پرینازپریناز، تا این لحظه: 15 سال و 11 ماه و 8 روز سن داره

پریناز...تولد دوباره عشق

دختر عاشورایی

پریناز مهربونم... این روزها عمه فریده عزیز اومدن تهران و جمعمون جمع شده.روز تاسوعا رسیدن و ما هم با شوق و ذوق آماده ات کردیم تا بریم عمه جون رو ببینیم. روز عاشورا از صبح رفتیم دیدن دسته های عزاداری.حسابی لباس تنت کرده بودم تا سرما نخوری.چقدر کیف کردی اونروز.فقط هرچی تلاش کردم با گفتن حسین حسین سینه زدن یادت بدم نشد و همون دست و نانای خودتو ترجیح میدادی! بین دسته ها عموها و پسرعموی شیطونتم دیدیم که حسابی جوگیر شده بود و با تمام قدرت زنجیر می زد!! ظهر رفتیم خونه مامان بزرگ و شما یه نهار نذری حسابی خوردی و مشغول بازی شدی و بعدشم یه خواب اساسی عصری برگشتیم خونه تا کمی استراح...
16 آذر 1390

قیافه ات مظلوم شده نه خودت!

دختر نانازی شیطون بلا تازگیا خیلیا میگن آخیییییییی نازیییییییی چقدر این دختر مظلومه!!چقدر نجیبه!! نمیگم نیستیا.خیلیم خانومی ولی شاید قیافه ات کمی گول زنکه و حالا که بزرگتر شدی همه حس میکنن خیلی خانوم خانوما هستی و شیطونی میطونی بلد نیستی. من 2 تا عکس میذارم یکی مال مهر ماه که 10 ماه و نیمه بودی.یکی هم مال دیشب که 12 ماه و نیمه هستی و رفتیم خونه مامان جون که برام تولد گرفتن و شما آتیش سوزوندی!!.خودت قضاوت کن: ...
12 آذر 1390

پریناز:مامانی جونم تولدت مبارک!!

تا مامانم رفته آشپزخونه بیاد من به جاش مینویسم!! امروز تولد مامانمه.مامانم خیلی منو دوست داره و همش قربون صدقه من میره ولی من هنوز بلد نیستم حرف بزنم و از مامانم تشکر کنم.هر وقت هم مامانم بوس می خواد صورتمو به طرفش میگیرم و اون منو بوس میکنه!کاش بزرگ بودم میرفتم برای مامانم کادو میخریدم ولی به بابایی گفتم از طرف منم کادو بخره! امروز مامانم خونه است و با همدیگه خونه رو تمیز کردیم و جارو زدیم.منم هرجا که مامانم میره عین موش میرم دنبالش.به خاطر همینه شاید خیلیا به من میگن موش موشی... ای وای پریناز چیکار داری میکنی مامان؟!بیا بشین کنارم برات بگم چقدر بزرگ و خانوم شدی: از بعد از تولدت خیلی خیلی دختر مهربونی شدی ...
10 آذر 1390

تو فهمیده ترین دختر دنیایی

عروسک مامانی این روزا نصف روز از هم دوریم .خیلی سخته ولی هم تو خیلی خیلی خوب کنار اومدی هم خدا به من صبر و تحمل داد.صبح ها ساکت و مظلوم میشینی تو صندلیت و بابایی میبرتت خونه مامان بزرگها و ظهر میاد دنبالت.ظهر له له میزنم برا دیدنت.دلم غنج میره برای لوس شدنات عزیزم.دیگه از ساعت 3 باهمیییم تا شب.یه جورایی خیلی حوصله ام بیشتر شده برای بازی باهات.برنامه ریزیم خوب شده و به کارای خونه هم بهتر میرسم.اون احساسات کسلی و افسردگی و بی برنامگی ازم دور شده و اینا همش به خاطر همکاری خوب تو هست.اگه بزرگتر بودی یه جایزه خوب برات میگرفتم ولی الان فقط بوست میکنم عسلم. الان سر کارم و دارم پرونده های شرکت رو زیر و رو میکنم تا از سوابقشون مطلع...
6 آذر 1390

مامانی شاغل می شود...

یک سال و 4 روزه من بابا بگیر بخواب.همیشه شبا راحت می خوابی همین امشب که من باید زود بخوابم خوابت نمیاد!! مامان گلی من امروز(یا به قولی دیروز)که 1 آذر بود رسما شروع به کار کردم.از دلتنگی و این چیزا نمیگم که به حد کافی بغض دارم... امیدوارم خدا کمکم کنه راحت با دوری ازت کنار بیام. نیم ساعته دارم روپا تکونت میدم ولی انگار نه انگار نه تکون میخوری نه چیزی میگی.چشمات بازه شایدم خوابی داری منو گول میزنی! دخترم اگر در حقت دارم ظلم میکنم منو ببخش.این حس اذیتم می کنه.امیدوارم راحت با شرایط جدید کنار بیایم.چیزی که خیلی خیالم رو راحت کرد این بود که برای اولین بار تو صندلی ماشین گذاشتیمت و بر خلاف تصورم کیف کردی. ماما...
2 آذر 1390

تولد یک سالگی فرشته کوچولو

فصل اول-دل نوشته های من برای خدای مهربونم خدای مهربون شکر شکر شکر شکرت که من رو مادر کردی.... از روزی که فهمیدم یه موجود کوچولو توی دلم داره رشد میکنه بیشتر به قدرتت پی بردم و اعجاب خلقتت همیشه منو به فکر می بره.روزی که یه انسان از درون من به این دنیا پا گذاشت و اسم من مادر شد تازه فهمیدم چرا بهشتی خلق کردی که بخوای زیر پای مادر بذاری. خدای بزرگ من یک سال گذشت با کلی پستی و بلندی و شادی و اضطراب و هیجان و نگرانی و ...و من با کوله باری از خاطره و تجربه دفتر یک سالگی عزیزکم رو می بندم.یک سالی که هیچی از خاطرات سختش برام نمونده چون یه خنده پریناز همه خستگیمو از تنم به در می کنه. خدایا شکرت میکنم به خاطر همفسری که...
28 آبان 1390