای میگی بخشید اشبباه شد!(ببخشید اشتباه شد)

تازگیام فحش یاد گرفتی.گاهی کسی اذیتت می کنه چه بزرگ چه کوچیک  برمیگردی بهش میگی:بچه بد!!

وقتی چیزی بهت بدم و حرفی نزنم میگی:بهم بگو بفرمایید!!بعد که میدم خیلی لووووس میگی:مرسی مامان!

میگم پریناز اگه گوشت نخوری بزرگ نمیشیا...میگی:آره بزرگ نمیشم.من دختر خوبی نیستم میخوام کوچولو بمونم!!....یعنی در هیچ صورتی کم نمیاری!

همچنان با بدغذاییت دست و پنجه نرم میکنم.واقعا کاری از دستم برنمیاد.میتونم بگم مطلقا گوشت نمی خوری.غذا هم در حد چند تا غذای خیلی محدود.به چیزایی که میخوری دل خوش میکنم و سعی میکنم حرص نخورم.وقتی دو تا سفیده تخم مرغ می خوری با خودم میگم خدا رو شکر باز یه چیز مفیدی خورد!شربتای ویتامینتو کامل میدم که حداقل بدونم مواد لازم به بدنت می رسه.ظاهرا تو مهد همه غذاها رو می خوری.امروز خودمون ماکارونی داشتیم.اومدی خونه طبق معمول همیشه پرسیدی:شما نهار چی دارین؟؟؟گفتم :ماکارونی.گفت ما هم ماکارونی داشتیم.من از غذای خاله پروانه هم خوردم!!گفتم پس چرا ماکارونی که من درست میکنم نمی خوری؟دوست نداری؟گفتی : نه.گفتم مال مهد چه جوریه؟گفتی خیییییلیییییییییی خوشمزس!!!(بچه پرروووووووووووووووو) .دور و بر بچه های یکی دو سال بزرگتر از خودتو که می بینم قد و قواره مشابهت دارن خیالم راحت میشه که کمبودی نداری.ولی امان از دل مادر که هیچ وقت آروم نمیشه.نمی دونی با بدغذاییت چه بر سر روح و روان من آوردی ولی با همه اینا خدا رو شکر....

با دستشویی رفتن خیلی خوب کنار اومدی و همکاریت خیلی خوبه.خوشحالم این مرحله راحت و بی دردسر گذشت.

مامان ایران برات یه جوجه خریده که البته خونه خودشون نگه می دارن.فقط وقتی میریم اونجا باهاش بازی می کنی و خیلی دوسش داری.

باز خوبه خونه مامان بزرگها حیاط هست و میتونی راحت بری بازی کنی.عشقت آب بازیه

این روزها حسابی منتظر ماه رمضونم.برعکس بعضی سالها که قبل اومدنش کمی غر غر می کردم که سخته و ....امسال عجیب منتظرشم...



[موضوع : ]
[ يکشنبه 16 تير 1392 ] [ 17:02 ] [ مامان پریناز ]

( 4 تير 92)

دختر خوشگل و ناز و فهمیده من!!بالاخره کابوس فکر و خیالات من با خیر و خوشی تموم شد و این مرحله از زندگیت هم خیلی راحت و بی دردسر گذشت.الان فقط با خودم میگم چرا با اینهمه اعتمادی که بهت داشتم و میدونستم و مطمئن بودم خیلی باهام همکاری می کنی،اینقدر ذهنم رو درگیر کرده بودم و صبح و شب به این موضوع فکر می کردم؟؟خیلی خوشحالم که زودتر این پروژه رو شروع نکردم و بدنت به حدی از تکامل رسید که خیلی زود بتونی این مهارت رو یاد بگیری.(در سن 2 سال و 7 ماهگی).حالا دیگه ماهم جزو اون دسته مامان و بچه هایی  هستیم که خیلی راحت این دوره رو پشت سر گذاشتیمو در عرض 2 روز تونستیم از شر پوشک خلاص بشیم.البته همکاری صمیمانه بابا هم خیلی خوب و موثر بود ولی خب دیگه ساعتهایی که تو دستشویی با هم آبرنگ بازی میکردیم و شعر میخوندیم بیشتر من درگیر بودم!!

و اما جریان ماجرا:(طولانیه فقط برای این نوشتم که یادم نره!)

پروژه ما بامداد روز چهارشنبه 29 خرداد 92 شروع شد!وقتی خونه مامان مهین بودیم و می خواستیم برگردیم و کاری پیش اومد که باید تمیزکاریت می کردم.بعد که خواستم پوشکت کنم دیدم مامان مهین شروع کرد به نصیحت و اندر کمالات و بزرگی و قدبلندی و قوی بودن شما صحبت کرد که دیگه بده پوشک بشی و پوشک مال نی نی هاست و .....خلاصه پوشک رو گذاشتیم کنار و برگشتیم خونه.تو راه خیلی نگران بودم که صندلیتو کثیف کنی ولی خدا رو شکر اتفاقی نیفتاد.رسیدیم خونه و کلی حرف و حدیث و جنگولک بازی که آی من جیش دارم و تو جیش داری و ...که رفتی دستشویی و کارت رو خوب انجام دادی.بعد خوابیدی.صبح که بیدار شده بودی و من سر کار بودم، خشک بودی و این نشونه خوبی بود.بابا هرچی تلاش کرده بود ببرتت دستشویی نرفته بودی و بعد از صبحانه و آماده شدن برای رفتن به مهد اونم بدون پوشک،دم در خونه رو آبیاری کرده بودی.بابا بهم زنگ زد که برو درست حسابی از مرجعت تطهیر خونه رو بپرس که خونه ات نجس شد!!!خلاصه رفته بودی مهد.من از قبل با مربیت هماهنگ کرده بودم که حواسشون بهت باشه.وقتی از سرکار برگشتم دیدم تو کیفت یه شلوار خیسه و این نشون میداد اونجا هم خرابکاری شده!بابا می گفت بعد از مهد یه بار دستشویی کرده و برای همین خوش و خرم داشتی تو خونه جولان می دادی که دیدیم یهو یه جای اتاق آبیاری شد!ظهر بدون پوشک خوابیدی.وقتی بیدار شدی با کلی ناز و نوازش تلاش کردم ببرمت دستشویی و تونستی کارت رو انجام بدی.خیلی خوشحال بودم.با هربار همکاریت کلی جیغ و خوشحالی از خودم در می کردم و بهت جایزه های کوچولو می دادم.وقتی می گفتی بازم گایزه(بر وزن جایزه!)میخوام میگفتم وقتی جیش می کنی فرشته مهربون از آسمون برات جایزه میفرسته!اون روز عصر تا شب هرکاری کردم نیومدی دستشویی و آخرش خونه رو کثیف کردی.علت بزرگش هم درگیر شدن ذهنت با سی دی جدیدت بود که هرکاری می کردم حاضر نبودی "دورا ی جستجوگر"رو ول کنی و بری دستشویی.اون شب هم تا صبح خشک بودی ولی اون روز کلا حاضر نشدی برای دستشویی همکاری کنی و به شدت عصبی شده بودی .هربار می گفتیم پریناز بریم دستشویی؟؟داد می زدی که نداااااارممممممممم نمیاااااااااااام...بابا اون روز خونه بود.ما هم خیلی عصبی شده بودیم ولی اصلا نه اخمی بهت می کردیم و نه دعوا.ولی انگار حس می کردی بهت حساس شدیم.الهی بمیرم اون روز همش تو خونه زیرت یه سفره پهن بود.وقتی بازی می کردی یا تلویزیون می دیدی.وقتی یه جای دیگه هم خرابکاری کردی فهمیدم که خیلی حواست پرته.همش میگفتم لابد این بچه آماده نیست.اون روز عصر پوشکت کردم و رفتیم خونه مامانی.اونجا چندبار گفتی جیش دارم ولی انجام نمی دادی.دیگه برای خودم این پروژه رو شکست خورده می دیدم و با بابا تصمیم گرفتیم تا 3 سالگیت صبر کنیم.فردا صبح یعنی روز سوم،بیدار شدی و اعلام کردی که کار داری.هر بار که موافقت می کردی بریم دستشویی یک ساعت اون تو معطل می شدیم و با آبرنگ و انگشتامون نقاشی می کشیدیم.یا برچسب می چسبوندیم.خلاصه اون روز بر خلاف اینکه من و بابا دیگه بی خیال شده بودیم،ولی شما انگار دیگه این موضوع رو پذیرفته بودی و من تو دلم عروسی بود!!آها اینم بگم که همون روز صبح قبل بیدار شدنت دستگاه DVD رو کلا جمع کردم و گفتم آقا برده تعمیر کنه.حس کردم بازم داری زیاده روی می کنی.عصر اون روز رفتیم پارک و با اینکه چند ساعت بیرون بودیم ولی برگشتنی دیدم خشکی و خیلی خوشحال شدم.خلاصه دیگه از اون روز خیلی خوب کنترل بدنت دستت اومده و هربار کار داری خیلی خوب اعلام می کنی و ما هم از پیشرفت خیلی سریعت واقعا خوشحالیم.چند جایی که کثیف شد رو هم با کمک بابا تمیز کردیم و خیالمون از تمیزی خونه راحت شد.تنها چیزی که اصلا این وسط به درد نخورد شورت آموزشی بود.چند بار پات کردم اصلا حس نمیکردی که شورت داری و به خاطر کلفتیش انگار حس پوشک داشتی.اونم پس می داد فقط مقدارش کم بود.خلاصه من که اصلا خوشم نیومد ازش.چقدرم گرون بود!!ابله

بازهم خدایا شکرت...



[موضوع : ]
[ سه شنبه 4 تير 1392 ] [ 10:20 ] [ مامان پریناز ]

مامان تو عزیزه منی هاااا،تو خوشگل منی عزیزه دلم!!تعجبمژهنیشخند

 


فرشته امشب  اینا رو گفت و خوابید.آخه دیگه من از دنیا چی میخوام؟؟؟



[موضوع : ]
[ يکشنبه 2 تير 1392 ] [ 0:36 ] [ مامان پریناز ]

خیلی وقتها دلم برای خواستنی های دلم تنگ میشه.چیزایی که به جبر زمانه ازشون فاصله گرفتم و همین فاصله گرفتن باعث بادخوردن پشتم شده!خیلی وقته که دلم میخواد برگردم به کلاس قرانم ولی هربار یه جوری یه اتفاقی مانع میشه.چند وقتیه دلم میخواد برم کاغذ و قلم ومرکب بخرم و دوباره شروع کنم به خوشنویسی.مدتهاست لیست غذاهای فانتزی و جدید رو درمیارم و هی به خودم یادآوری میکنم که امشب یکیشونو بپزم....

آشپزی همیشه جزو بزرگترین علاقه های من بوده و هست.یعنی اگه موضوعی مثل وابستگی بیش از حد پریناز به بازی گروهی نباشه عاشقانه آشپزی میکنم وگرنه که با چند تا فحش به خودم یه مرغ یا گوشت میندازم تو قابلمه که بپزه و بقیه ماجرا!!این وسط آقای همسر علاقه خیلی خیلی زیادی به ترکیب غذاهای جدید و گاها خاص داره.منم که عاشق سورپریز کردن با اینجور غذاهام...اینم اخرین دستپخت فانتزیم چند روز قبل که خیلی خوشمزه شد:

 


 



[موضوع : ]
[ شنبه 1 تير 1392 ] [ 1:05 ] [ مامان پریناز ]

( 28 خرداد 92)

پریناز نازنینم...برای اولین بار تجربه مسافرت با اتوبوس رو پیدا کردی.برات خیلی خیلی جالب بود و حسابی ذوق زده بودی.صندلی ها تختخواب شو بودن و شما راحت دراز می کشیدی و می خوابیدی و کلی کیف می کردی.

 

این یه مدل اخمه که تازگی یاد گرفتی  و موقع دوربین یا خجالت اینجوری می کنی!چقدرم زشت میشی!!

 

صبح هم بیدار می شدی و می دیدی به مقصد رسیدیم!چهارشنبه صبح زودتر از حد معمول رسیدیم و میزبانمون رو از خواب بیدار کردیم.عروس خانوم ناز هم رفته بود حمام عروسی !شور و حال خوبی تو خونه بود.مامان ایران اینا روز قبلش رسیده بودند تبریز و قرار بود چهارشنبه بیان خونه دایی.خلاصه تا ظهر کم کم دخترا یکی یکی رفتن آرایشگاه و در نهایت خودمون موندیم.شما هم با اینکه از شب قبلش کسر خواب داشتی ولی شیطنت بهت اجازه استراحت نمیداد و یک سره تو حیاط بودی.صبحانه و نهارت هم تو حیاط خوردی!آخر سر بعد نهار که می خواستم آماده بشم مجبور شدم به زور و البته یه تشر کوچولو بخوابونمت چون می دونستم اگر نخوابی تا شب طاقت نمیاری و بداخلاق میشی.خلاصه خوابوندمت و خودمم حاضر شدم.عروسی های اونجا زنونه است.یعنی مجلس شادی و پایکوبی فقط  مختص خانوماست و آقایون فقط سر شام میان.شما چون دیر خوابیدی نخواستم بیدارت کنم و گذاشتم پیش بابا بمونی تا هروقت بیدار شدی بیارنت.خوبی شهرستان به اینه که مسیرها خیلی کوتاهه و سریع به مقصد می رسی.خلاصه رفتیم عروسی.خیلی خیلی خیلی زیاد خوش گذشت.دیدن همه فامیل یکجا خیلی لذت بخش بود.یک ساعتی گذشته بود که دیدم دلم نمیاد با اونهمه وعده عروسی که بهت داده بودم نتونی کیف کنی و زنگ زدم که بابا حاضرت کنه و بیارتت.وقتی رسیدی طبق معمول اول خجالت می کشیدی ولی خب مگه میشد صدای نانای بیاد و بتونی به خجالتت ادامه بدی.پایین اومدن از بغل من همانا و پریدن وسط میدون رقص همان!!فک کنم 2 ساعتی رقصیدی!ولی خب زیاد بلد نیستی برقصی و بیشتر بالا پایین می پری.خب از کی یاد بگیری؟من که اهلش نیستم،تی وی مونم که اسلامیه!!هه هه هه....حسابی هم ناناز شده بودی.عکسات مونده تو گوشیم که شارژرشو تبریز جا گذاشتم!(فکر کنم خواننده های وبلاگت به حواس پرتی من پی برده باشن.چون همیشه یا شارژرم گم میشه یا دوربین!!)بعد شام،ماشینها راه افتادن که بریم دنبال ماشین عروس.اول رفتیم خونه مادر عروس و بعد از کمی شادی،به یه رسم قدیمی ،بزرگ خانواده داماد که اینجا عموی داماد بود یه شال قرمز دور کمر عروس بست.عروس خیلی بغض داشت ولی خودشو کنترل می کرد ولی کی بود که بتونه ما رو کنترل کنه...خلاصه با سلام و صلوات از زیر قران رد شد و راهی خونه بخت شد.الهی که زندگیشون سرشار از شادی و سلامتی و موفقیت باشه با یه عالمه کوچولوی ناز!!!نیشخندزباناونجا با نوه های اون یکی دایی سرگرم بودین و همش تو حیاط بودین.دستات زیر آفتاب ذغال شده!

 

شب که برگشتیم خونه یه عالمه آدم بودیم!عین لشکر شکست خورده خسته و خورد  و خمیر!مردها رفتند خونه روبرویی که خالی بود و صاحبخونه کلیدشو برای راحتی مهمونا در اختیار گذاشته بود .همه خونه پر از لحاف و تشک شد و خوابیدیم.صبح با صدای مامان ایران و زن دایی و با بوی تند روغن حیوونی از خواب بیدار شدم.ماشالله مامان و زن دایی با ولوم خیلی بالا صحبت می کردن و اندر روشهای پختن یه کاچی خوشمزه صحبت می کردن.آخه به رسم ما ترکها صبحانه عروس رو مامانش درست می کنه و براش می فرسته.خلاصه جمعیت کم کم از خواب بیدار شدن و هرکس یه گوشه ای از کارو گرفت و یه سینی بزرگ صبحانه مفصل برای عروس فرستادن.بعد از صبحانه با مامان اینا و دایی ها رفتیم سر خاک عزیزانمون.شما هم هی وسط قبرها بپر بپر می کردی.الهی که روح همگیشون شاد باشه و خدا عزیزای همه رو براشون نگه داره.برگشتیم و نهار خوردیم و به زور آقایون رو فرستادیم منزل روبرو تا آماده بشیم.این حواشی عروسی رو خیییییییلیییییییی دوست دارم.شما هم که طبق معمول نخوابیدی.خلاصه رفتیم منزل مادر داماد.همون اولای مهمونی دیدم خیلی بی تابی می کنی و میدونستم از کم خوابیه.رفتم یه گوشه و گذاشتمت رو پام و با اونهمه صدای دوپس دوپس سریع خوابیدی و تا آخر مهمونی هم خواب بودی و من یه نفففففففس راحت کشیدم!!وقتی برگشتیم دیدیم آقایون هم همگی رفتن صفا!رفته بودن خارج شهر چند تا جای خوشگل و سرسبزو دیده بودن و بهشونم حسابی خوش گذشته بود.بعد شام بار و بندیلو بستیم و راهی تبریز شدیم.ولی چون جامون تنگ بود مامان ایران موند تا فردا با یه سری فامیلها برگرده تبریز.رفتیم خونه عمه جون .2 روزی تبریز بودیم و خیلی خیلی خوش گذشت .برای اولین بار با بابا حمید و بابا هادی رفتیم موزه تبریز.البته شماها خونه بودین و ما بعد از انجام یه کار بانکی رفتیم سراغ باستان شناسی.چقدرم آثار قدیمی و قشنگی داشت.جمعه عصر همگی رفتیم مدرسه هاله جون که نزدیک خونشونه و رای دادیم.شنبه عصر برای خرید شیرینی پیاده رفتیم بیرون.آمار کاندیدای مورد نظرمون همینجور داشت بالا می رفت.بین مردم شور و شوق زیادی بود و تبریک می گفتن.البته نیروهای پلیس زیادی هم تو خیابون بود.بستنی پیروزی خریدیم و  برگشتیم خونه و یه کم بعد رسیدن خبر قطعی پیروزی کاندیدامون اعلام شد .دیگه دست بود و جیغ و هورا...سوار ماشینا شدیم و رفتیم خیابون و بوق بوق کردیم!شب بلیط برگشت داشتیم.دوباره سوار اتوبوس شدیم و این بار برات عادی تر بود و به محض سوار شدن گرفتی تو تختت خوابیدی!!

 

تو این سفر شاید بگم برای اولین بار خیلی خیلی راحت بودم و اذیت نشدم.شاید به مرور که داری بزرگتر میشی و عاقلتر میشی راحت تر با موقعیت های جدید کنار میای و دیگه تو سفر اون دهن مبارک رو قفل نمی کنی!!

خلاصه که سفر خیلی خوبی بود.به امید عروسی های بیشتر و بیشتر...




[موضوع : سفرنامه]
[ سه شنبه 28 خرداد 1392 ] [ 10:21 ] [ مامان پریناز ]

27 خرداد 92

از هیچی به اندازه خلاص شدن از دوره خفقان و نفرت و افسردگی 8 سال پیش خوشحال نیستم.به آینده فکر نمی کنم.فقط و فقط خوشحالم که خلاص شدیم!!جشن شادیمون رو تو زادگاه برگزار کردیم.خیلی چسبید...



[موضوع : دلنوشته]
[ دوشنبه 27 خرداد 1392 ] [ 10:24 ] [ مامان پریناز ]

20 خرداد 92

اين روزها خون قرمز تو بدنم بدجور داره بدو بدو مي كنه.فكر نمي كردم بعد از سرخوردگي سالهاي قبل دوباره خونم  به جوشش دربياد ولي نمي تونم سكوت كنم.نمي تونم بي تفاوت باشم.بايد حركتي كرد.اينجوري به قضيه نگاه مي كنم كه اگر وارد اين بازي بشم مي تونم آمار اوني كه نميخوامو بشكنم و وقتي آمار موافقاي آدم مورد نظرم خيلي بالا بره قدرت تخلف پايين تر مياد.يا اين بازي رو مي بريم كه ديگه بهترين حالته.يا نهايتا به قهقرا فرو ميريم كه براي جماعت هم وطن من عادي شده و آب از سر همه گذشته...

پس بايد تكون خورد....توبه مونو بشكونيم....الان وقت سكوت نيست...



[موضوع : دلنوشته]
[ دوشنبه 20 خرداد 1392 ] [ 10:24 ] [ مامان پریناز ]

 

18 خرداد 92
دخترك نازگلم...تعطيلات هفته پيش بارمونو بستيم و رفتيم به روستاي اجدادي بابابزرگ.3 روز اونجا بوديم.به شما كه حسابي خوش گذشت و دل سيييييييير بازي و خاك بازي و آب بازي و همه چي بازي كردي.گرچه گاهي به خاطر سر به سر گذاشتناي پسرعموجوني كلافه مي شدي ولي ديگه اين دوران بايد بگذره ديگه.زن عمو بهم ميگفت شايد شما عصبي هستيناراحتيا ذاتت اينه كه جيغ و داد كني ...خيلي دلم گرفت.مي خواستم گريه كنمگریهپس چرا وقتايي كه كسي اذيتت نمي كنه خيلي خانوم و مهربون و آرومي؟؟حالا وقتي كسي مدام و يك ريز روي اعصابت راه ميره و شما با همه سن كم و توان كم دفاعيت فقط مي توني جيغ بزني ،اسمتو ميذارن عصبي؟؟؟ناراحتالبته من كه ديگه ياد گرفتم نيروهاي منفي ديگرانو جذب نكنم و با شاديهام و با داشته هام شاد باشم.دخترك من هنوز يه كوچولوي 2 سال و نيمه اس كه خيلي نياز به محبت و دلگرمي داره.قطعا از محيط تنش زا بدش مياد و منم بايد هميشه مراقبش باشم.چون واقعا به اين رسيدم كه هرچي محبت بيشتري بكنم بازخورد بهتري مي گيرم و شما همون جور همون محبت ها رو به ما برميگردوني...

 

وقتي ليوان براي آب خوردن موجود نباشه:

 

 

 

 

خوب براي عمو جونت خودتو لوس مي كني هااااا

 

 

از ارنگه كه برگشتيم تهران مستقيم رفتيم سمت پارك آب و آتش.چون دايي مهدي اومده بود مرخصي و ما نتونسته بوديم ببينيمش(سربازي دايي بعد از دوره آموزش و كد افتاد دزفولناراحتناراحتگریه) و ماماني برنامه پيك نيك گذاشته بود.تا رسيديم كمي آب بازي كردي و بعد كه اذان شد مشعل ها روشن شد كه خيلي برات جالب بود...

 

 

 

خوش به حالت.چه دايي مهربوني...

 

 

تصميم داشتم ارنگه باز بذارمت ولي ديدم شرايط مهيا نيست.هم خيلي سرگرم بازي بودي و هم اينكه هوا كمي خنك بود و نميشد مدام بشورمت اونم تو دستشويي حياط . در نتيجه بازم كارمون موكول شد به يه فرصت بهتر.

فردا شب حركت مي كنيم به سرزمين مامان ايران جون براي يه اتفاق خيلي شيرين به اسم عروسيتشویقيه سفر ام پي تري ولي پر ماجرا در پيش داريم.اميدوارم حسابي همكاري كني كه ميدونم مي كني چون عاشق سفر و عروسي و خوش گذروني هستي.بابا هادي كمي مايل به سفر نبود چون هفته پيش هم تعطيل بود و ديگه اوضاع قسط و مخارج كمي ناجور ميشه.ولي خب گفت چون تو دوست داري بري و نمي تونم تنها بفرستمتون ميام باهاتون.البته من مي تونستم با مامان اينا برم ولي دلم نيومد بابا رو چند روز تنها بذاريم!

اين روزا خيلي بانمك حرف مي زني و ما رو ذوق مرگ مي كني با شيرين زبونيات.با گفتن لطفا و بفرمايين ومن خيييلييي دوستت دارم و  خوش اومدين و خسته نباشين و مامان عزيزم و باباجونم و ...ما رو به عرش مي بري.عاشق نقاشي هستي يعني خسته نميشي از نقاشي و جديدا چيزاي با مفهومي مي كشي .تو اين مورد به خاله جونت رفتي كه بچگيش عاشق نقاشي بود و بالاخره تو دبيرستان رفت سراغ علاقه شو الان داره گرافيك ميخونه.اون روز به بابا مي گفتم واي چه خوب ميشه اينم بفرستيم سراغ علاقه اش و مجبور نشه اون همه درسهاي سنگين رو بخونه!!(يه مامان تنبل!).با آبرنگ خيلي خوب كار مي كني.در طول روز كه داري بازي مي كني با خودت همش شعر ميخوني.يه سريشو بلد نيستم چون شعراي مهد كودكه.يه سري هم شعراي كتاب هايي هست كه تو خونه ميخونيم.گاهي باورم نميشه اينقدر سريع شعرها رو حفظ مي كني و همزمان با كتاب خوندن من با من تكرار مي كني.همچنان عشق بزرگت كتابه و روزي شونصد بار بايد با هم كتاب بخونيم!از اينكه باهات بازي مي كنم و همراهيت ميكنم خيلي خيلي زياد ذوق مي كني.يه وقتايي يهو وسط بازي بغلم مي كني و بوسم مي كني و بعد ميگي :چه خوش مي گذره!

روزاي جمعه روز نظافته.از صبح كه بيدار ميشيم و صبحانه دلچسبي كه بابا برامون آماده مي كنه رو مي خوريم بعد هركس ميره سراغ كاراش.شما هم اين وسطا حسابي جولان ميدي.يا تي دستته يا جارو برقي يا دستمال گردگيري!بعد ميري ميشيني پيش مامان بزرگات ميگي:من خونمون جارو مي كشم،تي مي كشم،لاي مبل ها رو پاك ميكنم!!!هركي ندونه فكر ميكنه ما از بچه مون كار مي كشيم و كودك آزاريم!!

 

 



چند روز پيش برديمت كه برات كفش تابستوني بخريم هر كاري كرديم راضي نشدي كه نشدي.حتي نمي ذاشتي پات كنم .مي گفتي جورابمو در نياااااااااار...اين كفشارو نمي خواااااااام پام درد ميگيره!خلاصه مجبورم امروز با زبون روزه پاشم برم برات كفش بگيرم اونم بدون حضور خودت چون كفش تابستوني نداري.نمي دونم چي تو مغز كوچولوت مي گذره كه گاهي اينجوري لجبازي ميكني.

راستي ماه شعبان رسيد.يه ماه قشنگ و پر از عيد و شادي...



[موضوع : سفرنامه]
[ شنبه 18 خرداد 1392 ] [ 10:25 ] [ مامان پریناز ]

10 خرداد 92

اون زمانها که مجرد بودم گهگداری با مامان حرفمون می شد سر اینکه مثلا می گفتم چرا موهاتو مش نمی کنی؟می گفت آخه بابات دوست نداره!می گفتم چرا فلان کارو نمی کنی ؟می گفت بابات دوست نداره! و من شاکی می شدم که مگه آدم برای دیگران زندگی می کنه؟پس خود آدم و علاقه هاش چی؟ و از این دست خزعبلات!!تا اینکه خودمم مزدوج شدم و شدم یه همسر ذلیل اساسی!!نیشخندالبته بدون هیچ زور و اجباری.یعنی فقط به خاطر دل خودم دوست داشتم و دارم که علائق همسر رو خیلی تو کارهامو رفتارام لحاظ کنم.یکی از علاقه های این همسر گرام موی بلنده!تو این 8 سال با هم بودن هر بار رفتم آرایشگاه و  آرایشگر ازم پرسیده عزیزم چقدر کوتاه کنم؟با ترس و لرز گفتم خیلی کم نهایت یک سانت!!و البته علاقه بسیار زیاد همسر به باز گذاشتن مو هست که تو این مورد اصصصصصلا نمی تونم همراهیشون کنم چون خیلی خیلی گرمایی ام و تحمل ندارم.فقط هر بار برم آرایشگاه همون روز موهامو باز میذارم که مشعوف بشن!!

هفته پیش یهو زد به سرم برم موهامو کوتاه کوتاه کنم.هم به خاطر تنوع هم راحتی.حس کردم خیلی کار مسخره ایه که موهامو بلند میکنم بعد حتی تو مهمونیا هم با یه کلیپس جمع می کنم که گرمم نشه.به هادی هیچی نگفتم و رفتم و صفا دادم اساسی.آخرین باری که اینجور کوتاه کرده بودم اون سالی بود که می خواستیم بریم امارات و موهای تا کمرمو رفتم قارچی زدم!یعنی سال 75.وقتی اومدم خونه و موهامو نشون دادم اول یه کم ارنداز کرد و بعد گفت خوشگل شده مبارکه.همین که موهاتو سفت نمی کشی اون عقب ببندی و مثل کچل ها بشی خیلی خوبه!!من هم بهم برخورد که چرا ذوق نمی کنی و بال بال نمی زنی!!دیگه بعد یکی دو روز چشمش بهم عادت کرد و حالا میره میاد میگه خیلی موی کوتاه بهت میاد شبیه خانومای شیک شدی!!!مژهولی خداییش خیلیییییی حال میده موی کوتاه.دیگه از حمام رفتن و شونه کردن و جمع کردن یه دسته مو از توی برس وحشت ندارم.



[موضوع : دلنوشته]
[ جمعه 10 خرداد 1392 ] [ 10:26 ] [ مامان پریناز ]

6 خرداد 92

نمی دونم چرا اینقدر دیوانه وار دلمه برگ دوست دارم!یعنی در حدی که دل درد بگیرم میخورم.یادش به خیر...یه سال راهنمایی بودم تو امتحانات آخر سال بعد امتحان میومدیم خونه.مامان یه عالمه برام دلمه درست کرده بود و تو ظرفای کوچیک گذاشته بود فریزر.هر روز از مدرسه میومدم یه ظرف دلمه گرم می کردم و می خوردم و شروع می کردم به خرخونی!!یادش به خییییییییییییییییر دوران بارداری!مامان هی قابلمه قابلمه دلمه برام درست می کرد.بعد زایمان هم برام درست کرد و من هم اسااااااسی می خوردمو اطرافیان کمی شاکی می شدن که نخور نفاخه برای شیرت خوب نیست!!ولی من عین خیالم نبود!3-2هفته بود به مامان می گفتم دست بجنبون برگ اومده هااااا ،مامان هم می گفت باشه درست می کنم.خلاصه هفته پیش خودم برگ خریدم که ببرم برای مامان ولی یادم رفت و موند تو یخچال.دیگه با خودم گفتم بذار یه بار هم خودم درست کنم تا دیگه حسابی مستقل باشم و هروقت دلم دلمه خواست درست کنم.دست به کار شدمو موادش رو آماده کردم و سبزی تازه گرفتم و دلمه ها رو پیچیدم.عجب دلمه ای شد حرفه ای!!خودم نمیگم دیگران میگن.تازشم برای مامان اینا بردمو و بابا خیلی خوشش اومد و حسابی خورد.نوش جون همگی!



[موضوع : دلنوشته]
[ دوشنبه 6 خرداد 1392 ] [ 10:26 ] [ مامان پریناز ]

1 خرداد 91

چند روز پیشا صبح از خونه خارج شدم و داشتم مسیری که باید پیاده برم تا به تاکسی برسم رو می رفتم و تو عالم خودم بودم و نمی دونم ایه الکرسی یا سوره عصر یا همچین چیزی زیر لب زمزمه می کردم.سرم کمی پایین بود.با صدای ببخشید یه خانومی سرمو بالا آوردم .یه خانم حدودا 45-40 ساله با چادر گل گلی که چند تا نون تازه دستش بود.بعد یهو بی مقدمه گفت:ببخشید خانم اذان صبح ساعت چنده؟؟قهقههخوبه روز قبلش از تلفن اوقات شرعی ساعت دقیق اذان رو یادم بود و بهش گفتم.بعد تشکر کرد و رفت.خلاصه نفهمیدم این یکی از فرشتگان الهی بود که برای سنجش اعمال من به زمین فرود اومده بود؟یا شایدم امام زمان بود!!نیشخند



[موضوع : دلنوشته]
[ چهارشنبه 1 خرداد 1392 ] [ 10:27 ] [ مامان پریناز ]

29 ارديبهشت 92

خيلي ناراحتم كه دختركم حساسيت فصلي داره.اصلا از بهار بدم مياد چون دو ساله با اومدن بهار دچار حساسيت ميشه و همش آبريزش بيني و سرفه كه گاهي به دلايلي كه كشف نكردم سرفه ها خيلي آزاردهنده ميشه و شب ها هم خودش هم ما اذيت ميشيم.هفته پيش برديمش دكتر تا دوباره معاينه بشه كه مبادا عفونت باشه .چقدر تو اتاق انتظار لحظه شماري مي كرد كه بره تو!مي گفت آقاي دكتر خيلي منو دوست داره بهم شوخولات ميده.نه كه خيلي هم شكلات خوره!آقاي دكتر هم كه راهشو بلده  با شكلات و كتاب ازش پذيرايي كرد.يه سري معاينات انجام داد و گفت اين فقط حساسيته حالا يا به مواد خوراكي يا محيط زندگي يا فصلي...توصيه كرد محيط و خوراكياش از مواد آلرژن دور باشه.يادمه تو خوراكي هايي كه مي گفت گوجه و ماهي و كيوي و بادمجونو ...بود.گفت اصلا نبايد تو محيطش موكت باشه كه متاسفانه اتاقش موكته و الان فكر مي كنم چه اشتباهي كردیم كه به خاطر راحتي خودش و خودمون اتاقها رو موكت كردیمناراحتكاش اتاق ها رو هم پاركت مي كردیم که بهداشتی تره.البته دنبال سرنخ اصلي هستيم ببينيم چيه كه اينقدر تحريكش مي كنه.ديشب تا نزديكهاي صبح من و هادي بيدار بوديم.شب حالش خوب بود و چون بد موقع خوابيده بود و ساعت 10 شب تازه از خواب عصرونه بيدار شده بود ديروقت شام خورد و دوباره خوابيد.از لحظه اي كه سرش رفت رو بالش شروع به سرفه كرد.هرچي دارو داشتم دادم ولي اثري نداشت.بميرم براش هي مي خوابيد و بعد من با يه دارو بالاسرش مي رفتم و بيدار مي شد و كلي شيرين زبوني ميكرد و داروهاشو مي خورد.مي گفت بايد داروهامو بخورم كه ديگه سرفه نکنم...نصفه شب بود كه يه جرقه به ذهنم رسيد.سوالمااااهي....آره دكتر گفت ماهي هم آلرژنه.چرا من حواسم نبوده؟؟؟دخترك خيلي ماهي دوست داره و من زياد بهش ماهي ميدم.ديشب هم براش ماهي سرخ كردم.اونقدر سرفه هاش شديد شد كه معده اش تخليه شد و بعدش خوابيدگریهفهميدم كه محيط و مواد خوراكيش حساسيتشو تشديد مي كنه.حالا بايد دنبال راه چاره باشيم...

آقاي دكتر  قد و وزنش رو هم گرفت.قبل اندازه گيري گفتم آقاي دكتر ميدونم وزنش كم شده.دكتر هم گفت بله مامان ها هميشه خيال مي كنن بچشون لاغر ميشه و خودشون چاق!راست مي گفتانیشخندخلاصه وزن كشي كرد و خيالم راحت شد كه خوب وزن گرفته.قدش هم شد دقيقا يك متر!بعد از معاينات چون آخرين نفر مطب بوديم و آقاي دكتر ديگه وقتش زياد بود شروع كرد به صحبت.گفت به اميد خدا 6 ماه ديگه يه تولد خوب براي پريناز ميگيرين كه حسابي هم بهش خوش بگذره(تودلم مي گفتم حالا كو تا 6 ماه.چي داره ميگه!)...بعد يه برادر براش ميارينشیطان...كه پريدم وسط حرفشو گفتم :نه اقاي دكتر همين يكي برامون بسه.ما يه مامان و باباي بي اعصابيم!گفت:قبول دارم كه رشته هاي پزشكي استرس و فعاليت بالايي داره ولي تك فرزندي تو دنيا منسوخ شده و يه طومار اندر مضرات تك فرزندي برامون گفت!!گرچه حرفهاش همش حق بود و 2 فرزندی خیلی بهتر از تک بودنه ولي خب شرايط آدمها رو هم بايد سنجيد.من گاهي فكر ميكنم ما دونفري بايد بدويم تا يه زندگي معمولي داشته باشيم بعد كي به خودمون برسيم!!كه اتفاقا نظر دكتر و خيلي مادراي تك فرزند اينه كه با 2 تا بچه آدم  بعدها بيشتر مي تونه به خودش و همسرش برسه.چه ميدونم بابا وللش....من كه فعلا اعصاب مصاب ندارمممممژه

ظهرها كه از مهد مياد عادت كرده كه براش تي وي روشن مي كنيم و يه نهاري هم با ما مي خوره.اين دو روز گذشته ما روزه بوديم و راستش حال غذا دادن نداشتم و از مهد كه ميومد سريع مي بردم بخوابه و اتفاقا اون هم نمي خوابيد و خلاصه من با دل گشنه و سردرد بايد 3-4 ساعت باهاش بازي مي كردم و دریغ از یه لحظه که سرم رو بالش بره.ديروز عصر حدودای ساعت 7 كه ديگه خيلي كلافه بودم براش يه سي دي گذاشتم.چند دقيقه نگذشته بود ديدم هي تكون تكون ميخوره از اين ور به اون ور...فكر كردم طبق معمول مشغوله شادی کردنه!بعد اومدم جلو ديدم طفلك خوابه!!واي اينقدر بامزه بود كه حيفم اومد فيلم نگيرم.از اين فيلم هاي شكار لحظه شده.خيلي باحاله!!

ديروز ظهر داشت نقاشي مي كشيد،يه سري خط خطي كرد و بعد گفت اين آقا دزده!منم خوشم نيومد و گفتم نه مامان آقا دزد نداريم.بعد هادي سريع برگشته ميگه چرا بچه هايي كه از ماشين باباشون پياده ميشن و ميدون رو آقا دزده ميگيره.اي خداااا ترسوندناي عهد بوقي ما رو ببينهیپنوتیزم.آخه چند وقته يه كاري ياد گرفته و خودشم فكر مي كنه خيلي كارش بامزه اس!مثلا وقتي تو مغازه ايم يا از ماشين پياده ميشيم يا ميخوايم تازه سوار ماشين بشيم يه دفعه فرار مي كنه و با سرعت خيلي عجيبي مي دوه!!يعني من باورم نميشه بچه تو اين سن با اين سرعت بدوه!بچم به خودم رفته آخه من امتحان ورزش مدرسه فقط تو دو ميداني بهترين امتيازو مي گرفتم!!خلاصه ما هم بايد با نهايت سرعت بدويم و بگيريمش و وقتي بهش مي رسيم غش غش غش مي خنده.انگار هنر كرده!!خداييش خيلي كارش بانمكه در عين اينكه خطرناكهنیشخندچند باري كه با خودم بردم فروشگاه مجبور شدم عمليات دويدن با چادر و چاقچول راه بندازم.ملت هم نگاه مي كنن و مي خندنخنده

اينه ديگه عالم پدر مادري و بچگي!!





[موضوع : يه مامان و يه دختر]
[ 29 ارديبهشت 1392 ] [ 10:27 ] [ مامان پریناز ]
صفحه قبل 1 2 3 4 صفحه بعد
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

دختر نازم تو بزرگترین هدیه خدا به قلب مامان و بابا هستی.زندگی ما با حضور تو هر روز شیرین تر میشه
آمار وبلاگ
آنلاین : 2
بازدید امروز : 119
بازدید دیروز : 202
بازدید هفته گذشته : 762
کل بازدید : 159940
امکانات وب