پنجمین سالگرد عروسی مامان و بابا
دختر گلم
5 سال پیش در چنین روزی مامان و بابا پیمان آسمانی با هم بستند که تا وقتی زنده اند در کنار هم شاد و پر انرژی برای رسیدن به اهداف عالی تلاش کنند.
چه زود گذشت این 5 سال ....ولی پر از خاطرات قشنگ و به یادموندنی.از فارغ التحصیلی مامان و خریدن مطب بابا بگیر تا خونه خریدن ولییییییییی هیچکدوم این اتفاقات به شیرینی اضافه شدن تو دختر مهربون به زندگی ما نبوده و نخواهد بود.
خدا تو رو برای ما نگهداره و به ما توانی بده که بتونیم خوب خوب آداب زندگی رو بهت یاد بدیم همونطور که مامان و بابای ما خوب رسم زندگی رو یادمون دادند.دست پر محبت مامان و بابامون رو میبوسیم و از خدا سلامتی و طول عمرشون رو میخوایم.
دختر نازم قدر بابات رو بدون چون تو این 5 سال ذره ای من رو آزار نداده و همیشه سایه محبتش بر سرم بوده
امشب به یاد عاشقانه ترین شب زندگیمون 3 نفری جشن میگیریم(آخه دیروز بابایی یه برگه عشق از همون دفتر کوپن عشق بهم داده که بریم بیرون و خوش بگذرونیم)
البته شیرینی بزرگترا محفوظه.هفته بعد که عمو حامدت اینا بیان تهران همه رو دعوت میکنم تا دور هم باشیم

-دخمل نانازی خودش میخوادموهاشو شونه کنه!

پرینازدر رستوران تا حدی باهامون همکاری کرد.البته تا حدی!!


پنجمین سالگرد عروسی مامان و بابا
