فعلا عکس نداریم!!
دختر عسلی شیطون بلا الان راحت گرفتی خوابیدی ولی بدجوری امروز عصبانیم کردی.از صبح نمی خوابیدی و چون صبح هم زودتر از همیشه بیدار شده بودی بی حوصله بودی.گفتم بعد نهار می خوابی ولی نخوابیدی.خلاصه یه کم عصبانیم کردی و تازه ساعت ٥ گرفتی خوابیدی.دیگه کم کم باید بیدار بشی چون میخوایم بریم حمام و یه عصرونه توپ تو حمام بخوری. مامان جون یکشنبه صبح رسیدن تهران.شکر خدا خیلی بهشون خوش گذشته بود و برای همه یه دور کامل سفرنامه رو تعریف می کنن! اینکه گفتم عکس نداریم چون همکاریت کم شده و تا دوربین دست من می بینی سریع میای طرفم و نمیذاری ازت عکس بگیرم. شیطون بلا شدی در حد تیم ملی.یکی از کارای بانمکت هورا کشیدناته.وقتی تو جمع هستیم و ه...
نویسنده :
مامان پریناز
13:57
دخترم 15 ماهه شد!
دختر بلا جیگر طلا نفس مامان عشق بابا ممنونم که 15 ماهه زندگیمونو خوشگلتر کردی دوستت داریم ...
نویسنده :
مامان پریناز
14:03
مامان جون دلمون برات تنگ شده...
دخترم چند روزیه که مامان جون به سفر کربلا مشرف شده .با اینکه یک هفته بیشتر نیست که رفته ولی انگار یک ماهه.دیگه حسابی حوصلمون از نبودنش سر رفته.به امید خدا یکشنبه میرسن تهران این چند روز کمی درگیر فکر و عمل و ...برای دکوراسیون خونه هستم.امیدوارم موفق بشم!! ...
نویسنده :
مامان پریناز
23:45
بیای جلو جیغ می زنم!!!
دختر جیغ جیغوی من سلام!! چی بگم مامان از این لقب بهتر نمیتونم بهت بدم آخه تازگیا هم وقتی ذوق می کنی هم وقتی عصبانی هستی جیغ می زنی.مامان بزرگ میگه چون نمیتونی حرف بزنی این کارو می کنی.اونم از جنس جیغ بنفششششششش!!که واقعا ارتعاش پرده گوشم رو حس می کنم.فقط از همسایه ها خجالت می کشم نمیدونم صدا میره خونشون یا نه این چند روز خیلی خونه بودم و به خاطر همین نمیتونم زیاد بیام پای کامپیوتر چون تو هم عاشق تایپ کردنی!راستش مامانی از محل کارم استعفا دادم.خلاااااااص!زیاد دوست نداشتم اونجا بمونم یعنی هنوز تکلیف هیچی معلوم نبود و یه جورایی داشتم عمرمو هدر می دادم.با این زحمتی که به همه میدم و خودمم خسته میشم دلم می خواد همه جوره کارم به دلم ...
نویسنده :
مامان پریناز
9:49
14 ماهگی موفرفری!!
سلام دختر گلم.یه مامان تنبل اومده ١٤ ماهگیت رو تبریک بگه.مبارک باشه خانوم طلا نمیدونم چرا با اینکه سر کار هم زیاد کاری ندارم ولی یه کم خسته ام.البته علت اصلیش کم خوابیمه.دوباره پروزه غر زدنای شبانه شروع شده.حالا کدوم دندون داره درمیاد خدا میدونه.بعضی شبا عصبی میشم از اینکه تا میاد خوابم ببره بازم باید بیام سراغت.ولی عیبی نداره تحمل میکنم بالاخره این روزها میگذره و خاطرات سخت از ذهن آدم بیرون میره و یه زمانی منم مثل مامان بزرگهات میشینم به همه میگم بچه من خیلیییییی راحت بزرگ شد.اصصصصلا اذیت نداشت.بچه های امروزی فرق کردن!! مامانی خیلی تازگیا بانمک شدی.اصلا از وقتی راه میری خانوم خانوما شدی.کمتر غر میزنی.خودت میری سراغ بازیها و...
نویسنده :
مامان پریناز
12:01
یه سالگرد بامزه!
دختر گلم 7 سال پیش در چنین روزی من و بابایی برای اولین بار همدیگرو دیدیم!روزی که بابایی با مامان بزرگ برای خواستگاری اومدن خونمون.چندین و چند بار از این اتفاقات برام افتاده بود و دریغ از یه سر سوزن احساسی که نسبت به کسی در دلم ایجاد می شد.و اواخر حس می کردم شاید هنوز زمان ازدواجم نرسیده و با مامان جون سر اینکه دیگه با کسی قرار نذاره بحث داشتیم.شب قبل از اومدن بابایی یه مامان و پسری اومدن خونمون با یه سبد گل بزرگ پر از اکلیل!آقایی که خیلی از سنش بیشتر نشون می داد با موهای کم پشت و عینک ذره بینی!خدا منو ببخشه که وقتی رفتن به مامان کلی غر زدم و گفتم حالا فردا یه کور و کچل دیگه میاد... فردا رسید.با مامان جون اتمام حجت کرده بود...
نویسنده :
مامان پریناز
10:32






