تاتی تاتی تاتی...هورااااااااااااا
دختر گوله نمکی من بالاخره قدمهاتو استوار گذاشتی و راه افتادی.عین یه معجزه.تو که تا روز قبل یک قدم هم تنها نمی رفتی تند و تند قدم برداشتی و حالا هر روز با سرعت بیشتر داری تمرین راه رفتن می کنی. به تاریخ 8 دی 90-پنج شنبه جریان از این قرار بود که 5 شنبه شب همه خونه مامان جون بودیم تا من به مناسبت اولین حقوقم شام بدم!!بعد شام شما داشتی حسابی با دایی یاسر بازی میکردی و رفته بودی روی گردن دایی و از اونجا باهاش دالی بازی می کردی.دایی که کمی خسته شد شمارو گذاشت زمین ولی داشتی حمله می کردی طرف میز پر از میوه و ظرف و ...که بابایی دستتو گرفت تا حواست پرت بشه.یه لحظه یه قدم برداشتی.بعد انگار همون لحظه مغزت دستور داد که راه بری و شما ...
نویسنده :
مامان پریناز
14:00





