پرینازپریناز، تا این لحظه: 15 سال و 11 ماه و 9 روز سن داره

پریناز...تولد دوباره عشق

قیافه ات مظلوم شده نه خودت!

دختر نانازی شیطون بلا تازگیا خیلیا میگن آخیییییییی نازیییییییی چقدر این دختر مظلومه!!چقدر نجیبه!! نمیگم نیستیا.خیلیم خانومی ولی شاید قیافه ات کمی گول زنکه و حالا که بزرگتر شدی همه حس میکنن خیلی خانوم خانوما هستی و شیطونی میطونی بلد نیستی. من 2 تا عکس میذارم یکی مال مهر ماه که 10 ماه و نیمه بودی.یکی هم مال دیشب که 12 ماه و نیمه هستی و رفتیم خونه مامان جون که برام تولد گرفتن و شما آتیش سوزوندی!!.خودت قضاوت کن: ...
12 آذر 1390

پریناز:مامانی جونم تولدت مبارک!!

تا مامانم رفته آشپزخونه بیاد من به جاش مینویسم!! امروز تولد مامانمه.مامانم خیلی منو دوست داره و همش قربون صدقه من میره ولی من هنوز بلد نیستم حرف بزنم و از مامانم تشکر کنم.هر وقت هم مامانم بوس می خواد صورتمو به طرفش میگیرم و اون منو بوس میکنه!کاش بزرگ بودم میرفتم برای مامانم کادو میخریدم ولی به بابایی گفتم از طرف منم کادو بخره! امروز مامانم خونه است و با همدیگه خونه رو تمیز کردیم و جارو زدیم.منم هرجا که مامانم میره عین موش میرم دنبالش.به خاطر همینه شاید خیلیا به من میگن موش موشی... ای وای پریناز چیکار داری میکنی مامان؟!بیا بشین کنارم برات بگم چقدر بزرگ و خانوم شدی: از بعد از تولدت خیلی خیلی دختر مهربونی شدی ...
10 آذر 1390

تو فهمیده ترین دختر دنیایی

عروسک مامانی این روزا نصف روز از هم دوریم .خیلی سخته ولی هم تو خیلی خیلی خوب کنار اومدی هم خدا به من صبر و تحمل داد.صبح ها ساکت و مظلوم میشینی تو صندلیت و بابایی میبرتت خونه مامان بزرگها و ظهر میاد دنبالت.ظهر له له میزنم برا دیدنت.دلم غنج میره برای لوس شدنات عزیزم.دیگه از ساعت 3 باهمیییم تا شب.یه جورایی خیلی حوصله ام بیشتر شده برای بازی باهات.برنامه ریزیم خوب شده و به کارای خونه هم بهتر میرسم.اون احساسات کسلی و افسردگی و بی برنامگی ازم دور شده و اینا همش به خاطر همکاری خوب تو هست.اگه بزرگتر بودی یه جایزه خوب برات میگرفتم ولی الان فقط بوست میکنم عسلم. الان سر کارم و دارم پرونده های شرکت رو زیر و رو میکنم تا از سوابقشون مطلع...
6 آذر 1390

مامانی شاغل می شود...

یک سال و 4 روزه من بابا بگیر بخواب.همیشه شبا راحت می خوابی همین امشب که من باید زود بخوابم خوابت نمیاد!! مامان گلی من امروز(یا به قولی دیروز)که 1 آذر بود رسما شروع به کار کردم.از دلتنگی و این چیزا نمیگم که به حد کافی بغض دارم... امیدوارم خدا کمکم کنه راحت با دوری ازت کنار بیام. نیم ساعته دارم روپا تکونت میدم ولی انگار نه انگار نه تکون میخوری نه چیزی میگی.چشمات بازه شایدم خوابی داری منو گول میزنی! دخترم اگر در حقت دارم ظلم میکنم منو ببخش.این حس اذیتم می کنه.امیدوارم راحت با شرایط جدید کنار بیایم.چیزی که خیلی خیالم رو راحت کرد این بود که برای اولین بار تو صندلی ماشین گذاشتیمت و بر خلاف تصورم کیف کردی. ماما...
2 آذر 1390

تولد یک سالگی فرشته کوچولو

فصل اول-دل نوشته های من برای خدای مهربونم خدای مهربون شکر شکر شکر شکرت که من رو مادر کردی.... از روزی که فهمیدم یه موجود کوچولو توی دلم داره رشد میکنه بیشتر به قدرتت پی بردم و اعجاب خلقتت همیشه منو به فکر می بره.روزی که یه انسان از درون من به این دنیا پا گذاشت و اسم من مادر شد تازه فهمیدم چرا بهشتی خلق کردی که بخوای زیر پای مادر بذاری. خدای بزرگ من یک سال گذشت با کلی پستی و بلندی و شادی و اضطراب و هیجان و نگرانی و ...و من با کوله باری از خاطره و تجربه دفتر یک سالگی عزیزکم رو می بندم.یک سالی که هیچی از خاطرات سختش برام نمونده چون یه خنده پریناز همه خستگیمو از تنم به در می کنه. خدایا شکرت میکنم به خاطر همفسری که...
28 آبان 1390

ساعت شمار معکوس!!

دخترکم   گلکم    خوشگلکم از ذوق و شوق تو پوست خودم نمی گنجم .خیلی خیلی کار دارم برای فردا فقط اومدم شور و شوق و اضطرابم رو اینجا برات بگم تا بدونی خیلی خیلی برام عزیزی مهربون دخترم. بعد از ظهر خاله مرجان و زن عمو منای مهربون میان اینجا تا تدارکات تولد رو ببینیم و برای فردا کار زیادی نمونه.در ضمن یه سری کارها رو هم مامان جون و زن دایی سارای گل قراره انجام بدن و من برعکس همیشه از همه کمک خواستم تا از پس کارها بربیام.دست همگی درد نکنه. خدای مهربون ازت می خوام همونطور که این یک سال به من توان و قدرت نگهداری از این موجود نازنین رو دادی باز هم بهم نیرو بدی که بیشتر و بیشتر بتونم بهش برسم تا تو خا...
26 آبان 1390

مرواریدای جدید خوش اومدین

قند عسل مامان 5 شنبه 19 آبان متوجه شدم نوک دندونهای نیش بالا زده بیرون.خیلی خوشحال شدم که اینقدر بی دردسر دندون نیشت دراومد. شکر خدا حالت خوبه خوبه و غذاهاتم خوب می خوری. حسابی سرم شلوغه و در تدارک تولدم.از طرفی داره شرایط کارم قطعی میشه و از اول آذر مشغول به کار میشم.سر فرصت میام میگم چه کاری استخر تموم شد و بالاخره شنا یاد گرفتم و میتونم تو عمیق شنا کنم.هوورااااا خیلی خیلی ذوق تولدتو دارم و گاهی اشکم در میاد.اضطراب هم دارم که کارات خوب پیش بره.توکلم به خدای مهربونه مامانی تازگیا یه مدل خاصی می خندی که تقریبا الکیه و برای جلب توجه دیگرانه .تقریبا این مدلی:هه هه هه هه!! الان لا لا کر...
22 آبان 1390

عید آمد و عید آمد...

دختر نازم چه روز قشنگیه امروز.روز عرفه.روزی که باید خودمونو بشناسیم.حیف که نشد زیاد استفاده کنم ولی خدا به دل من آگاهه.خدا میدونه دلم برای خیلی چیزا تنگ شده.برای دوره کردن قرانم که امیدوارم زیاد فراموش نکرده باشم.برای یه خلوت  سر صبر با خدا و ...به خاطر تو دختر نازنین همه این روزا قشنگ ترین روزای زندگیمه حتی اگه نتونم کارای مورد علاقه ام رو انجام بدم.تصمیم قطعی داشتم کلاسم رو شروع کنم ولی گذاشتم بعد از عید که به امید خدا عاقلتر بشی و من بتونم کمی به کارای شخصیم برسم! فردا عید قربانه.یاد پارسال به خیر.فردای عید به دنیا اومدی و من و بابایی روز عید چقدر کار کردیم.از خرید و شستن میوه و مرتب کردن خونه و ...چه روزای پرهیجانی.چه ...
15 آبان 1390

تجربه جدید یه کم تلخ

تنت به ناز طبیبان نیازمند مباد وجود نازکت آزرده گزند مباد   گل گلدون من یه سرماخوردگی ساده اینقدر تو روحیه من تاثیر بدی گذاشته که فقط و فقط از خدا میخوام هیچ بچه ای تو دنیا دچار بیماری نشه. حالت خیلی بهتره ولی کمی صدات گرفته.امروز دوباره بردیمت دکتر تا مطمئن بشیم گلوت عفونت نکرده که شکر خدا مشکلی نبود.ولی این چند روز خیلی خیلی خیلی به من و با با سخت گذشت.شبهایی که به خاطر کیپ بودن بینیت سخت می خوابیدی.روزهایی که جز شیر مامان هیچی هیچی نمی خوردی و ...زیاد دوس ندارم خاطرات تلخ بگم.ولی چه کنم مادر شدم و غصه ام میگیره طفلک معصوم من اشتهایی برای خوراکیهایی که عاشقشون بوده نداره.برعکس تصورم که فکر می کردم ...
11 آبان 1390

هردم از این باغ بری می رسد..

دختر نازنینم هر روز که میگذره همراهه با تحولات جدید که  نه راه حلی برای بهبود شرایط میشه پیدا کرد نه میشه بی تفاوت بود.چون سریع سیستم عوض میشه و هیچ روزی مثل روز قبل نیست.تنوع از این بالاتر؟! یادم میاد روزهای اول تولدت رو که با هر بار شیر خوردن حداقل 3 ساعت می خوابیدی.وااااای روزهای بیمارستان رو نگو که گاهی به کمک پرستارا و با ضربه به کف پا کمی هشیارت می کردیم تا شیر بخوری. یادم میاد حوالی 3 ماهگی که خواب شبت کامل تنظیم شده بود شبها 5-4 ساعت می خوابیدی و بعد تقاضای شیر می کردی اون هم نه با گریه با ملچ مولوچ خوردن دستات!!دکتر گفته بود هر 3 ساعت باید شیر بخوره گاهی به زحمت تو خواب شیرت میدادم و گاهی هم میخوابیدم تا خود...
6 آبان 1390