پرینازپریناز، تا این لحظه: 15 سال و 11 ماه و 9 روز سن داره

پریناز...تولد دوباره عشق

چرا؟؟چراااااا؟؟

29 فروردين 92 دخترك مامان چند وقتيه وارد "فاز چرا" شده...از هر حرفي كه ميزنيم يه چرا مي سازه و همينجووووور ادامه ميده...تلاش مي كنم با صبوري تمام جوابشو بدم ولي هر كس كه اين شرايط روتجربه كرده ميدونه كه كار سختيه...گاهي وسط اين سوالات مي زنم زير آواز يا صداي مرغ و خروس درميارم تا حواسش پرت بشه و دست از سر كچل من برداره! دختر گلم بيا نهارتو بخور -چرا نهار بخورم؟ خب بايد غذا بخوري كه قوي بشي -چرا گبي بشم؟ - قوي بشي بزرگ بشي بري مدرسه -چرا برم مدرسه؟ -بچه ها ميرن مدرسه درس مي خونن بازي مينن -چرا بازي مي كنن؟   راستي امروز دخترك با يه شوق و ذوق وصف نشدني بعد از يك ماه رفت...
29 فروردين 1392

پیشرفت عجیب غریب

27 فروردين 92 اول از همه بنویسم:ماشاء الله لا حول و لاقوه الا بالله(فوت فوت فوت گوش شیطون کر!) گاهی فکر می کنم دوای همه مشکلات و سردرگمی های دوران کودکی فقط صبوریه...یعنی اگه تحمل کنی و بذاری دوره ها بی دردسر بگذرن دیگه نه اونقدر نیازی به روانشناس و دکتر پیدا می کنی نه خودت خیلی حرص می خوری....گرچه بچه اول چون یه تجربه کاملا جدیده این صبوری ها معمولا کم اتفاق میفته و تازه وقتی بچه 2 سالش میشه مادر یاد می گیره برای غر زدن بیجای بچه،برای بدغذاییش،برای بدخوابیش و خلاصه سایر مشکلاتش بیخودی حرص نخوره و صبورتر باشه.چون میدونه همه این دوره ها موقتی هستن و میان و میرن اصولا تا وقتی بچه نداشتم تو ذهنم خیلی چیزا می چرخید و ...
27 فروردين 1392

چه روزهای قشنگی...

27 فروردين 92 از روزی که از مکه برگشتیم سیل مهمون ها به خونمون سرازیر شده.من هم که از همون روزهای اول برگشتنم مجبور بودم برم سرکار.خلاصه که هنوز که هنوزه یه استراحت درست حسابی نکردم ولی خب لذت خیلی زیادی داره این جور مهمون داری و از خدا می خوام بارها و بارها این لذت رو شامل حالمون کنه.این وسط از همه بیشتر به دخترک خونه ما خیلی خوش می گذره.بخصوص مهمون هایی که بچه کوچیک دارن.حسابی کیف می کنه با دوستای کوچیکش.اونقدر شیرین زبونی می کنه و قربون صدقه فسقل بچه ها میره که آدم میخواد بخورتش!گاهی هم از آب گل آلود ماهی می گیره و اتاقش رو کن فیکون می کنه.من هم به رسم صبوری زیاد کاری به کارش ندارم و می ذارم از این روزهای شیرین بچگیش لذت ببره......
27 فروردين 1392

حرف زدن های قلمبه سلمبه!

  24 فروردين 92 -پریناز با موبایل با مخاطب خیالی:سلام عزیزم...چطوری؟خوبی؟چی خبرا؟چرا نمیای خونه ما؟زودی بیا خونه ما دیگه... -پریناز در استقبال از بابای از سرکار برگشته:سلام بابا...خوبی؟....خسته نباشی!....گبول(قبول)باشه!!! -مامان زود باش کتابمو بخون دیگه....اعصابم خورد شدااااااا بخون دیگه(دیگه جزو کلمات ثابته!) -پریناز بیا ناخوناتو بگیرم....مامان شما فعلا با ماشینام بازی کن من هنوز نمی خوام ناخنامو بگیرم!! - مامان این دفه خواستی بری خونه خدا منم ببر...برم نماز بیخونم...چادرمو سرم کنم... قابل ذکر است که پریناز در این 12 روز غیر از مقدار متنابهی گوشت که به بدنش اضافه شده یه زبون 2 متری درآورده ...
24 فروردين 1392

صبوری...

20 فروردين 92 دختر نازنین و مهربونم دوری و دل کندن ازت خیلی خیلی سخت بود....روزی که مامان و بابا به بهانه بردنت به پارک اومدن و شما رو بردن،بلند بلند زار می زدم.یعنی یه تیکه از قلبم رو کندن و بردن.خودمم نمی دونم چطوری آروم شدم.تو مدت قبل سفر بارها آهنگ سلام آخر خواجه امیری رو گوش می کردم و اشک می ریختم و به روز جدایی فکر می کردم.وقتی با بابا تو آژانس به سمت فرودگاه بودیم این آهنگ از رادیوی ماشین پخش شد و من و بابا دوتایی گریه کردیم.سخت بود خیلی سخت ولی من به امید یه لذت بزرگ از اون تیکه قلبم هم گذشتم.روزهای اول حال متفاوتی بود.دلتنگ بودم.اصلا باهات حرف نمی زدم چون شنیدن صدات از دور دورا که مشغول بازی بودی هم حالم رو بد می کر...
20 فروردين 1392

عیدی فرهنگی!

1 فروردين 92 پریناز مهربون من.....هدیه قشنگ خدا به قلب من.... وجود نازنینت گرمابخش زندگی ماست ...ممنونم که با بودنت عشق مضاعف به زندگیمون بخشیدی... یک سال دیگه از دفتر عمرمون گذشت و چقدر امسال عجیب زود گذشت.با انواع و اقسام اتفاقات و خاطرات و پستی ها و بلندی ها.خدا کنه فقط روسیاه نشده باشیم.خدا رو شکر می کنم که از تو نازنین دختر من محافظت می کنه و توکلم فقط و فقط به خداست که بتونم از پس امتحان های زندگی بربیام.در کنار همه شیرینی هایی که از بودن در کنار هم داشتیم گاهی هم زندگی بهمون سخت می گذشت.فشارهای مالی از یک طرف،تغییرات روز به روز رشدی شما از طرف دیگه گاهی ذهنم رو آن چنان مشغول می کرد که حس می کردم نمی تونم از ...
1 فروردين 1392

نوروز 92 مبارک

چرخ گردون چه بخندد چه نخندد تو بخند...مشکلی گر سر راه تو ببندد تو بخند....غصه ها فانی و باقی ، همه زنجیر به هم....گر دلت از ستم و غصه برنجد تو بخند...                                        "سال نو مبارک" اول فروردين 92 ...
1 فروردين 1392

چهارشنبه سوری و عید به روایت تصویر

30 اسفند 92 چهارشنبه سوری خیلی شاد در ارنگه خیلی سرد وزیر کرسی عجب چسبید!   سفره هفت سین مامان جون و عید دیدنی های شیرین سفره هفت سین خیلی خوشگل خاله سارا به امید خدا پس فردا عازمیم.از همه دوستان عزیزم طلب حلالیت دارم.نایب الزیاره همتون خواهم بود .خیلی دوستتون دارم.برای آرامش قلبم به خاطر دلتنگی نازدونه ام برام خیلی دعا کنید... ...
30 اسفند 1391

سفارشات!

28 اسفند  91 دیروز تو آشپزخونه داشتم کار می کردم و هل هلکی نهار درست می کردم.هادی هم با پریناز مشغول بود.بعد یهو ناغافل میگه:چند تا تخم مرغ رنگی خوشگل تزیین کن!میگم :برای چی؟من که امسال سفره نمی چینم.میگه:می خوام هنرتو ببینم .گفتم:حالا تو این هاگیر واگیر که من وقت ندارم سفره هفت سین بچینم و می خوام خونه مامان اینا تلپ شم تو می خوای هنر منو ببینی؟؟؟جل الخالق از دست این مردا!! پی نوشت:اندکی بعد از نوشتن این مطلب پریناز کوچولو از مهد رسید با دست پر!یه تخم مرغ تزیین شده خوشگل!یه ظرف سبزه و یه کارت تبریک ماری!!مرسی خاله جون که با این عیدی ها دخمل منو خوشحال می کنی...(عمر یکی از ماهی هامون به دنیا نبود و در کمتر از 24 سا...
28 اسفند 1391