یه بار برای خودم
10 خرداد 92 اون زمانها که مجرد بودم گهگداری با مامان حرفمون می شد سر اینکه مثلا می گفتم چرا موهاتو مش نمی کنی؟می گفت آخه بابات دوست نداره!می گفتم چرا فلان کارو نمی کنی ؟می گفت بابات دوست نداره! و من شاکی می شدم که مگه آدم برای دیگران زندگی می کنه؟پس خود آدم و علاقه هاش چی؟ و از این دست خزعبلات!!تا اینکه خودمم مزدوج شدم و شدم یه همسر ذلیل اساسی!! البته بدون هیچ زور و اجباری.یعنی فقط به خاطر دل خودم دوست داشتم و دارم که علائق همسر رو خیلی تو کارهامو رفتارام لحاظ کنم.یکی از علاقه های این همسر گرام موی بلنده!تو این 8 سال با هم بودن هر بار رفتم آرایشگاه و آرایشگر ازم پرسیده عزیزم چقدر کوتاه کنم؟با ترس و لرز گفتم خیلی کم نهایت یک س...







