پرینازپریناز، تا این لحظه: 15 سال و 11 ماه و 6 روز سن داره

پریناز...تولد دوباره عشق

مامانی دلتنگم...

1390/4/18 20:29
نویسنده : مامان پریناز
751 بازدید
اشتراک گذاری

پریناز طلای مامان سلام

نمیدونم چرا دلم گرفته.خیلی چیزا ذهنمو درگیر کرده از جمله زرده تخم مرغ نخوردن تو!!

این که شوخی بود ولی خدایی این ماه مامانتو خیلی حرص دادی و برعکس ماه پیش که حسابی پوفی میخوردی این ماه کم اشتها شدی

تا حالا یه زرده تخم مرغ کامل نخوردی.کامل که چه عرض کنم نصفشو هم خوب نخوردی.مامان جون میگه اینقدر سر غذا خوردن این بچه حرص نخور بچه به این تپلی ولی کو گوش شنوا.از صبح که بیدار میشم فکر و ذکرم غذا درست کردن برای تو شده.همینم هست که فکر میکنم اگه برم سر کار برام بهتره.هم کمتر به تو گیر میدم هم خودم ذهنم باز میشه

اتفاقا یه داروخانه نزدیک خونه آگهی داده برای داروساز.تصمیم گرفته بودم برم.مامان جون میگه من 3 روز میام پرینازو نگه میدارم یه روزم که باباش خونه است میمونه 2 روز.زحمت اونم میدیم به مامان مهین.صبح زنگ زدم و با داروخانه صحبت کردم و قرار شد برم حضوری صحبت کنم.ولیییییییی از همون صبح اضطراب به دلم افتاد که اگه من نباشم نکنه غصه بخوری...نکنه شیر خشک نخوری....آخه تو شیشه نمیخوری نکنه اذیت بشی لاغر بشی....از خود صبح غصه خوردم  آخرشم تصمیم گرفتم حداقل تا 1 سالگیت بی خیال کارکردن بشم.مگر اینکه جایی برای 3 روز بتونم کار گیر بیارم.توکل به خدا

ظهر تو همین فکر و خیالها بودم که بابایی اومد با دست پر!جواب آزمایش چکاپم رو گرفته بود.یه کم اوضاع احوال بدنم بالا پایینه.باید برم دکتر.ولی اگه مجبور بشم دارو بخورم چیییییییی؟اگه نتونم بهت شیر بدم چیییییی؟همین فکرا اشک رو از چشام سرازیر کرد.بابایی کلی باهام صحبت کرد.بازم توکل به خدا.هر جور مصلحت باشه با شرایط کنار میام.

عصری با مامان جون تلفنی صحبت میکردیم.از یکی از اقوام میگفت که مستاجرن و باید پاشن و اینقدر اجاره ها بالا رفته هیچ جا با پولشون خونه گیر نمیارن.میگفت اینقدر افسرده و ناراحت بودن که حد نداشت.

دلم میخواست زار بزنم.از اینهمه تبعیض از اینهمه فساد مالی از اینهمه درد تو جامعه.همه چی خوب و عالیه همه جوونها کار دارن و در رفاهن حالا بیایم حجاب زنها رو درست کنیم و برای موهای از شال بیرون زده برای جوان پرونده درست کنیم.ای خداااااااااااااااااااا کو دست یاریگرت خداااااااااا  چرا ظالمان رو از روی زمین بر نمیداری؟؟؟

 خدایا کی این آیه محقق میشه:

وسیعلم الذین ظلموا ای منقلب ینقلبون

آخ که چقدر دلم برای خانوم احمدی و کلاس قرانم تنگ شده مامانی.انگار طلسم افتاده هر وقت میخوام زنگ بزنم و دوباره کلاسم رو شروع کنم جور نمیشه.اینم یه تنبیه برای من که خیلی وقته دوره قرانم رو انجام نمیدم

خلاصه مامانی اول هفته خوبی نداشتم.به امید اینکه روزای بعد پر از شادی و هیجان و روحیه خوب باشه

مامان جونم خیلی خوشگل بای بای میکنی.کف دستت رو به سمت خودت میگیری!!عصری کلی باهات تمرین سرسری کردم و آخرش گفتم سرسری کن تو هم کردی دخترک باهوش مامان.

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (3)

مامانی شیما وحدیث
18 تیر 90 21:01
سلام مامانی پرینازخوشکل ونازنازی .
واااااااااای مامانی چقدرحساسی .البته منم به همین اندازه حساسم ولی خیلی دیگه خودم ودرگیر نمی کنم .
ماشاالاچه دختر نازی .به نظرمن ،چون قصد کارکردن داری ازالان برو سرکار .فردا که بزرگتربشه وابستگی تون خیلی بیشتر میشه .
منم باشما موافقم که درد تو جامعه خیلی زیاده ولی واقعا وضع حجاب خیلی خرابه .
امیدوارم خدا ریشه ی هرچی دروغگو ازاین جامعه بسوزونه .
به ماهم سربزن

مرسی مهربون اومدی سر زدی.آخه من میگم جوون اگه کار داشته باشه اگه رفاه داشته باشه نمیره دنبال الواطی و ... میره سر کار میاد خسته میشه.بعدشم زندگی تشکیل میده طرف اعتیاد نمیره.همه درد ما از بیکاری و مشکل معیشته
خاله لادن
19 تیر 90 2:21
سلام سلام پریگل عزیزم.قربونت برم چه دخمل نانازی شدی: خیلی دلم میخواد تو و مامانیتو ازنزدیک ببینم.انشااله فرصت بشه ببینمتون. سلام مامان پرینازچرا دلت گرفته گلم؟خب بچه داره دندون درمیاره اشتها نداره.دخترم شیمک نی نی کوچولویِه زود سیر میشه.دلم برات تنگ شده.راستی چشمت روشن.زیارت مامان وبابا قبول باشه.انشالله قسمت شما.سرم خیلی شلوغه در اولین فرصت باهات تماس میگیرم.اگه بخوای اسمتو چندتا بازآموزی بنویسم داروخانه 13آبان.پنجشنبه جمعه هاست.شاید روحیتو عوض کنه.به امید دیدار

سلام خاله جونی.مرسی اینجا اومدی دیدنم.ما هم دلمون براتون تنگ شده.خب بیا خونمون دیگههههههههههههههههه

faeqeh
27 تیر 90 18:29
عزیزم کلاس قرانت کجاست میشه برام بنویسی؟راستی گل خوشگلی داری مراقبش باش


قبلا تو یه دارالقران بود که نهایتا به یه مدرسه رسیدیم و اونجا دارالقران رو دایر کردن.تو مرزداران مدرسه مکتب الجواد