یه سالگرد بامزه!
دختر گلم 7 سال پیش در چنین روزی من و بابایی برای اولین بار همدیگرو دیدیم!روزی که بابایی با مامان بزرگ برای خواستگاری اومدن خونمون.چندین و چند بار از این اتفاقات برام افتاده بود و دریغ از یه سر سوزن احساسی که نسبت به کسی در دلم ایجاد می شد.و اواخر حس می کردم شاید هنوز زمان ازدواجم نرسیده و با مامان جون سر اینکه دیگه با کسی قرار نذاره بحث داشتیم.شب قبل از اومدن بابایی یه مامان و پسری اومدن خونمون با یه سبد گل بزرگ پر از اکلیل!آقایی که خیلی از سنش بیشتر نشون می داد با موهای کم پشت و عینک ذره بینی!خدا منو ببخشه که وقتی رفتن به مامان کلی غر زدم و گفتم حالا فردا یه کور و کچل دیگه میاد... فردا رسید.با مامان جون اتمام حجت کرده بود...
نویسنده :
مامان پریناز
10:32







