پرینازپریناز، تا این لحظه: 15 سال و 11 ماه و 10 روز سن داره

پریناز...تولد دوباره عشق

آموزش شعر و داستان در خواب!

22 اسفند 91 گهگداری که از کنار بعضی بیلبوردای تبلیغاتی رد میشم یا دم در خونه تراکت تبلیغاتی می بینم که روشون نوشته:آموزش زبان انگلیسی در خواب!!با خودم میگم یعنی چی آخه؟؟؟این اراجیف چیه میگن!حالا دخترک این روزها همین کارو میکنه.هر موقع می خواد بخوابه میره 6-5 جلد کتاب بر میداره بعد میزاره رو تشکش و روشون می خوابه!!لابد تو خواب بهش الهام میشه دیگه! فقط کافیه وقتی در حال خوابیدنه و تکون میخوره یه کم این کتاباش از زیرش در بیاد جیغش میره هوا که:تی تابامو بذار زیرمممممممممممم(تی تاب در اینجا منظور کتاب است!) اینجوری: ...
22 اسفند 1391

معجزه

19 اسفند 91 یه جمعی تشکیل دادیم به صورت مجازی که همگی امسال عازم خونه خداییم.تو جمع ما یه خانوم مهربونی هست که میگه 6 ساله در انتظار میوه زندگیشه و انواع و اقسام روشها و عمل های جدید برای بارداری رو انجام داده و متاسفانه تاثیر نداشته.تابستون امسال که مکه بوده میگه زیر ناودون طلا از خدا خواستم یه هدیه به قلبم بده...حالا امروز عازم سفر عمره شد در حالیکه چند روزه فهمیده بارداره اونم کاملا طبیعی....یعنی می مونی که چی بگی از قدرت این خالق....تبارک الله احسن الخالقین ...
19 اسفند 1391

تولد در تولد!

18 اسفند 91 پرینازجونی مامان....5شنبه صبح که بیدار شدیم برف خیلی زیادی همه جا رو پوشونده بود و ما هم عین برف ندیده ها حسابی ذوق زده بودیم!صبح باید برای تزریق واکسن مننژیت می رفتیم هلال احمر .بابا مطب رو کنسل کرد و رفتیم.حسابی هم شلوغ بود ولی کارمون زود انجام شد و برگشتیم خونه.منم سریع رفتم دوربینو برداشتم و رفتیم برف بازی.گرچه دقیقا مثل دریا که علاقه ای نداری که نوک انگشتای پات هم به آب بخوره،اصلا دلت نمی خواست حتی روی برف راه بری چه برسه که دستت بگیری و گوله برف درست کنی!نمیدونم این وسواسه یا چی؟ولی اگر ادامه پیدا کنه حتما باید با مشاور صحبت کنم. از اونجایی که تولد خاله مرجان و زن دایی سارا دقیقا یک روز وبا فاصله 10 ...
18 اسفند 1391

گویش پریناز

18 اسفند 91 نازنازک مامان...این روزا خیلی شیرین زبون شدی و همه چی میگی البته با گویش مخصوص خودت که خیلی بانمکه!چیزایی که به ذهنم میاد می نویسم تا برات یادگاری بمونه. میمیزم...............................می ریزم موموزم...............................می دوزم پیشابه!...............................نوشابه باباس..................................لباس نناشی................................نقاشی بتوش..................................بپوش ئه مز..................................قرمز جوشتا رو کیکه کن..............گوشتا رو تیکه کن! گشنگه.............................قشنگه خوشجله............
18 اسفند 1391

برف بهاری!

17 اسفند 91 درسته که هنوز زمستونه ولی داشت کم کم بوی بهار میومد که خدا گفت بذار یه کاری کنم حواسشون جمع تر بشه!!الان برف خیلی شدید در حال باریدنه و همه جا سفید پوش شده.اگه تا صبح همینجور بباره حتما میشه یه آدم برفی کوچولو که قولش رو داده بودم برای دخترک درست کنم!   ...
17 اسفند 1391

توفیق اجباری

15 اسفند 91 امروز هادی قرار بود بره شهرری برای انجام بعضی امورات شرعی!گفت بیا دوتایی بریم یه زیارت هم بکنیم.من که یه بار تو عمرم رفته بودم حرم عبدالعظیم اونم سالهای خیلی خیلی دور و مدتها بود دلم می خواست برای زیارت برم که این موضوع بهانه ای شد همراه هادی بریم شهرری.دخترک رو گذاشتیم مهد و با مترو رفتیم.یاد قدیم ندیما افتاده بودم که چقدر دوتایی با مترو اینور اونور می رفتیم!هادی هم یاد سالهایی افتاد که روزی 4 بار مسیر مترو صادقیه تا خزانه و بالعکس رو می رفت و میومد و دم از خستگی نمی زد ...خلاصه رفتیم و بعد از انجام کارها و پرداخت وجوهات شرعی،رفتیم حرم.از یه بازاری می رفت به سمت حرم.خیلی بازار سنتی قشنگی بود.حرم هم خیلی خلوت بود.چقدر ه...
15 اسفند 1391

موسیقی ....آری یا نه؟؟

13 اسفند 91 دیشب رفتیم عروسی.اصولا هر دو طرف مذهبی بودن ولی از نوع خاص!!از همون اول مادرزن شروع کرد به کوبیدن روی میز و نانای نانای...تا آخر هم خبری از موسیقی و خواننده نبود و به جاش هر خانوم محترمی میکروفون رو دست می گرفت و انواع آهنگ های به روز رو می خوندن و ده بنانای!!!خلاصه ترکوندن برا خودشون ولی این وسط نگفتن این مهمونای بدبخت گوششون از صدای نکره ما آزرده میشه آخه!!فکر کن هر زنی با هر صدای نخراشیده نتراشیده میکروفون دست بگیره و تا حدی نعره بکشه....خب لامصبا یه سی دی بی کلام میذاشتین که خیلی آرامش بخش تر بود!اگر موسیقی اخ و جیزه شما که ماشالله سیر تا پیازشو حفظ بودین و انواااااااااااااع و اقسام مدلای نانای رو هم حرفه ای بلد بود...
13 اسفند 1391

هردم از این باغ بری می رسد...

13 اسفند 91 نازگلک مامان بازم مریض شده.چند روزیه هی تب می کنه و هی خوب میشه و دوباره...اون روز  با آقای دکتر کلی درد و دل کردم که خسته شدم از این ویروس های جورواجور و دکتر هم گفت طبیعیه و مشکلی نیست.گفت این بیماری های خفیف میتونه سالی چند بار پیش بیاد و تا زمانی که ریه درگیر نشه و کار به بستری(خدای نکرده)نرسه مشکلی از بابت سیستم ایمنی بدن نیست.ولی این وسط من مادرم که ذزه ذزه زجر می کشم و دلم برای جگرگوشه ام کباب میشه.صبح حالش نسبتا خوب بود و صبحانه خورد و لباس پوشید که بره مهد ولی سرفه اش گرفت و حالش به هم خورد.بعد از اینکه شستمش و لباساش رو عوض کردم گفت :خوابم میگیره...گفتم بخواب نفسم...اونم خیلی بی سر و صدا خوابید....بمیرم ب...
13 اسفند 1391

رهایی!!

دخترکم....خوشگلم....قند عسلم.....نازنازکم... دیروز یعنی جمعه بالاخره خونه تکونی ما به پایان رسید و واقعا"رها"شدیم!!حالا من نامردم اگر کسی ذره ای خاک و کثیفی تو ریزترین گوشه خونه پیدا کنه!! ولی خداییش امسال خورد و خمیر شدم.نمیدونم چرا اینقدر به خودم فشار آوردم و زیادی سخت گرفتم.گول حرف مامان جونم خوردم که وقتی می خواستم بگم یه خانومی برای کمک بیاد گفت:خونه ات خیلی تمیزه خودت سریع تمومش می کنی دیگه!ولی دیگه گول نخواهم خورد چون بهم سخت گذشت البته شاید این سرماخوردگی مزمن همه چیزو بدتر هم کرد.ولی هرچی بود به خیر و خوشی میمنت تموم شد هوراااااااااااااااااااااااااا!!اصلا من عید رو به خاطر این خونه تکونیش خیلی دوست دارم.اینکه به ناکجاهای خون...
12 اسفند 1391

در انتظار...

خیلی وقتها پیش از انجام یه کار مهم اینجوری میشم.همش یادم میفته فلان کار دیگه هم دارم بذار این کار مهم انجام بشه میرم سراغ اون!حالا تو این گیر و دار و تنگی وقت هی کارهای عقب افتاده ام میاد به ذهنم و با خودم میگم بذار بعد مکه انجام میدم...میدونم بعد مکه یادم میره!!سعی میکنم اگه چیزی به ذهنم اومد یه جا بنویسم.یکی از اصلی ترین کارهام کتاب خوندنه.یه مدته به شدت احساس خلا کتاب خوندن دارم و چند تا کتاب خوب بخصوص در زمینه کودکان دارم که خیلی دلم میخواد زود بخونمشون.همینطور در مورد دخترک که خیلی وقته براش کتاب نخریدم و اونم یه کم از خوندن کتاب های تکراریش خسته شده.دلم شهرکتاب میخواد که برم و حسابی توشو بگردم.یه کار مهم دیگه ام که خیلی خیلی دلم تنگ ...
9 اسفند 1391