پرینازپریناز، تا این لحظه: 15 سال و 11 ماه و 9 روز سن داره

پریناز...تولد دوباره عشق

سفرنامه عمره-فروردين 92(قسمت اول)

بسم الله الرحمن الرحيم دوشنبه ٩٢/١/٥-ساعت ٦ بعد از ظهر مامان و بابا الان اومدند و عزيز دلم رو بردند.خيلي خيلي لحظه هاي سختي بود.بغلش نكردم فقط گونه اش رو بوسيدم و سكوت كردم و وقتي رفت بغضم ناجور شكست.مي سپرمت به خدا عزيزكم.خدايا خودت قلبم رو آروم كن     دوشنبه ٩٢/١/٥-ساعت ١١ شب بعد از خداحافظي با فاميل،مراحل تشريفات فرودگاهي انجام شد.از ساعت ٨ اومديم فرودگاه.نميدونم چرا ميگن اينقدر زود بايد تو فرودگاه باشيم.الان ١ ساعته كه نشستيم و بايد منتظر باشيم تا ساعت ١٢ كه پروازمونه.خدا رو شكر خيلي آرومم و با آيه الكرسي و سوره والعصر و تكرار آيه:"المال و البنون زينه الحياه الدنيا والباقيات الصالحات ...
20 خرداد 1392

سفرنامه عمره-فروردين 92(قسمت دوم)

سه شنبه ٩٢/١/٦-ساعت ١١:٣٠ شب قبل از اذان مغرب،به مسجدالنبي رفتيم.صبح اونقدر هاج و واج بودم و اصلا نمي دونستم از كدوم در بايد وارد بشم و كجا به كجا راه داره كه اصلا احساساتم درگير نشد!(اين روضه رفتن هم يه معضلي براي خانوم هاست.هنوز كه قسمت ما نشده.انشالله بعد از نماز صبح حتما ميرم براي زيارت روضه رضوان.)اذان مغرب تو مسجد النبي زير قسمتي نشسته بودم كه سقفش كنار رفته بود و يكي از مناره هاي مسجد پيدا بود.خيلي حس و حال خوبي پيدا كردم.نماز مغرب بلند خونده ميشه و آدم لذت مي بره.هرچند اتصال خانم ها اصلا درست نيست و آدم مجبور ميشه نمازهاشو اعاده كنه.بعد از نماز،با هادي گشتي تو صحن زديم.خيلي شب هاي حرم،صفا داره...بعد برگشتيم هتل و شام خورديم و...
20 خرداد 1392

سفرنامه عمره-فروردين 92(قسمت سوم)

پنج شنبه 92/1/8-ساعت 10 دقيقه بامداد عصري يه تاكسي گرفتيم و با مامان مهين و بابا رفتيم مسجد شيعيان.خيلي خيلي باصفا بود.وسط نخلستان هاي سرسبزي واقع شده بود كه حدودش جنوب مسجدالنبي بود.چشمه آبي هم رد مي شد و حسابي حال و هوامون رو برد به سيزده بدر!!كمي دوروبر باغ چرخ زديم تا اينكه اذان شد و رفتيم داخل مسجد براي نماز.خيلي حس خوبي بود كه بعد از چند روز نماز خوندن با اهل تسنن،كنار يه عده خودي نماز مي خونديم و سر به مهر مي گذاشتيم و با صداي بلند صلوات مي فرستيم.قسمت خانم هاي مسجد هيچ ارتباطي با قسمت مردونه نداشت براي همين يه امام جماعت جدا براي خانم ها نماز مي خوند.ولي خدائيش نماز هاي مسجدالنبي خيلي حال خاصي داره و لحن خوندنشون اونقدر زيباس...
20 خرداد 1392

سفرنامه عمره-فروردين 92(قسمت چهارم)

جمعه 92/1/9-ساعت 8:35 شب الان از حرم اومدم هتل.با هادي ساعت 8 قرار داشتم.20 دقيقه منتظرش موندم نيومد.خيلي عصباني و نگران بودم.نمي دونم چرا منو قال گذاشت.از هيچي به اندازه انتظار بدم نمياد.منم برگشتم هتل.الان حميد زنگ زد به گوشيم كه شماره مامان رو دوباره براش بخونم نمي دونم چرا نمي تونن باهاشون تماس بگيرن.يهو چشمم به عكس پريناز روي گوشيم افتاد و بدجور دلم براش تنگ شد و به هق هق افتادم از گريه(نگرانيم هم مزيد بر علت شده).الهي فدات بشم نازنينم چند روزه صداي قشنگت رو نشنيدم.تلفني باهات حرف نمي زنم چون هم خودم غصه مي خورم هم ممكنه تو هوايي بشي.با مرجان امروز صحبت كردم گفت حالت خوبه و از من چيزي نمي پرسي.ميگفت گاهي مثلا ميگه اينو مامانم بر...
20 خرداد 1392

سردرگمي

20 خرداد 92 اين روزها خون قرمز تو بدنم بدجور داره بدو بدو مي كنه.فكر نمي كردم بعد از سرخوردگي سالهاي قبل دوباره خونم  به جوشش دربياد ولي نمي تونم سكوت كنم.نمي تونم بي تفاوت باشم.بايد حركتي كرد.اينجوري به قضيه نگاه مي كنم كه اگر وارد اين بازي بشم مي تونم آمار اوني كه نميخوامو بشكنم و وقتي آمار موافقاي آدم مورد نظرم خيلي بالا بره قدرت تخلف پايين تر مياد.يا اين بازي رو مي بريم كه ديگه بهترين حالته.يا نهايتا به قهقرا فرو ميريم كه براي جماعت هم وطن من عادي شده و آب از سر همه گذشته... پس بايد تكون خورد....توبه مونو بشكونيم....الان وقت سكوت نيست... ...
20 خرداد 1392

تعطيلات

  18 خرداد 92 دخترك نازگلم...تعطيلات هفته پيش بارمونو بستيم و رفتيم به روستاي اجدادي بابابزرگ.3 روز اونجا بوديم.به شما كه حسابي خوش گذشت و دل سيييييييير بازي و خاك بازي و آب بازي و همه چي بازي كردي.گرچه گاهي به خاطر سر به سر گذاشتناي پسرعموجوني كلافه مي شدي ولي ديگه اين دوران بايد بگذره ديگه.زن عمو بهم ميگفت شايد شما عصبي هستي يا ذاتت اينه كه جيغ و داد كني ...خيلي دلم گرفت.مي خواستم گريه كنم پس چرا وقتايي كه كسي اذيتت نمي كنه خيلي خانوم و مهربون و آرومي؟؟حالا وقتي كسي مدام و يك ريز روي اعصابت راه ميره و شما با همه سن كم و توان كم دفاعيت فقط مي توني جيغ بزني ،اسمتو ميذارن عصبي؟؟؟ البته من كه ديگه ياد گرفتم نيروهاي منفي ديگرانو جذ...
18 خرداد 1392

یه بار برای خودم

10 خرداد 92 اون زمانها که مجرد بودم گهگداری با مامان حرفمون می شد سر اینکه مثلا می گفتم چرا موهاتو مش نمی کنی؟می گفت آخه بابات دوست نداره!می گفتم چرا فلان کارو نمی کنی ؟می گفت بابات دوست نداره! و من شاکی می شدم که مگه آدم برای دیگران زندگی می کنه؟پس خود آدم و علاقه هاش چی؟ و از این دست خزعبلات!!تا اینکه خودمم مزدوج شدم و شدم یه همسر ذلیل اساسی!! البته بدون هیچ زور و اجباری.یعنی فقط به خاطر دل خودم دوست داشتم و دارم که علائق همسر رو خیلی تو کارهامو رفتارام لحاظ کنم.یکی از علاقه های این همسر گرام موی بلنده!تو این 8 سال با هم بودن هر بار رفتم آرایشگاه و  آرایشگر ازم پرسیده عزیزم چقدر کوتاه کنم؟با ترس و لرز گفتم خیلی کم نهایت یک س...
10 خرداد 1392

پا تو کفش مامان!

6 خرداد 92 نمی دونم چرا اینقدر دیوانه وار دلمه برگ دوست دارم!یعنی در حدی که دل درد بگیرم میخورم.یادش به خیر...یه سال راهنمایی بودم تو امتحانات آخر سال بعد امتحان میومدیم خونه.مامان یه عالمه برام دلمه درست کرده بود و تو ظرفای کوچیک گذاشته بود فریزر.هر روز از مدرسه میومدم یه ظرف دلمه گرم می کردم و می خوردم و شروع می کردم به خرخونی!!یادش به خییییییییییییییییر دوران بارداری!مامان هی قابلمه قابلمه دلمه برام درست می کرد.بعد زایمان هم برام درست کرد و من هم اسااااااسی می خوردمو اطرافیان کمی شاکی می شدن که نخور نفاخه برای شیرت خوب نیست!!ولی من عین خیالم نبود!3-2هفته بود به مامان می گفتم دست بجنبون برگ اومده هااااا ،مامان هم می گفت باشه درست...
6 خرداد 1392

این دیگه چی بود؟؟

1 خرداد 91 چند روز پیشا صبح از خونه خارج شدم و داشتم مسیری که باید پیاده برم تا به تاکسی برسم رو می رفتم و تو عالم خودم بودم و نمی دونم ایه الکرسی یا سوره عصر یا همچین چیزی زیر لب زمزمه می کردم.سرم کمی پایین بود.با صدای ببخشید یه خانومی سرمو بالا آوردم .یه خانم حدودا 45-40 ساله با چادر گل گلی که چند تا نون تازه دستش بود.بعد یهو بی مقدمه گفت:ببخشید خانم اذان صبح ساعت چنده؟؟ خوبه روز قبلش از تلفن اوقات شرعی ساعت دقیق اذان رو یادم بود و بهش گفتم.بعد تشکر کرد و رفت.خلاصه نفهمیدم این یکی از فرشتگان الهی بود که برای سنجش اعمال من به زمین فرود اومده بود؟یا شایدم امام زمان بود!! ...
1 خرداد 1392

دختر يه متري!

29 ارديبهشت 92 خيلي ناراحتم كه دختركم حساسيت فصلي داره.اصلا از بهار بدم مياد چون دو ساله با اومدن بهار دچار حساسيت ميشه و همش آبريزش بيني و سرفه كه گاهي به دلايلي كه كشف نكردم سرفه ها خيلي آزاردهنده ميشه و شب ها هم خودش هم ما اذيت ميشيم.هفته پيش برديمش دكتر تا دوباره معاينه بشه كه مبادا عفونت باشه .چقدر تو اتاق انتظار لحظه شماري مي كرد كه بره تو!مي گفت آقاي دكتر خيلي منو دوست داره بهم شوخولات ميده.نه كه خيلي هم شكلات خوره!آقاي دكتر هم كه راهشو بلده  با شكلات و كتاب ازش پذيرايي كرد.يه سري معاينات انجام داد و گفت اين فقط حساسيته حالا يا به مواد خوراكي يا محيط زندگي يا فصلي...توصيه كرد محيط و خوراكياش از مواد آلرژن دور باشه.يادمه...
29 ارديبهشت 1392