پرینازپریناز، تا این لحظه: 15 سال و 11 ماه و 10 روز سن داره

پریناز...تولد دوباره عشق

روزمره ها...

عزیز جون مامان....نمیدونم چرا این روزها عجیب عین برق و باد می گذره.اونقدر کار دارم که اصلا نمیدونم کدومشو انجام بدم.تو این هاگیر واگیر کارای خونه و خونه تکونی و خرید و...شرایط کاریم داره تغییر می کنه و تعداد روزهای کاریم بیشتر میشه.گرچه خودم خیلی مایل به این کارم ولی فکر نمی کردم این طرف سال شرایطش فراهم بشه. روزهایی که گذشت به طرز عجیبی تلاش می کردی منو به جنون برسونی البته حق هم داشتی و خیلی حوصله ات تو خونه سر می رفت.از صبح که بابایی می رفت سرکار می گفتی" منو ببر با نی نی ها بازی کنم"به هیچ راهی هم حواست پرت نمی شد که از خواسته ات برگردی و تو این سرمای زمستون گاهی 2 ساعت تو پارک می موندم تا جنابعالی بازی کنی.یه بارم شب ساعت 11 اون...
19 بهمن 1391

انتخابم خوب بوده!

برای کسی مثل من که ژنتیکا(ژنتیکن) دندانهای خوش جنسی نداره و از شانس روزگار تو بچگی از دوچرخه میفته پایین و ریشه دندونای جلوش آسیب میبینن و مجبور میشه تو سن پایین عصب نازنین دندونو در بیاره و اصولا به دلیل عادات مزخرف غذایی از شیر بیزار بوده و کل دوران رشد شیر نخورده و حالا که آدم بزرگ شده گاه و بیگاه با مشکلات مختلف دندون مواجه میشه، هیچ اتفاقی بهتر از بودن یه دندونپزشک دم دست نیست!! این روزها مطب هادی رو غرق(قرق؟؟ghorogh) کردم و صبح و عصر میرم مطب!!دارم فکر می کنم به خاطر همین یه مورد هم که شده انتخابم خوب بوده!! ...
10 بهمن 1391

الحاجیه خانم!

دیشب خونه مامانی بودیم و خاله سارا هوس کرده بود شما رو حاج خانوم کنه...چقدر خندیدیم و خوش گذشت.تازه یه سری عکسها موند تو دوربین خاله مرجان که شما با چادر گل گلی کلی قران خوندی و بعدشم نانای کردی!! غصه تو نبینم حاج خانوم! حاج خانوم فیگور می گیرد! این عکس منو یاد خانومای انقلابی میندازه که اوایل انقلاب می رفتن بالا منبر و مردم رو از خواب غفلت بیدار می کردن!     ...
7 بهمن 1391

شیر و خرس و پلنگ!

دخمل ناس ناسی مامان! نمی دونم چه حکمتی تو کار این بچه هاست که دقیقا می زنن به هدف و روی نقطه ضعف های پدر مادر دست میذارن و به قولی روی اعصابشون پیاده روی می کنن!از وقتی خیلی کوچولو بودی همش امر و فرمایشات بابا مبنی بر اینکه به دندوناش برس به راه بود  و تا یک سالگی خودم به دندونات می رسیدم.ولی بعد اون دیگه دیدم حریفت نمیشم و خیلی ادا درمیاری سپردم به بابا.یه مدت خیلی خوب پیش می رفتین و بابا با حقه های آب بازی و اینا تند تند برات مسواک می زد.خودت خیلی دوست داشتی مسواک دستت بگیری ولی وقتی دست خودت باشه نمی تونی در جهات مختلف مسواک کنی و عملا فقط ایجاد تف(ببخشید)می کنی!خلاصه یه چند وقتی بدجور بابا رو عصبانی کردی و خودم به ناچار م...
3 بهمن 1391

خودم!

خودم لباسمو میپوشم....خودم هاممو بخورم.....خودم دندان به به کنم(مسواک)....خودم دستامو میشورم....خودم آب رو تو لیوان بریزم(از پارچ شیشه ای!)....خودم کفشامو بپوشم...و خودم و خودم و خودم....این روزها تکیه کلام پریناز شده خودم!گاهی هادی کلافه میشه میگه دلم میخواد این خودمشو از بین ببرم!میگم اون موقع که بیچاره میشی!یه دختر دست و پا چلفتی و وابسته برات می مونه!خلاصه صبر عجیبی می خواد که تو تمام کارهاش بشینی و نگاه کنی تا خودش انجام بده.هم لذت بخشه هم ترسناک!قشنگه که می بینی داره مستقل میشه و می خواد به دنیا بگه من یه آدم توانا هستم و ترسناکه چون باید جلوی چشمت روبرویی با خطر رو ببینی مثلا وقتی می خواد تو خیابون بدون گرفتن دست من از جوب رد بشه......
1 بهمن 1391

زندگی آی زندگی...

دختر تنوع طلب مامان....چی بگم از این روزها که گاهی صدامو میندازم رو سرمو آواز میخونم:زندگی آی زندگی خسته ام خسته ام....غصه نخوریا موقتیه!! ولی مامان گاهی اونقدر کلافه ام می کنی که دلم میخواد یه گوشه تنها پیدا کنم که هیشکی رو نبینم...یک لحظه هم تنها بازی نمی کنی واین شده معضل زندگی ما...گاهی روزی 5-6 ساعت باهات بازی میکنم شایدم بیشتر ولی وقتی یک لحظه ازت دور میشم جیغ و داد که بیا بازی...واقعا نمیدونم چیکار باید بکنم که مستقل تر بازی کنی... گاهی وقتا وقتی خوب به زندگی بعضیا که یهو پیشرفت میکنن دقت میکنم(البته میگم بعضیا نه همه)میبینم افرادی هستن که کمی حس زرنگی دارن و از موقعیت و تلاش دیگران استفاده می کنن تا به مقاصدشون برسن.و خیلی هم...
25 دی 1391

سالگرد اولین دیدار!

    امروز هشتمین سالگرد تقابل اولین  نگاه من و همسفر زندگیمه.همون روزی که عشق روی خوشش رو به من نشون داد.این شعر مولوی تقدیم به یار و همراه شب و روزم:       سرمست شد نگارم بنگر به نرگسانش...مستانه شد حدیثش پیچیده شد زبانش گه می فتد از این سو گه می فتد از آن سو...آن کس که مست گردد خود این بود نشانش اندیشه ای که آید در دل ز یار گوید...جان بر سرش فشانم پر زر کنم دهانش آن روی گلستانش وان بلبل بیانش...وان شیوه هاش یارب تا با کی است آنش این صورتش بهانه است او نور آسمان است..بگذر ز نقش صورت جانش خوش است جانش دی را بهار بخشد شب را نهار بخشد...پس این جهان مرده زنده ست از ...
18 دی 1391