پرینازپریناز، تا این لحظه: 15 سال و 11 ماه و 6 روز سن داره

پریناز...تولد دوباره عشق

تجریش خونم کم شده بود!!

1390/4/21 11:44
نویسنده : مامان پریناز
866 بازدید
اشتراک گذاری

سلام عسلکمماچ

دیروز در یک اقدام ناگهانی تصمیم گرفتم برم تجریش.آخه ادم چند وقت یکبار هوس میکنه!ولی پایه باید داشته باشی که من نداشتم.البته مرجان و هاله گفتن ما هم باهات بیایم ولی به قول خودمون پیچوندمشون.حوصله ندارم 2 تا دختر نوجوون باهام باشن همش مواظبشون باشم و بعدشم جفتشون خوشگلن وقتی مردا نگاشون میکنن حرصم درمیادعصبانی

خلاصه پریناز رو گذاشتم و با یه نامه پر از اعمال(خریدای لازم!!)رفتم تجریش.ولی طبق معمول نتونستم خرید کنم.اصلا من میرم تجریش گردش کنم.دوست دارم همه جا سر بزنم از پاساژ قائم و تکیه و همه جا...دنبال کفش و مانتو بودم که خیییییییلیییییییییی مانتوها بی ریخت بودن.کفشهای تابستونی هم فقط به درد بی جوراب بودن میخورد.

جات خالی مامانی تو پاساژ قائم یه نی نی کمی بزرگتر از تو دیدم تو کالسکه.مامانش شیشه شیرش رو نگه داشته بود و اون با ولع زیاد شیرشو میخورد.کم مونده بود بیفته بیرون.حسودیم شد.چی میشد تو هم شیشه میخوردی تا وقتی مامانی جایی میره اینقدر نگرانت نباشه.رفتم از مامان نی نی مارک شیشه رو پرسیدم و رفتم برات خریدم برای آخرین بار تلاشمو میکنم!!

وای مامانی یه پیراهن ناناز دیدم برات گرفتم با چند تا گل سر خوشگلماچ.مامان جون دعوام میکنه میگه بسه این بچه کلی لباس داره چرا میخریخیال باطلولی چه کنم یه باره دیگه هر روز که نی نی کوشولو ندارم عزیزم

چقدر دلم میخواست تو و بابایی بودین با هم کلی خوراکی میخوردیم آخه همه در حال خوردن بودنخوشمزهسبزاما من دلم نیومد بدون بابایی خوش بگذرونم.با هول و ولا برگشتم خونه.نشون به اون نشون که چشم رو هم نذاشته بودی و همش غر زده بودی!!تا منو دیدی یه گریه نازی کردی که یعنی مامان کجا بودی.تا بغلت کردم و شیرت دادم در عرض کمتر از یک ثانیه خوابیدیتعجباونم چه خوابی تا خود صبح خوابیدی!!

خلاصه هی به مامان جون میگم کسی از پس این نی نی برنمیاد قبول نمیکنن!!البته بیشتر خودمم که حرص و جوش میخورم والا تو کمی بازی میکنی کمی غر میزنی بالاخره عادت میکنی ولی من نهنگران

راستی از حالم بگم که خوبم و همه چیز رو سپردم دست خدا

 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (2)

مامان تارا - سارا
25 تیر 90 9:25
مرسی مامان گل از اینکه به وب ما سر زدی و نظر سازنده هم دادی. چون من زمانی که تارا تو دلم بود خاطراتش رو براش تو دفتر مینوشتم و الان تازه 6 ماهه که تو وب براش مینویسم و همزمان با خاطرات الانش خاطرات بارداریم و نوزادیش را هم براش به مرور تو سایتش ثبت میکنم و به همین خاطر یه کم در هم برهم بنظر میاد. ولی اگر به فهرست مطالب مراجعه کنید شاید بهتر و منظم تر باشه براتون مخصوصا برای شما دوست عزیز که تازه به وب ما اومدید و میخوهاید همه مطالب را بخوانید.
مامان تارا - سارا
25 تیر 90 9:25
دخمل عزیزی دارید خدا حفظش کنه.

ممنونم