مامانی دلتنگم...
پریناز طلای مامان سلام
نمیدونم چرا دلم گرفته.خیلی چیزا ذهنمو درگیر کرده از جمله زرده تخم مرغ نخوردن تو!!
این که شوخی بود ولی خدایی این ماه مامانتو خیلی حرص دادی و برعکس ماه پیش که حسابی پوفی میخوردی این ماه کم اشتها شدی
تا حالا یه زرده تخم مرغ کامل نخوردی.کامل که چه عرض کنم نصفشو هم خوب نخوردی.مامان جون میگه اینقدر سر غذا خوردن این بچه حرص نخور بچه به این تپلی ولی کو گوش شنوا.از صبح که بیدار میشم فکر و ذکرم غذا درست کردن برای تو شده.همینم هست که فکر میکنم اگه برم سر کار برام بهتره.هم کمتر به تو گیر میدم هم خودم ذهنم باز میشه
اتفاقا یه داروخانه نزدیک خونه آگهی داده برای داروساز.تصمیم گرفته بودم برم.مامان جون میگه من 3 روز میام پرینازو نگه میدارم یه روزم که باباش خونه است میمونه 2 روز.زحمت اونم میدیم به مامان مهین.صبح زنگ زدم و با داروخانه صحبت کردم و قرار شد برم حضوری صحبت کنم.ولیییییییی از همون صبح اضطراب به دلم افتاد که اگه من نباشم نکنه غصه بخوری...نکنه شیر خشک نخوری....آخه تو شیشه نمیخوری نکنه اذیت بشی لاغر بشی....از خود صبح غصه خوردم آخرشم تصمیم گرفتم حداقل تا 1 سالگیت بی خیال کارکردن بشم.مگر اینکه جایی برای 3 روز بتونم کار گیر بیارم.توکل به خدا
ظهر تو همین فکر و خیالها بودم که بابایی اومد با دست پر!جواب آزمایش چکاپم رو گرفته بود.یه کم اوضاع احوال بدنم بالا پایینه.باید برم دکتر.ولی اگه مجبور بشم دارو بخورم چیییییییی؟اگه نتونم بهت شیر بدم چیییییی؟همین فکرا اشک رو از چشام سرازیر کرد.بابایی کلی باهام صحبت کرد.بازم توکل به خدا.هر جور مصلحت باشه با شرایط کنار میام.
عصری با مامان جون تلفنی صحبت میکردیم.از یکی از اقوام میگفت که مستاجرن و باید پاشن و اینقدر اجاره ها بالا رفته هیچ جا با پولشون خونه گیر نمیارن.میگفت اینقدر افسرده و ناراحت بودن که حد نداشت.
دلم میخواست زار بزنم.از اینهمه تبعیض از اینهمه فساد مالی از اینهمه درد تو جامعه.همه چی خوب و عالیه همه جوونها کار دارن و در رفاهن حالا بیایم حجاب زنها رو درست کنیم و برای موهای از شال بیرون زده برای جوان پرونده درست کنیم.ای خداااااااااااااااااااا کو دست یاریگرت خداااااااااا چرا ظالمان رو از روی زمین بر نمیداری؟؟؟
خدایا کی این آیه محقق میشه:
وسیعلم الذین ظلموا ای منقلب ینقلبون
آخ که چقدر دلم برای خانوم احمدی و کلاس قرانم تنگ شده مامانی.انگار طلسم افتاده هر وقت میخوام زنگ بزنم و دوباره کلاسم رو شروع کنم جور نمیشه.اینم یه تنبیه برای من که خیلی وقته دوره قرانم رو انجام نمیدم
خلاصه مامانی اول هفته خوبی نداشتم.به امید اینکه روزای بعد پر از شادی و هیجان و روحیه خوب باشه
مامان جونم خیلی خوشگل بای بای میکنی.کف دستت رو به سمت خودت میگیری!!عصری کلی باهات تمرین سرسری کردم و آخرش گفتم سرسری کن تو هم کردی دخترک باهوش مامان.



مامانی دلتنگم...
