روزهای پرهیاهو
دختر نازم چند روزه همش مشغولیم و تو حسابی خسته شدی یه کمم بداخلاق شدی ودوست داری بخوابی ولی سخت میخوابی.البته خونه خودمون خوب میخوابی ولی امان از روزایی که بریم خونه مامان بزرگها.حق هم داری خوب همش شلوغ پلوغه.آخه مامان ایران و بابا حمید روز دوشنبه 6 تیر به سلامتی از مکه برگشتن.خیلی بهشون خوش گذشته بود.خییییلیییییییی دلشون برات تنگ شده بود.بالاخره خاله مرجان هم رفت خونه خودشون.دیگه این روزای آخر حوصله اش سر رفته بود و دلش مامانشو(سوغاتیاشو )میخواست.دست مامان جون درد نکنه کلی لباسای خوشگل برات آوردن

عمه فریده و شوهرش هم جمعه 10 تیر رفتن مکه و هاله جون اومد تهران پیش خاله مرجان.دیگه حسابی سرشون گرم شده و خاله یه زنگ نمیزنه بگه خواهر جون چطوری؟من کی بیام خونتون؟تو کی میای خونمون؟!!
خاله مرجان دوست داره اگه سال دیگه قسمتمون بشه بریم مکه با ما بیاد.منم بدم نمیاد همین که با تو بازی میکنه خوبه.برای همینم تو رو محرم کرد ببینیم چه شکلی میشی!!

الهی قربونت برم ننه!!


مامان جونم خیلی خوشگل بای بای و دس دسی میکنی.یه وقتایی هم میگی بابا که بابایی خیلی ذوق میکنه.نمیدونم چرا اینقدر تند تند دندون درمیاری.4 تا که داری احساس میکنم بازم داری درمیاری!!صداتم ماشالا خیلی بلنده آواز که میخونی محله خبردار میشن!!
واااااااااییییی یه خبر بد....پدر خاله بهجت(صمیمی ترین دوست مامان)به رحمت خدا رفتند.مرد نازنینی بود.یه بابای مهربون رفت پیش خدا.حال خاله بهجت خییلیییی بد بود.روز اول که رفتم دیدمش ترسیدم.تا حالا این شکلی ندیده بودمش.خدا صبرشون بده.خیلی سخته
به خاطر همین حالم اصلا خوب نبود و یه کم بی حوصله بودم نمیتونستم باهات خوب بازی کنم.تو هم همش غر غر میکنی که بشین کنارم بازی کن
جمعه شب مامان جون همه عموها رو دعوت کردن شام خونشون.خیلی خوش گذشت.عمو بهروز عکساتو آوردن.الهی فدات بشم خیلی ناز شدی!!خاله مرجان سی دی رو نگه داشت عکساتو بریزه تو کامپیوتر.سی دی رو گرفتم عکساتو میذارم اینجا.
تازگیا صبح کله سحر بیدار میشی و نمیذاری ما بخوابیم بعد یکی 2 ساعت میگیری تخت میخوابی!چه کنیم بچه سالاریه دیگه!


روزهای پرهیاهو
