پرینازپریناز، تا این لحظه: 15 سال و 11 ماه و 8 روز سن داره

پریناز...تولد دوباره عشق

همه دختران من!

پریناز نازنازی... میگی :مامان بیا نی نی هاتو بخوابون...منم میگم:من 3 تا دختر دارممممممم   کاردستی دختر و مامان:   موهای 10 سانت بلندتر تو حموم!!   این روزها خیلی بانمک شدی.مخصوصا حرف زدنت.وااااااااای غش میکنیم با حرفای بامزه ات که هر روز چند تا حرف جدید رو می کنی. اون روز از دستشویی اومدی بیرون و می گفتی:من یه شورت احتباج (احتیاج) دارم!! وقتی کاری که میدونی بده انجام میدی قبل از اینکه من عصبانی بشم زود میای میگی بخشید اشبباه شد!(ببخشید اشتباه شد) تازگیام فحش یاد گرفتی.گاهی کسی اذیتت می کنه چه بزرگ چه کوچیک  برمیگردی بهش میگی:بچه بد!! وقتی چیزی بهت بدم و حرفی...
16 تير 1392

پوشک گیرون!

( 4 تير 92) دختر خوشگل و ناز و فهمیده من!!بالاخره کابوس فکر و خیالات من با خیر و خوشی تموم شد و این مرحله از زندگیت هم خیلی راحت و بی دردسر گذشت.الان فقط با خودم میگم چرا با اینهمه اعتمادی که بهت داشتم و میدونستم و مطمئن بودم خیلی باهام همکاری می کنی،اینقدر ذهنم رو درگیر کرده بودم و صبح و شب به این موضوع فکر می کردم؟؟خیلی خوشحالم که زودتر این پروژه رو شروع نکردم و بدنت به حدی از تکامل رسید که خیلی زود بتونی این مهارت رو یاد بگیری.(در سن 2 سال و 7 ماهگی).حالا دیگه ماهم جزو اون دسته مامان و بچه هایی  هستیم که خیلی راحت این دوره رو پشت سر گذاشتیمو در عرض 2 روز تونستیم از شر پوشک خلاص بشیم.البته همکاری صمیمانه بابا هم خیلی خوب و م...
4 تير 1392

سفرنامه عمره-فروردين 92(قسمت ششم)

دوشنبه 92/1/12 -ساعت 3:45 بعد از ظهر ديشب ساعت 1:30 رسيديم هتل.تا وضوبگيريم و بياييم لابي شد يه ربع به 2.سوار اتوبوس ها شديم و رفتيم به سمت مسجدالحرام.خيلي اضطراب داشتم.رسيديم و با راهنمايي كاروان همگي وارد شديم.از در مسعي بايد وارد مي شديم و بعد يه مسيري مي رفتيم و يه قسمتي باز مي شد كه مي رفت به سمت كعبه.دل تو دلم نبود.رفتيم تا اينكه يه گوشه از كعبه پيدا شد.واي ديگه حال خودمو نمي فهميدم و زار مي زدم.افتاديم به سجده و حاجاتمون رو به ذهنمون آورديم.هيچ چيز به ذهنم نمي اومد جز اينكه از خدا بخوام توبه منو قبول كنه و عاقبت به خيرمون كنه.براي مامان و بابا خيلي دعا كردم و از خدا سلامتي و طول عمرشون رو خواستم و براي پرينازم دعا كردم كه دختر...
1 تير 1392

سفرنامه عمره-فروردين 92(قسمت هشتم)

تهران-چند روز بعد از برگشت هواپيمامون ايراشيا بود( كه احتمالا در اجاره سعودي هست).پرواز سختي بود.به خاطر هواي نامتعادل اغلب نقاط ايران چند باري هواپيما تكون اساسي خورد كه يه بارش به حدي شديد بود كه من ديگه گفتم تموم شد!جوري به سمت پايين رفت كه حس سقوط بهم دست داد.ديگه كل هواپيما پر شد از صداي صلوات.حال منم خيلي بد بود و دست هادي رو گرفته بودم و گريه مي كردم.مي گفتم خدا منو به آرزوم برسون.دلم مي خواد يه بار ديگه دختركمو ببينم...حال يه سري خانوما بد شده بود و براشون آب قند مي آوردن حتي يه آقايي هم حالش بد شد.خلاصه تا برسيم همش ذكر و صلوات و دعا بود.كسي اجازه بلند شدن از صندلي نداشت.پروازمون كمي طول كشيد.ديگه نزديكاي تهران خيلي جو آروم ...
1 تير 1392

علاقه های من

خیلی وقتها دلم برای خواستنی های دلم تنگ میشه.چیزایی که به جبر زمانه ازشون فاصله گرفتم و همین فاصله گرفتن باعث بادخوردن پشتم شده!خیلی وقته که دلم میخواد برگردم به کلاس قرانم ولی هربار یه جوری یه اتفاقی مانع میشه.چند وقتیه دلم میخواد برم کاغذ و قلم ومرکب بخرم و دوباره شروع کنم به خوشنویسی.مدتهاست لیست غذاهای فانتزی و جدید رو درمیارم و هی به خودم یادآوری میکنم که امشب یکیشونو بپزم.... آشپزی همیشه جزو بزرگترین علاقه های من بوده و هست.یعنی اگه موضوعی مثل وابستگی بیش از حد پریناز به بازی گروهی نباشه عاشقانه آشپزی میکنم وگرنه که با چند تا فحش به خودم یه مرغ یا گوشت میندازم تو قابلمه که بپزه و بقیه ماجرا!!این وسط آقای همسر علاقه خیلی خیلی زی...
1 تير 1392

عروسی آی عروسی

( 28 خرداد 92) پریناز نازنینم...برای اولین بار تجربه مسافرت با اتوبوس رو پیدا کردی.برات خیلی خیلی جالب بود و حسابی ذوق زده بودی.صندلی ها تختخواب شو بودن و شما راحت دراز می کشیدی و می خوابیدی و کلی کیف می کردی.   این یه مدل اخمه که تازگی یاد گرفتی  و موقع دوربین یا خجالت اینجوری می کنی!چقدرم زشت میشی!!   صبح هم بیدار می شدی و می دیدی به مقصد رسیدیم!چهارشنبه صبح زودتر از حد معمول رسیدیم و میزبانمون رو از خواب بیدار کردیم.عروس خانوم ناز هم رفته بود حمام عروسی !شور و حال خوبی تو خونه بود.مامان ایران اینا روز قبلش رسیده بودند تبریز و قرار بود چهارشنبه بیان خونه دایی.خلاصه تا ظهر کم کم دخترا یکی یکی ...
28 خرداد 1392

خلاصی

27 خرداد 92 از هیچی به اندازه خلاص شدن از دوره خفقان و نفرت و افسردگی 8 سال پیش خوشحال نیستم.به آینده فکر نمی کنم.فقط و فقط خوشحالم که خلاص شدیم!!جشن شادیمون رو تو زادگاه برگزار کردیم.خیلی چسبید... ...
27 خرداد 1392

سفرنامه عمره-فروردين 92(قسمت هفتم)

پنج شنبه 92/1/15-ساعت 11:20 شب واي خدا چقدر امروز خوش گذشت.عصري رفتيم كوه نور.حدود ساعت 5:30 پاي كوه بوديم تا برسيم بالا نزديك هاي مغرب بود.غير از 200-100 متر اول كه خيلي شيب تندي داره و بدجور نفس گيره بقيه كوه زياد سخت نيست و پله پله است.قرار بود مامان و باباي هادي هم بيان ولي گفتن خسته هستن و نميان.من هم كه از دفعه پيش آرزو به دلم مونده بود كه دوباره بيام تصميم داشتم حتما برم.آخه دفعه پيش تمام عكسهايي كه گرفته بودم تو غار حرا و جاهاي ديگه،توسط يك شرطه در مسجد تنعيم پاره پاره شد.خلاصه دوتايي ماشين گرفتيم رفتيم.اون ورودي غار خيلي اعجاب انگيزه و آدم چاق بعيد مي دونم رد بشه.توي غار نماز خونديم بعد اومديم پشت غار يه سري تكه سنگ هاي بزرگ...
20 خرداد 1392

سفرنامه عمره-فروردين 92(قسمت پنجم)

يكشنبه 92/1/11-ساعت 12 ظهر ديشب بعد نماز مغرب كه از حرم برگشتيم و شام خورديم،با مامان و باباي هادي رفتيم صحن مسجدالنبي و چند تا عكس يادگاري گرفتيم.بعد من و مامان رفتيم پايين بقيع نشستيم و زيارت نامه و نماز خونديم.هادي خيلي راحت ميتونه بره روضه.يعني كلا براي مردها راحته.عكسهاي خوشگلي كنار ضريح و منبر و محراب گرفته.با فيلم هايي هم كه ميگيره من 3 ضلع ديگر ضريح كه براي خانم ها بسته است رو مي تونم ببينم.برگشتيم هتل و تا بخوابيم ساعت 12:30 بود.ساعت 4 بود كه زنگ موبايلم صداخورد براي نماز صبح.به زحمت بيدار شدم چون روز قبلش بعد از ظهر هم نخوابيده بودم و حسابي كسر خواب داشتم ولي پاشدم و وضو گرفتم و با هم رفتيم حرم.احساس ميكردم مغزم بيدار نميشه...
20 خرداد 1392