پرینازپریناز، تا این لحظه: 15 سال و 11 ماه و 10 روز سن داره

پریناز...تولد دوباره عشق

اعجاز خلقت

از وقتی خدا پریناز رو بهم داد یه جور عجیبی به پدیده خلقت نگاه می کنم.پدیده که نه ،واقعا یه معجزه.خیلی حس خوبیه معجزه رو بتونی لمس کنی.از لحظه ای که ذره ای تو وجودته تا وقتی هی داره رشد می کنه.به دنیا اومدن و بزرگ شدنش هر لحظه اش اعجازه و هیچ کس مثل خدا از پس این خلقت بر نمی آد.یه وقتایی این حس اعجاز به شدت برام وضوح پیدا می کنه.مثلا همین روزها!هفته پیش دهنشو بسته بود و حاضر نبود به هیچی لب بزنه ولی حالا عین یه دیو داره می خوره!!جداااااااااااا نمیدونم تو مغزش چی می گذره.به خاطر همینم اسمشو میذارم :معجزه!   (به شدت به دعای اطرافیانم محتاجم.هرکی به خونه دل ما سر زد یه انرژی مثبت برام بفرسته تا از یه نگرانی دربیام)   ...
6 اسفند 1391

دست از سرم بردااااار

نمیدونم چرا امسال ایمنی بدنم پایین اومده و همش مریضم....یه جور عجیبی هم مزمن میشه که حس خفگی بهم دست میده.الان بیشتر از دو هفته اس که سرماخوردم.یه کم بهتر بودم ولی از دو شب قبل بدجور عود کرده و دوباره آنتی بیوتیک و ....عجیب دلم پنی سیلین می خواد یا دو تا دگزا!بلکه تنم آروم بشه...اون سری که مریضی  زد و پرده گوشم رو پاره کرد خدا به داد این سری برسه!!دخترک هم پا به پای من سرماخورده.اونم بهتر شده بود ولی بازم بدتر شد!امروز شاید ببرمش دکتر....خدایاااااااااااااا فقط یه جرعه سلامتی و بس.... ...
5 اسفند 1391

اولین تجربه ها

دختر نمکی من...مدتها بود که دلم می خواست ببرمت محل کار بابا تا با مفهوم واقعی"بابا دندان نی نی رو به به می کنه"آشنا بشی.البته یه بار که 3 ماهه بودی و من برام کار دندانپزشکی پیش اومده بود و نمی تونستم پیش کسی بذارمت چون شیر می خوردی با زن عمو منا رفتیم مطب و زن عمو شما رو مشغول کرد تا کار من تموم بشه.ولی خب اون رو که یادت نیست.5 شنبه یه مرحله از کار دندونم بود و باید می رفتم مطب.بابا هادی گفت بذارمت خونه مامان مهین ولی چون کارم خیلی کوتاه بود با خودم گفتم می برمت مطب.خلاصه نزدیکای ظهر رفتیم.اول که وارد شدیم یه کم فضا برات عجیب بود و قیافه ات رفت تو هم.منم یه آبمیوه برات باز کردم تا بدونی که میشه تو مطب چیزی خورد!!!بعد هم که من نشستم رو یونی...
30 بهمن 1391

عززیززم!!

--مامانی عزیزم دوستت دارم! --از دستش ناراحت میشم و ادای گریه درمیارم....میاد بغلم می کنه میگه:عزیزم ئه هه(گریه)نکن!! --لگو ها رو روی هم می چینه و میاد میگه:ببین چی ددست(dodost درست)کردم؟میگم:ساختمونه.میگه:نه این برجه!!(من تا حالا کلمه برج رو به کار نبردم) --عصر از خواب بیدار میشه.اتاق تاریکه.میاد بیرون می بینه من نشستم.میگه:اتاق شبه!میگم:اینجا چیه؟میگه رو شنه...میگم اتاق چیه؟میگه:خاموشه! --سی دی رو از دستگاه درمیارم تا یه سی دی دیگه بذارم.میگه:مامان این سی دی خباب(خراب)شده؟ --چشمهاش در اثر سرماخوردگیش به شدت عفونت کرده بود.تا می خواستم قطره بریزم کولی بازی در می آورد.آآآآآی آآآآِی ئطه(قطره)نمیخوااااااام آآآآآ...
28 بهمن 1391

جووووووووووش

ای جوش های قرمز و سفید که جانم فدایتان قربان مهربانی و لطف و وفایتان!! هرچی که فحش و بد و بیراه بهتون گفتم که چاره ساز نبود ،حالا میخوام قربون صدقه تون بدم.شما رو به هفت جد و آبادتون قسم دست از سر من و صورت بیچاره ام بردارییییییییید...بابا دیگه 30 سالمه....به خدااااااا عالم و آدم فهمیدن که من بزرگ شدم و "جوان" شدم! میخوام برم مهمونییییییییییی...   ...
25 بهمن 1391

زورگیری

دخترک تو خونه سوار ماشینش میشه و تند و تند پا می زنه....بعد تا می رسه به آدم دستشو دراز می کنه  میگه پول بده!!بعد می بره پولو میده به اون یکی طرف!!و این نمایش چندین و چند بار تکرار میشه.باباش هی میگه:دختر مگه تو زورگیری؟!! ...
24 بهمن 1391

زهی خیال باطل!

دیشب که شب تعطیلی(22 بهمن)بود و دیگه داشتیم از دادار دودور سرودهای انقلابی خفه می شدیم بعد شام به هادی گفتم بیا امشب فیلم "یه حبه قند"رو ببینیم.آخه چند ماهی هست مرجان داده ببینیمش ولی با وجود پریناز نمیشه.هادی گفت بعید میدونم بذاره ولی حالا امتحان می کنیم.سی دی رو گذاشتم و تیتراژشروع شد.هادی هم با یه بشقاب میوه اومد.نشستیم به میوه خوردن و فیلم دیدن.صحنه های اول یه کم از فیلم بعد معرفی دست اندرکاران فیلم.منو هادی هم چشممون دوخته شده بود به تی وی که دخترک خییییلیییی ریلکس پاشد رفت جلوی تی وی و از همون جلو دکمه powerرو زد که دیگه کلا اعلام کنه"فیلم بی فیلم".البته منم شب بدی رو انتخاب کرده بودم چون عصرش 4 ساعت خوابیده بود و شارژبود!گفتم شاید م...
22 بهمن 1391