پرینازپریناز، تا این لحظه: 15 سال و 11 ماه و 10 روز سن داره

پریناز...تولد دوباره عشق

بی حوصلگی!

چقدر بده آدم بی دلیل بی حوصله بشه....چند روزه نمیدونم چمه...همش غمگینم....زیاد حوصله ندارم....با اینکه مامان جون دیروز سفره داشت و خیلی خوش گذشت ولی بازم بی حوصله ام....پرینازم سرماخورده و غوز بالا غوز....باباشم سرما خورده دیگه اینو کجای دلم بذارم!!!دلم میخواد تنهای تنهای تنها باشمممممممممممممم ...
15 آذر 1391

انصاف یا بی انصافی....مسئله این است!

---با هادی رفتیم که برای کادوی تولدم یه بوت برام بخره.رفتیم یه پاساژ به اصطلاح بالاشهر!!بعد از کلی گشتن از یه مدل خیلی خوشم اومد و خریدیم و اومدیم.فردا صبح به بهانه خرید رفتم مرکز خرید نزدیک خونه.توی مغازه در حال دیدن یک شلوار بودم که یه خانومی وارد مغازه شد.دیدم یه بوت دقیقا مثل مال من پاشه.قلقلکم اومد و ازش پرسیدم چند خریده.عددی که گفت برق از چشمهام پرید 60 هزار تومن ارزون تر.رنگم پرید.اعصابم به هم ریخت حتی از اون خانم خواستم قسمت داخل کفششو نشونم بده تا مارکشو ببینم و مطمئن بشم.همین طوری که داشتم تو پاساژ می چرخیدم چشمم خورد به ویترین یه مغازه.بله همین مدل و همین مارک با قیمت خیلی پایین تر.دیگه سرم واقعا سوت کشید.برگشتم خونه به هادی گفت...
13 آذر 1391

الا یا ایها البیمعرفتااااا

آهای اونایی که خوب منو میشناسینو از بچگی با هم بزرگ شدیم و هر روز به اینجا سر می زنین و بعدا میگین خب زهرا لباس جدید پریناز چه خوشگله تو وبلاگ دیدم...راستی رفتی آرایشگاه چه مدلی زدی؟؟...هر روز میام سر میزنم ببینم رفتی فلان جا یا نه.... نمیشه یه کامنت بذاریییییییییییین؟؟؟؟؟که بدونم زنده این یا نه؟؟؟؟ نه تولد تبریک میگین نه با غصه هام همدردی می کنین....خسیسین دیگه ،خسیسی که شاخ و دم نداره....اصلا دوستتون ندارممممممممممممم.....بعدا که یه کاری کردم نتونین بخونین شاکی نشیناااااااااااا   آخییییشششش یه کم داد زدم حرصم خالی شد! ...
12 آذر 1391

تولد مامان خانوم!

دیروز تولد خودم بود...از طرف همه به خودم تبریک میگم!! از اونجایی که خونه چیزی شبیه به بازار شام بود و نمی رسیدم مرتب کنم تولد رو بردیم خونه مامان جون! اینم یه کیک بستنی مامان پز! اینم دختر لوس مامان! ...
11 آذر 1391

تولد نامه

دختر نازم بذار از اولش تعریف کنم...چهارشنبه ظهر قبل از اینکه بابایی بره سرکار کمی خونه رو تزیین کردیم.       بعد که بابایی رفت تنها بودم و چون صبح بابا زحمت انجام کارای منزل رو کشیده بود  من دست به کار تهیه و تدارک خوراکیجات شدم.خیلی وقت بود فکر منوی غذا بودم و دوست داشتم غذاهای فانتزی درست کنم.خلاصه شروع به کار کردم و تا وقتی که شب بابا و شما برگشتین همینجووور داشتم کار می کردم. 5شنبه صبح برعکس همیشه که تا 9/5 می خوابی 8 صبح بیدار شدی و منم سپردمت به بابایی تا قبل رفتنش یه سری کارهامو انجام بدم.چون ایثار کرده بودم و به بابا گفته بودم بره مطب و بیمارهاشو کنسل نکنه ولی میدونستم تا وقتی برگرده اجاز...
30 آبان 1391

بهونه زنده بودنم تولدت مبارک!

فرشته زمینی من،پاره تن مادر،نازترین لبخند دنیا.... تولدت مبارک بودنت شادی بخش زندگی ماست و زندگی با تو روح و هیجان خاصی به بودنمون داده...خدا تنت رو سلامت و لبخندتو مستدام بداره نازنینم   جشن تولدت خیلی عالی بود و از همه بیشتر به خودت خوش گذشت....خدا رو شکر یه فرشته خوش اخلاق بودی که کاملا باهام همکاری کردی.   کمی ناخوش احوالم....به محض بهبودی جریان تولد و عکسهاشو برات میذارم...   ...
27 آبان 1391

لحظه های عاشقی...

الان تنها تو خونه نشستم...البته نشستن که چه عرض کنم در حال انجام کارهای فردا...فردا چه خبره؟؟تولد عروسک نازمه...البته شنبه تولدشه که چون مقارن میشه با ماه محرم دو روز زودتر براش جشن می گیریم.دو روزه تهران حسابی بارون میاد و خدا رحمتشو برامون فرستاده...همین الان چنان صدای رعد و برقی اومد یه کوچولو ترسیدم...امروز صبح نماز صبحمو که خوندم و برگشتم به رختخواب سرفه امونم رو برید...احساس میکردم دارم خفه میشم...این سرماخوردگی لعنتی بیشتر از یه هفته اس افتاده به جونم و دست از سرم برنمیداره...دیدم صدای سرفه هام ممکنه هادی و پریناز رو اذیت کنه جور و پلاسمو برداشتم و رفتم تو هال و رو مبل خوابیدم...صبح هادی صدام کرد که بیدار شو صبحونه پرینازو بدیم ببرم...
24 آبان 1391