پرینازپریناز، تا این لحظه: 15 سال و 11 ماه و 10 روز سن داره

پریناز...تولد دوباره عشق

برف بهاری!

17 اسفند 91 درسته که هنوز زمستونه ولی داشت کم کم بوی بهار میومد که خدا گفت بذار یه کاری کنم حواسشون جمع تر بشه!!الان برف خیلی شدید در حال باریدنه و همه جا سفید پوش شده.اگه تا صبح همینجور بباره حتما میشه یه آدم برفی کوچولو که قولش رو داده بودم برای دخترک درست کنم!   ...
17 اسفند 1391

توفیق اجباری

15 اسفند 91 امروز هادی قرار بود بره شهرری برای انجام بعضی امورات شرعی!گفت بیا دوتایی بریم یه زیارت هم بکنیم.من که یه بار تو عمرم رفته بودم حرم عبدالعظیم اونم سالهای خیلی خیلی دور و مدتها بود دلم می خواست برای زیارت برم که این موضوع بهانه ای شد همراه هادی بریم شهرری.دخترک رو گذاشتیم مهد و با مترو رفتیم.یاد قدیم ندیما افتاده بودم که چقدر دوتایی با مترو اینور اونور می رفتیم!هادی هم یاد سالهایی افتاد که روزی 4 بار مسیر مترو صادقیه تا خزانه و بالعکس رو می رفت و میومد و دم از خستگی نمی زد ...خلاصه رفتیم و بعد از انجام کارها و پرداخت وجوهات شرعی،رفتیم حرم.از یه بازاری می رفت به سمت حرم.خیلی بازار سنتی قشنگی بود.حرم هم خیلی خلوت بود.چقدر ه...
15 اسفند 1391

موسیقی ....آری یا نه؟؟

13 اسفند 91 دیشب رفتیم عروسی.اصولا هر دو طرف مذهبی بودن ولی از نوع خاص!!از همون اول مادرزن شروع کرد به کوبیدن روی میز و نانای نانای...تا آخر هم خبری از موسیقی و خواننده نبود و به جاش هر خانوم محترمی میکروفون رو دست می گرفت و انواع آهنگ های به روز رو می خوندن و ده بنانای!!!خلاصه ترکوندن برا خودشون ولی این وسط نگفتن این مهمونای بدبخت گوششون از صدای نکره ما آزرده میشه آخه!!فکر کن هر زنی با هر صدای نخراشیده نتراشیده میکروفون دست بگیره و تا حدی نعره بکشه....خب لامصبا یه سی دی بی کلام میذاشتین که خیلی آرامش بخش تر بود!اگر موسیقی اخ و جیزه شما که ماشالله سیر تا پیازشو حفظ بودین و انواااااااااااااع و اقسام مدلای نانای رو هم حرفه ای بلد بود...
13 اسفند 1391

هردم از این باغ بری می رسد...

13 اسفند 91 نازگلک مامان بازم مریض شده.چند روزیه هی تب می کنه و هی خوب میشه و دوباره...اون روز  با آقای دکتر کلی درد و دل کردم که خسته شدم از این ویروس های جورواجور و دکتر هم گفت طبیعیه و مشکلی نیست.گفت این بیماری های خفیف میتونه سالی چند بار پیش بیاد و تا زمانی که ریه درگیر نشه و کار به بستری(خدای نکرده)نرسه مشکلی از بابت سیستم ایمنی بدن نیست.ولی این وسط من مادرم که ذزه ذزه زجر می کشم و دلم برای جگرگوشه ام کباب میشه.صبح حالش نسبتا خوب بود و صبحانه خورد و لباس پوشید که بره مهد ولی سرفه اش گرفت و حالش به هم خورد.بعد از اینکه شستمش و لباساش رو عوض کردم گفت :خوابم میگیره...گفتم بخواب نفسم...اونم خیلی بی سر و صدا خوابید....بمیرم ب...
13 اسفند 1391

رهایی!!

دخترکم....خوشگلم....قند عسلم.....نازنازکم... دیروز یعنی جمعه بالاخره خونه تکونی ما به پایان رسید و واقعا"رها"شدیم!!حالا من نامردم اگر کسی ذره ای خاک و کثیفی تو ریزترین گوشه خونه پیدا کنه!! ولی خداییش امسال خورد و خمیر شدم.نمیدونم چرا اینقدر به خودم فشار آوردم و زیادی سخت گرفتم.گول حرف مامان جونم خوردم که وقتی می خواستم بگم یه خانومی برای کمک بیاد گفت:خونه ات خیلی تمیزه خودت سریع تمومش می کنی دیگه!ولی دیگه گول نخواهم خورد چون بهم سخت گذشت البته شاید این سرماخوردگی مزمن همه چیزو بدتر هم کرد.ولی هرچی بود به خیر و خوشی میمنت تموم شد هوراااااااااااااااااااااااااا!!اصلا من عید رو به خاطر این خونه تکونیش خیلی دوست دارم.اینکه به ناکجاهای خون...
12 اسفند 1391

در انتظار...

خیلی وقتها پیش از انجام یه کار مهم اینجوری میشم.همش یادم میفته فلان کار دیگه هم دارم بذار این کار مهم انجام بشه میرم سراغ اون!حالا تو این گیر و دار و تنگی وقت هی کارهای عقب افتاده ام میاد به ذهنم و با خودم میگم بذار بعد مکه انجام میدم...میدونم بعد مکه یادم میره!!سعی میکنم اگه چیزی به ذهنم اومد یه جا بنویسم.یکی از اصلی ترین کارهام کتاب خوندنه.یه مدته به شدت احساس خلا کتاب خوندن دارم و چند تا کتاب خوب بخصوص در زمینه کودکان دارم که خیلی دلم میخواد زود بخونمشون.همینطور در مورد دخترک که خیلی وقته براش کتاب نخریدم و اونم یه کم از خوندن کتاب های تکراریش خسته شده.دلم شهرکتاب میخواد که برم و حسابی توشو بگردم.یه کار مهم دیگه ام که خیلی خیلی دلم تنگ ...
9 اسفند 1391

یه مامان برعکس!

هیچ وقت فکرشم نمی کردم همچین مامانی بشم.بازم بحث ،سر خوراکی هاست!پریناز با خیلی از بچه هایی که دیدم و می بینم فرق داره.هر بچه ای تا حالا دیدم عاشق سیب زمینی سرخ کرده بوده،مامان ها شکلات رو از دست بچه قایم می کنن،پیتزا و فست فود هم که دیگه نگو اکثر بچه ها عاشقشن!دخترک چیپس و پفک ببینه میگه اخه مامان نخور!!! حالا من برعکس همه مامان ها شدم.دوست دارم گاهی بچه هله هوله هم بخوره.دلم می خواد اگه یه روز عصر هیچی نداشتم بهش بدم یه سیب زمینی سرخ کنم و اون انگشتاشم باهاش بخوره!دلم می خواد وقتی میریم آخر هفته پیتزایی چیزی بخوریم مجبور نباشم براش پلو مرغ و چلوکباب بردارم!!دلم می خواد یه وقتایی دو تایی بریم بیرون چیپس بخوریم!دلم می خواد وقتی میریم...
7 اسفند 1391