روزمره ها...
عزیز جون مامان....نمیدونم چرا این روزها عجیب عین برق و باد می گذره.اونقدر کار دارم که اصلا نمیدونم کدومشو انجام بدم.تو این هاگیر واگیر کارای خونه و خونه تکونی و خرید و...شرایط کاریم داره تغییر می کنه و تعداد روزهای کاریم بیشتر میشه.گرچه خودم خیلی مایل به این کارم ولی فکر نمی کردم این طرف سال شرایطش فراهم بشه. روزهایی که گذشت به طرز عجیبی تلاش می کردی منو به جنون برسونی البته حق هم داشتی و خیلی حوصله ات تو خونه سر می رفت.از صبح که بابایی می رفت سرکار می گفتی" منو ببر با نی نی ها بازی کنم"به هیچ راهی هم حواست پرت نمی شد که از خواسته ات برگردی و تو این سرمای زمستون گاهی 2 ساعت تو پارک می موندم تا جنابعالی بازی کنی.یه بارم شب ساعت 11 اون...
نویسنده :
مامان پریناز
15:59






