پرینازپریناز، تا این لحظه: 15 سال و 11 ماه و 8 روز سن داره

پریناز...تولد دوباره عشق

اعیاد شعبانیه مبارک

دختر گلم این روزها روزهای خیلی مبارکیه.همش عید و شادی و دل خوش. هفته آینده عروسی داریم و من در تکاپوی تهیه لباس برای خودمو شما هستم.امیدوارم به نتیجه برسم هنوز که نرسیدم!! مامانی تا من دهنم وا میشه ازت تعریف کنم میزنی تو ذوقم.تازه چند روز بود خوب غذا می خوردی باز دوباره ادا اطوارت شروع شده.چیکار کنم از دست تو من ای خدااااااااااا علاقه شدیدی به نقاشی پیدا کردی.امیدوارم علاقه ات حفظ بشه! (این یعنی خیلی حرفه ای هستی !!) عکس گرفتن ازت خیلی سخت شده چون همش میگی دوربینو بدین به من: داشتیم میرفتیم مهمونی.عمو تو مهمونی گفت نشستین موهای بچه رو از دو طرف کشیدین؟!! ...
9 تير 1391

دلتنگم...

٢٠ ماه پیش وقتی روزهای آخر بارداری رو طی میکردم و به شدت ورم داشتم و دست و پاهام بابت همین ورم خیلی درد میکرد به خانم احمدی گفتم دیگه کلاس قران نمیام تا بعد زایمان.اون هم قبول کرد.بعد زایمان همانا و الان 19 ماه از زایمان می گذره و من هنوز به کلاس برنگشتم.البته بهانه محکمی برای خودم داشتم و اینکه خانم احمدی داره برای دکترا می خونه و فعلا کلاس نداره منم که از اساتید دیگه خوشم نمیاد پس منتظر می مونم تا خانم احمدی دوبار برگرده. 2 شنبه صبح شرکت بودم که یه اس ام اس اومد که برای ثبت نام کلاس خانم احمدی 3 شنبه صبح بیاین دارالقران.واااااااااااای دل تو دلم نبود.یه روز کامل خیلی خوش بودم هم به شوق دیدن خانم احمدی هم ادامه کلاس حفظ.3 شنبه صبح رف...
8 تير 1391

من نی نی میخواااااااااااااااااااام

نفس طلای من هر روز که از بزرگ شدنت میگذره و هر ماه که روز ماهگرد تولدت میاد و میره و منم با مرور عکسای روزهای نوزادیت حالی به حالی میشم تازه میخواد باورم بشه که داری بزرگ میشی و دیگه نی نی نیستی.واقعا به حرف مامان جون دارم می رسم که با هر روز بزرگ شدن بچه مشکلات یا بهتر بگم چالش های جدیدی جلوی پای آدم سبز میشه.روزهایی بود که فقط فکر شیر خوردن و قد کشیدنت بودم و الان روزهایی هست که فکر تربیت بهترت هستم.فقط از خدا کمک میخوام.                                    فر...
28 خرداد 1391

خوشا به حالت ای روستایی...

دختر بلای مامان! 2-3 روز تعطیلات خرداد رفتیم ارنگه.2 شب اونجا خوابیدیم و الحق که صفا کردیم.همش تو دلم میگم خوش به حال روستاییها چه حالی می کنن با این همه صفای طبیعت... همه چی لذت بخش بود: شب که با صدای جیر جیرک و نسیم خنک و صدای رودخونه و تصویر قشنگ ماه به خواب می رفتیم...سحر که با صدای انواع و اقسام پرنده ها برای نماز صبح بیدار می شدیم و تو خنکهای سحر تو حیاط وضو می گرفتیم و دیگه موقع نماز صبح خواب الوده نبودیم....روز که تا تونستیم بازی و گردش و خوراکی و چیدن گل و کندن سبزه ها و فوت کردن قاصدک ....بعد از ظهر یه خواب دلنشین با ختکی نسیم عصرگاهی...عصر  منقل دونفره من و بابایی و درست کردن بلال و "این چیه" گفتن تو بع...
22 خرداد 1391

دخترم تو دیگه بزرگ شدی

عزیز ترینم.... هر مرحله از زندگی شرایط و ویژگی های مخصوص به خودش رو داره و آدم برای اینکه بتونه بهتر زندگی بکنه باید با شرایط ویژه هر مرحله از زندگیش خوب کنار بیاد. کوچولوهایی مثل شما روز به روز بزرگ می شین و رشد می کنین و وقتی از یه مرحله وارد مرحله دیگه می شین نیاز به زمانی دارین که با شرایط جدید کنار بیاین و ما بزرگترها در اینجور مواقع با گفتن عباراتی مثل"عزیزم تو دیگه بزرگ شدی"تشویقتون می کنیم تا زودتر به این سازش برسین. حالا می خوام بهت بگم دختر نازنینم تو دیگه واقعا بزرگ شدی و می تونی بدون نیاز به شیر مامان رشد خوبی داشته باشی.می خوام بهت تبریک بگم که من رو سرافراز کردی که اینقدر راحت و بی دردسر با شیر مامان خداحافظ...
9 خرداد 1391

مادر... یه عاشق واقعی...

روز مادر به همه مامانای مهربون دنیا مبارک دختر نازنینم...برگ گلم....عشق مادر.... تو منو به مقام مادر بودن رسوندی.تو منو با عشق مادری آشنا کردی.ازت ممنونم چند وقتیه به دلایلی ذهنم مشغوله و زیاد سرحال نیستم.امیدوارم خدا کمکم کنه تا به شادابی روحی کامل برسم. عسلی من از اول اردیبهشت داری میری مهد کودک!!شکر خدا خیلی خوب عادت کردی و دوست داری.صبح بابا میبرتت و ظهر برمیگردونه.دیگه از خونه موندن خسته شده بودی.خیلی با خودم برای اینکار کلنجار رفتم ولی صلاح دیدم چند ساعتی خونه نباشی.بعد از جستجوی زیاد و دیدن مهدهای مختلف از اینجا خوشم اومد.خدا روشکر مربی های خوبی داری و دوستت دارن.اونجا میگن خیلی خوب غذا می خوری.تازه قبلا ...
31 ارديبهشت 1391

یا امام رضا عجب طلبیدی!

مشهدی پریناز گلم!! هفته پیش سه شنبه قرار بود ٣ نفری بریم جنوب که من به کارخونه سربزنم.و چون یه شب باید می موندیم بابایی ٢ روز مطب رو تعطیل کرد و ٣ تایی رفتیم سفر.از اونجایی که هوای اونجا خیلی گردو خاک بود پرواز کنسل شد. تو گیرو دار کنسلی پرواز به ذهنم رسید که بریم لیست انتظار مشهد اسم بنویسیم که دیدیم نماینده های هواپیماییهای مختلف اعلام میکنن که جا برای پرواز مشهد دارن.نمیدونی با چه عجله ای تونستیم بلیط بگیریم و بابایی از یه طرف و من از یه طرف بلیط رفت و برگشت رو قطعی کردیم و بدو بدو با چمدون رفتیم روی پله هواپیما!!خودمونم باورمون نمی شد داریم میریم مشهد.این یعنی یه طلبیدن واقعی!٣ شب مشهد بودیم.خیلی خوش گذشت مخصوصا به شما که تا تونس...
30 ارديبهشت 1391