پرینازپریناز، تا این لحظه: 15 سال و 11 ماه و 9 روز سن داره

پریناز...تولد دوباره عشق

باورم نمیشه...

دیشب هادی اومد خونه.شام خوردیم.حس میکردم تو همه ولی چیزی نمی گفت.بعد شام گفت:حامد اینا رفتن الیگودرز.گفتم اونجا چه خبر بوده؟لابد کار اداری دارن؟هادی گفت برای مجلس ترحیم...خشکم زد...گفتم کی؟؟؟دیدم چشماش قرمز شد...اصلا نمی خواستم به ذهنم هم بیارم که کی ممکنه فوت شده باشه....صاحب داروخانه ای که اونجا کار می کردن...همسایه غریبی شون....وااااااااای کاش ندیده بودمشون....یه مرد جوون ...خدایا چرااااااااااااا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟   کیانا کوچولوی ناز چه زود بی بابا شدی عزیزم       ...
14 شهريور 1392

و اما مرداد!

دخترك قشنگم....چند وقته خيلي برنامه زمانيم محدود شده.به خيلي از كارام نمي رسم.نميدونم شايد به خاطر كلاس زبان باشه ولي خب راضي ام و احساس مفيد بودن مي كنم!! راستش گفتم از ماجراهاي بعد عيد فطر يه يادي بكنم تا به اميد خدا شهريور رو هم مثل مرداد خوب شروع كنم. عيد فطر مصادف بود با روز جمعه.دايي مهدي از اول هفته اومده بود تهران.عمه جون اينا هم روز قبل عيد اومده بودند.با هم تصميم گرفتيم روز جمعه بريم سمت فيروزكوه و تنگه واشي.صبح خيلي زود راه افتاديم.3 تا ماشين ديگه با هم بودن ولي ما جدا بوديم.ديگه بعد چندين روز گرسنگي،گفتيم يه صبحانه درست درمون بخوريم.وسطاي راه وايستاديم و كلپچ زديم بر بدن!!اونجا كه رسيديم بقيه رو ديديم.خيلي شلوغ بود....
2 شهريور 1392

جشن هزاره

نازگلک من...امروز هزارمین روزی هست که حضورت رو هدیه دلهای ما کردی و چه هدیه ای قشنگ تر از مهر و محبت و صفای یه موجود معصوم و پاک مثل شما؟آرزو می کنم هزاران روز سلامت و سربلند زندگی کنی و همیشه از صمیم قلب شاد باشی. دیروز خونه مامان ایران دور هم جمع بودیم و عمه جون اینا و عمو بهروز اینا هم بودن.برات جشن گرفتیم و خیلی به هممون خوش گذشت.شما هم که مثل همیشه شاد بودی و برامون نانای کردی عزیز دلمممممممم                         ...
22 مرداد 1392

سوال فلسفی

دختر جون جونی مامان از دیروز  کمی تب کرده.دیشب داشتیم از خونه مامانی برمیگشتیم تو راه میگفت:من مریضم سرما خوردم....گفتم عزیزم نبینم مریض بشی.الان میرسیم خونه بهت شربت میدم حالتو خوب میکنم عزیزم....گفت تو بلدی حالمو خوب کنی؟گفتم آره مامانا بلدن حال بچه هاشونو خوب کنن....یه مکث طولانی کرد و پرسید:مامان تو خدایی؟؟؟ ...گفتم نه عزیزم خدا به مامانا یاد میده چه جوری حال بچه هاشونو خوب کنن....خداییش موندم تو کف این دقتش! ...
21 مرداد 1392

رمضان نامه

خدایا شکرت که توفیق یک ماه بندگی و عبادت بهمون  دادی.شکر که یک ماه مهمون سفره نورانی و مبارکت کردی.شکرت که بهمون توان دعا کردن دادی.خدایا سال ها و سال ها ما رو مهمون سفره خودت کن .... ماه رمضان خوبی بود.در کنار سختی هایی که داشت باز هم حس خوب سحرها و افطارها بهم انرژی مضاعف می داد.امسال به طرز بی سابقه ای هوا گرم بود.روزهایی که از خونه بیرون می رفتم هلاک بودم.گرچه به خاطر کارهایی که داشتیم اکثر روزهای غیر کاری هم بیرون بودم.بر خلاف سال های گذشته که برای سحر تدارک غذا می دیدم امسال تصمیم گرفتیم سحر غذا نخوریم.چون مشکلات گوارشی و ریفلاکس شدید معده من در سال های پیش منو می ترسوند از غذا خوردن تو سحر.وعده سحری مون یه صبحانه کامل بود...
17 مرداد 1392

معجزه

گاهی که خوب به اتفاقات زندگی نگاه می کنم می بینم یه سری وقایع مثال کامل "معجزه" هستن.اتفاقاتی که نمی دونی چطوری اتفاق می افتن و دهانت به تعجب باز میمونه. امروز برای من یه معجزه اتفاق افتاد که اگر نبود الان دیگه تو این دنیا نبودم.نفهمیدم چی شد در کسری از ثانیه اتفاق افتاد.روی خط عابر پیاده ایستاده بودم تو اتوبان پشت چراغ راهنمایی.صبر کردم تا چراغ قرمز شد و راه افتادم تا از پهنای باند رد بشم غافل از اینکه ممکنه آدمهای وحشی صفتی باشن که با سرعت خیلی خیلی بالا تو اتوبان دنده عقب برن.یعنی داشتم سمت راست رو نگاه می کردم که ماشین ها ایستاده بودند و رد می شدم که نمی دونم چی باعث شد یه لحظه استوپ کنم انگار باد سرعت ماشینی که وسط عرض اتوبان دا...
13 مرداد 1392

شب قدر مادرانه

از وقتی مادر شدم شب های قدر هم برام مادرانه شده.وقتی نمی تونم ظهرا استراحت کنم دیگه شب رمقی باقی نمی مونه که بخوام  تا سحر پای سجاده بشینم.امیدم به خداست که به دلم آگاهه و از عمق وجودم خبر داره.گاهی وسط دعای جوشن و دعای ابوحمزه سری هم به مطالب بچه داری و خلاقیت و بازی می زنم چون خود اینها هم عبادته.اصلا بچه داری الان برای من بزرگترین عبادته.چون اگر خطایی بکنم تا آخر عمر گریبانم رو می گیره.جوری باید بزرگش کنم و و جوری باهاش رفتار کنم همه شب های قدر عمرم خیالم راحت باشه از اینکه دخترم ازم راضیه.دیشب که شام غریبان امام علی بود رفتیم تجریش.قرار بود دو نفری بریم رستورانی که رزرو کرده بودم ولی به دلایلی!!نشد و 3 نفری رفتیم که اتفاقا خیلی خی...
9 مرداد 1392