پرینازپریناز، تا این لحظه: 15 سال و 11 ماه و 9 روز سن داره

پریناز...تولد دوباره عشق

یادته؟

28 ارديبهشت 92 دخترک نازم...چند وقته خیلی علاقه داری خاطراتت رو مرور کنی!یهو وسط بازی کردنات یه چیزی یادت میاد و با یه لحن بانمک می پرسی: مامان یادته رفته بودیم تو قایق به ماهی ها نون دادیم؟؟یادته؟؟ دیدی رفتم گنجل سوار اسب شدم؟یادته؟؟ یادته با مامان ایران رفتم حیاط گلها رو آب دادم؟یادته؟ ..... امروز صبح که بیدار شدی بری مهد داشتم حرفهای پیش صبحانه ای میزدم که اماده خوردن بشی.بعد برگشتی گفتی:یادته تو پارک نی نی بود هامش بژرگ بود؟(شکمش بزرگ بود!)یادته؟؟گذاشو خوب خورده بود هامش بژرگ شده بود!الهی فدات بشم.منظورت دختری بود که اونروز تو پارک باهاش دوست شده بودی.یه دختر خانوم 4-5 ساله بود که اومد بهت گفت:با م...
28 ارديبهشت 1392

30 ماهگي

27 ارديبهشت 92 پاره تن مادر 30 ماهه شد...30 ماه زندگي ما رو با وجودش پر از بركت كرد...الهي كه 3000 ماه با تن سالم و لب خندون زندگي كنه... ديشب يه جشن كوچولوي 3 نفره گرفتيم كه خيلي بهمون خوش گذشت.پريناز و باباش رفتن كيك و شمع گرفتن.اونقدر ذوق زده بود كه خدا مي دونه.وقتي برگشتن جشن گرفتيم و دختر نازم شمع 30 ماهگيشو فوت كرد.بيشتر به فكر ناناي بود و همش مي گفت آهنگ بذار ناناي كنم.منم هيچي دم دستم نبود و خودمون خونديم و ناناي كرديم!!خدا رو شكرت به خاطر جمع صميمي مون...دخترم از من راضي باش... از قبل تصميم داشتم يه جشن كوچيك خانوادگي بگيرم ولي حس و حالم اجازه نداد.احساس كردم دلم مي خواد فقط خودمون باشيم.فقط خودمون درگير شاد...
27 ارديبهشت 1392

نمايشگاه كتاب

25 ارديبهشت 92 هفته پيش رفتم نمايشگاه كتاب.اونقدر آدم كتاب خوني نيستم ولي از ديدن كتاب لذا مي برم و اگر دخترك بذاره دوست دارم كتاب بخونم.5-6 ساعتي تو نمايشگاه بودم.4 تا سالن كودك و نوجوان بود تا اونا رو بگردم كلي طول كشيد.سعي ميكردم با دقت و حساسيت براي پريناز كتاب بخرم.اونقدر كتاب هاي زياد اومده كه بعضياشونم زياد جالب نيستن. وقتي ميخواي كتابي انتخاب كني بايد كل صفحات رو ورق بزني تا عكس يا مطلب به دردنخور نداشته باشه.مثلا يه كتاب بود معرفي مشاغل.آقايي كه به عنوان نجار بود اونقدر كج و كوله و زشت بود با خودم گفتم بچه تو ذهنش چه تصوري از نجار ممكنه داشته باشه!!يا كتابي كه در مورد بسم الله گفتن قبل هركاري بود كه يه سري شيطونك توش بودن ...
25 ارديبهشت 1392

ژود ژود میام!

24 ارديبهشت 92 الهی من قربون این نازنازی خودم برممممممممممم                                                    امروز روز خونه موندنمه.همچین روزهایی وقتی آماده ات میکنم تا بری مهدکودک موقع رفتن بوسم می کنی و با یه لحن سرشار از دلسوزی میگی:مامان برو کاراتو بکن من ژود ژود میام!!(بچم طفلک نگرانه من غصه بخورم از دلتنگی!)میگم مامان من خیلیییییییییی دلم برات تنگ میشه.قول میدی زود بیای؟؟میگی قول میدم مامان ژودی میام!!وقتی هم که برمی گردی قشنگ یاد حرفت هستی چون تا منو می بینی میگی:دیدی گفتم ژود میام!!   &n...
24 ارديبهشت 1392

8 سال گذشت...

23 ارديبهشت 92 چقدر زمان زود می گذره....یادش به خیر...8 سال پیش همچین ساعتی به درخواست همسر عزیزم "بله" گفتم و پیمان مهر ابدی باهاش بستم...چه روزهایی باهم گذروندیم....پر از خاطره...پر از هیجان...پر از لحظه های ناب....و چقدر خوشحالم که همسفر زندگیم آرامشی به قلبم میده که هر زمان دلم می رنجه از چیزی یا از کسی یا خسته میشم از سختی روزگار خیالم راحته که یه پناهگاه امن و آرامش دارم...خدایا به حق پیمان نورانی مون لحظه لحظه زندگیمون رو در پناه لطف و عطوفتت  ،سرشار از شادی و نور بفرما...                                          ...
23 ارديبهشت 1392

این روزها...

19 ارديبهشت 92   دختر جينگيلي مامان اين روزها خيلي خيلي بانمك و شيرين حرف مي زني .ديگه حرفي نيست كه بلد نباشي و مطلبي نيست كه درك نكني.ما هم خيلي مواظب حرفهامون هستيم كه يه وقت نامربوط نباشه و تو ضبط صوت شما ثبت نشه!!در برابر چراهاي ناتموم شما كه همراه با تلاش شبانه روزي ما براي دادن جواب درسته گاهي حرفهايي مي زني كه از خنده روده بر مي كني ما رو.چند روز پيش بابا حميد ازت پرسيد :پريناز چرا رفتي بغل بابات؟شما هم كااااملا ريلكس برگشتي گفتي:چرا نداره!! هر روز كلمات جديد و عجيب غريبي رو مي كني و ما رو در تعجب ميذاري كه از كجا اين حرفها رو ياد گرفتي!خلاصه كه دقيقا شدي يه طوطي حرفه اي!از ابراز احساسات و عواطفت هم كه هرچي بگم ك...
19 ارديبهشت 1392

سفر به بهشت زميني

15 ارديبهشت 92 براي كسي كه تو تهران زندگي مي كنه و صبح تا شب رو تو ترافيك و آلودگي هوا و سر و كله زدن با يه عده آدم بي اعصاب ميگذرونه ،گذروندن چند رو زاز زندگي به دور از اين هياهو و زير آسمون آبي آبي و پر از بوي بهار نارنج و شنيدن صداي امواج دريا و قدم زدن لابلاي ذرختاي جنگل چيزي كمتر از لذت بهشت نداره...چند روزي رو به اتفاق دايي و زن دايي جون رفتيم شمال.به پيشنهاد خودشون يه ماشينه رفتيم(اميدوارم از اين پيشنهادشون پشيمون نشده باشن كه البته پيشنهاد بعديشون ميتونه نشون دهنده پشيمون نشدنشون باشه!!! )خيلي خيلي خوش گذشت بخصوص كه خاله سارا حوصله خيلي زيادي براي سر و كله زدن با دخترك داره و حسابي سرشو گرم مي كرد و همون جور كه پريناز يك ري...
15 ارديبهشت 1392

پریناز و رادین

9 ارديبهشت 92 پنج شنبه هفته پیش با یکی از دوست جونای مجازی!قرار گذاشتیم بچه ها رو ببریم خانه بازی.من و پریناز آماده شدیم و رفتیم.بهنازجون و رادین جون هم اومدن.بچه ها که ذوق زیادی برای رفتن توی خانه بازی داشتن سریع رفتن تو.ما هم که مجبور بودیم همش کنترلشون کنیم.آشنایی خیلی خوبی بود و حس پیدا کردن یه دوست جدید برای من لذت بخش بود.           اینجا پریناز تو جامپینگه ولی بیشتر حس می کرد تو پیست رقصه! ساعت 11 وارد خانه بازی شدیم و تایم اولیه یک ساعت بود.رادین نیم ساعت سه ربعی بازی کرد و بعد نشست و یه دل سییییییییر خوراکی خورد ولی امان از پریناز که ول کن بازی نبود!ساعت 12...
9 ارديبهشت 1392

خسته ام خسته خسته

2 ارديبهشت 92 دختر عزیزم...نمیدونم شاید سالها بعد وقتی بزرگ بشی و اینو بخونی به من بخندی یا شایدم بتونی استیصال منو درک کنی...ماهها و ماههاست با بدغذایی تو درگیرم...گرچه دوره هایی بوده که کمتر حرصم دادی ولی درکل اونقدر محدوده غذایی تنگی داری که فکر کردن به اینکه چی بهت بدم که هم دوست داشته باشی هم مقوی باشه هم مغذی باشه هم هزار تا فاکتور دیگه گاهی دیوونه کننده میشه...گاهی با خدا هم دعوام میشه که چرا این موضوع دائمی رو باعث آزار جسم و روح من قرار داده...خوراکی هایی که خیلی بچه های دیگه دوست دارن هم دوست نداری....سیب زمینی سرخ کرده و ماکارونی رو هم لب نمی زنی....ای خدا خسته امممممم....چند روزه فقط برنج سفید و ماست میخوری...هیچ راهی ج...
2 ارديبهشت 1392

نظرسنجی

اول ارديبهشت 92 اول اردیبهشت ماه جلالی مبارک.... تو سفر عمره،هر روز وقایع سفر رو می نوشتم.دلم میخواد بشینم همه شو تایپ کنم تا یادگاری تو وبلاگ دخترم بمونه.ولی خب وقت گیره تایپ اینهمه صفحه...اگه بدونم دیگران هم دلشون میخواد که سفرنامه منو بخونن انگیزه ام قوی تر میشه برای اینکار....پس بسم الله اگه کسی دلش سفرنامه میخواد یه "یاعلی" برام کامنت بذاره... ...
1 ارديبهشت 1392