پرینازپریناز، تا این لحظه: 15 سال و 11 ماه و 8 روز سن داره

پریناز...تولد دوباره عشق

تاتی تاتی تاتی...هورااااااااااااا

دختر گوله نمکی من بالاخره قدمهاتو استوار گذاشتی و راه افتادی.عین یه معجزه.تو که تا روز قبل یک قدم هم تنها نمی رفتی تند و تند قدم برداشتی و حالا هر روز با سرعت بیشتر داری تمرین راه رفتن می کنی. به تاریخ 8 دی 90-پنج شنبه جریان از این قرار بود که 5 شنبه شب همه خونه مامان جون بودیم تا من به مناسبت اولین حقوقم شام بدم!!بعد شام شما داشتی حسابی با دایی یاسر بازی میکردی و رفته بودی روی گردن دایی و از اونجا باهاش دالی بازی می کردی.دایی که کمی خسته شد شمارو گذاشت زمین ولی داشتی حمله می کردی طرف میز پر از میوه و ظرف و ...که بابایی دستتو گرفت تا حواست پرت بشه.یه لحظه یه قدم برداشتی.بعد انگار همون لحظه مغزت دستور داد که راه بری و شما ...
11 دی 1390

13 تا دندون!!

دختر پاییزی من پاییز رفت و به جاش زمستون اومد.زمستونت مبارک نازنینم دیشب برعکس همیشه که دیر می خوابی ساعت ٩ خوابت میومد و راحت و بی دردسر خوابیدی!!من موندم تنها با دلتنگی هم از اینکه شب یلدا پیش خانواده نیستیم و هم اینکه حوصاه ام از قیافه ام سررفته بود!!حوصله هیچ کاری نداشتم حتا یه انار دون کردن.تا اینکه بابایی اومد با دست پر و خوراکی!منم سر ذوق اومدم که سفره شب یلدا بچینم.یه ساندویج ژامبون تنوری ویژه سرآشپز مامانی هم درست کردم.حیف که خوابیدی و نشد با سفره عکس بندازی.ما هم عکستو گذاشتیم سر سفره!!ولی خب من و بابایی فرصت حسابی داشتیم که بخور بخور کنیم.آخه وقتی هستی اونقدر شیطونی میکنی که اجازه یه میوه خوردن هم به م...
1 دی 1390

شب یلدا

دختر نازنینم شب یلدا یعنی بلندترین شب سال یه بهونه است برای دور هم جمع شدن و گفتن و خندیدن و حافظ خوندن. قرار بود همه خونه مامان جون جمع بشیم ولی به خاطر مشکل کوچیکی که برای من پیش اومده و باید استراحت کنم شب یلدامونو ٣ نفره میگذرونیم.   همه لحظه های پایانی پاییزت ، پر از خش خش آرزوهای قشنگ ..   یلدا مبارک   دختر گلم کمی از کارای جدید بگم که هر روز یه چیز جدید یاد میگیری: -برات شعر خاله شادونه رو میخونم سلام سلام کی ماهه کی ستاره هی پشت هم میگی من من من من و همزمان با من که ادامه شعر رو میخونم تو بازم میگی من من من من -آفتاب بالانس میزنی!...
30 آذر 1390

1+12!!

دختر ناز من میدونی این عنوان یعنی چی؟؟!! یعنی تو بزرگ شدی.یعنی یک ماه از یک سالگیت میگذره.مبارکه عزییییییییزم این ماه خیلی برام زود گذشت.شاید چون مشغول کار بودم.البته ماه زیاد جذابی نبود.خیلی از کم غذایی و بی اشتهاییت اذیت شدم.نمیدونم دیگه بهانه دندونه یا هرچی فقط من گاهی واقعا به هم میریزم میبینم ساعتها چیزی نمیخوری. دلم می خواست شیر پاستوریزه بخوری که اصلا دوست نداری و ماست و پنیر بهت میدم. فکر می کردم دیگه این ماه راه بیفتی که نیفتادی.هرچی که خدا صلاح بدونه همون میشه .بالاخره که راه میفتی!! امروز می خواستم عکس بذارم ولی نیاوردم دفتر.انشالا عصری عکسای خوشگلتو تو ماهگر...
28 آذر 1390

دست نوشته پریناز!

چچچچچچچچچچچ=O9ILI-=--==OOIKUU7Yۀ»»»»»»»کک« أإأإآآآآ,؛آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآوـآ»/يٍُُة»«ـ,ٌٌٍ ۀءـِ«][»جچ =إ[آ\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\ؤّّر«»ؤإإًٌٍُِرإرۀآ«]»[کگکجچجک»و[وء
26 آذر 1390

تق تق تق...صدای قدمهای پریناز

دختر قند عسل من دیروز به تاریخ ٢٠ آذر ٩٠ به لطف تلاشهای مامان جون اولین قدمهای کوچولوتو برداشتی.مبارکه عزییییییییییییییزم امیدوارم ترست روز به روز کمتر بشه و تند و تند قدم برداری   ...
21 آذر 1390

اومدم کتکت بزنم!

دختر عسلی من اگه دلم میومد دیشب کتکت میزدم!!مامانی الان قیافه ام اینجوریه از دست تو وروجک که دیشب خوب مارو فیلم کرده بودی.بین همه معروف شدی که شبا ساعت ١٠ خط قرمز شماست و بعدش باید منتظر پیامدهای خواب آلودگی باشیم!اگه خونه خودمون باشیم گاهی ساعت ١٠ می خوابی ولی معمولا حدود ١١ گاهی هم همراه ما.دیشب ٢ بار تلاش کردم بخوابونمت و خوابت هم میومد ولی نمیدونم چی بودکه تا چشمات بسته می شد دوباره بیدار می شدی و از رو پاهام بلند میشدی و در میرفتی. منم رفتم سراغ مسواک زدن و بماند که پدر دندونامو دراوردی .اومده بودی مسواک رو از دهنم در آوردی و بعد با قدرت تمام میکردی تو دهنم و میکوبیدی به دندونام.اینم از محبتت!بعد خاموشی دادیم و رفتیم سراغ...
20 آذر 1390