پرینازپریناز، تا این لحظه: 15 سال و 11 ماه و 16 روز سن داره

پریناز...تولد دوباره عشق

اندر احوالات 22 ماهگی!

فندق نمکی مامان                            22 ماهگیت مبارک عروسکم   این روزها با تغییرات و پیشرفت هایی که می کنی غافلگیرمون می کنی.از ادای کلمات سخت بگیر تا یاد گرفتن کارهایی که به نظر ما فهم و درک بالایی می خواد. الان دیگه خیلی کلمات رو میگی و جمله سازی 2 کلمه ای رو شروع کردی: این بابا منه...مامان مال منه...توپ چی شده؟...بابا ددر...مامان کوش؟... یکی از پیشرفتهای مهمت در این ماه یاد گرفتن رنگ ها بود.اصلا قصد یاد دادن نداشتم یعنی نمیدونستم چطوری باید مفهوم رنگ رو بهت...
27 شهريور 1391

چقدر عکس!!

خب دختر گلم....حالا که دخمل خوبی بودی و زود خوابیدی منم همت می کنم یه سری عکسای این چند وقت رو برات میذارم: و اما شروع می کنیم از شیطنت های جنابعالی!! اصولا این یه سبده به اسم سبد رخت چرک: مامانی دارم میرم کاری نداری؟؟ یوهوووو من ظاهر شدم........                                                                                                اینجوریه ...
17 شهريور 1391

بلا به دور عزیزکم

دختر مهربون من                                                                                                                 باورم نمیشه یه دخمل مهربونی مثل تو باشه که با دیدن هر نی نی کوچولویی آغوششو باز کنه و نی نی رو در بغل بگیره و با تمام وجود بهش محبت کنه و  در کنارش یه دخترها و پسرهایی هم باشن که با دیدن نی نی های دیگه حس تهاجم بهشون دست بده و به بچه ...
16 شهريور 1391

افسردگی بعد مسافرت!

طلا نازنازی من! انگاری مسافرت هفته پیش من رو مسخ کرده.با اینکه تا تونستی حرصم دادی ولی خب سفر به زادگاه اینقدر شارژم کرد که از وقتی برگشتیم زیاد دل و دماغ ندارم. حالا اصلاح کنم حرفمو دیگران بهم گیر ندن.شما کلا هیییچ وقت حرص نمیدی این ما هستیم که درکت نمی کنیم.(خب بهتر شد از خطر مرگ نجات یافتم!!) مگه از بچه ای که سرما خورده باید انتظار داشت غذا بخوره؟؟؟ مگه بچه ای که تو آپارتمان بزرگ شده با دیدن حیاط باید بیاد بشینه تو خونه؟؟ مگه از بچه ای که تا حالا دوچرخه سوار نشده میشه خواست که دوچرخه دیگرانو به زوووور نگیره؟؟   مگه بچه سوژه است که اگه تو مسافرت 6 روزه یه دونه عکس هم ازش نگیری باید بشینی غصه بخو...
8 شهريور 1391

21 ماهگی گل گلی!

دخترکم ...ناز گلکم.... میخوام برات بنویسم ولی وقتی خونه هستی بهم اجازه نمیدی!!فقط میتونم در همین حد بگم:                                                                                                                 **  21 ماهگیت مبارک عروسک مامان**                                ...
28 مرداد 1391

شرح وظایف!

مامان:کی دندونای پرینازو مسواک می زنه؟ پریناز:بابا مامان:کی برای پریناز لباس خریده؟ پریناز:مامان مامان:کی پرینازو می بره مهد کودک؟ پریناز:بابا مامان:کی برای پریناز پوفی می پزه؟ پریناز:مامان ...
18 مرداد 1391

روزهای کمی سخت!

فرشته عزیزم روزهای ماه مبارک تند و تند دارن میگذرن.متاسفانه نمیتونم زیاد استفاده کنم.خدا ببخشه که بیشتر تحمل تشنگی و گرسنگی می کنم و بیشتر از این نتونستم حق این ماه رو به جا بیارم.ولی خب خدای من بزرگه و می دونه نگهداری از کوچولویی مثل شما خودش یه جور عبادته.چه روزهایی که حتی اجازه یه خرما خوردن دم افطار بهم نمیدی و فقط می خواهی توجهم به شما باشه....چه روزهایی که فقط یه ربع خواب نیمروزی که برای روزه دار آب روی اتیشه رو ازم دریغ می کنی....چه روزهایی که همون لحظه افطار نیاز به تعویض داشتی...و چه و چه و چه.... (اینجا دم افطاره و میخوام سفره بچینم.اومدی برا بابات لقمه گرفتی!) این روزها به صورت کاملا خودجوش شب ها اتاق خ...
17 مرداد 1391

تکه گمشده

روزه داری توی این روزهای طولانی و گرم سختی های خودشو داره.یکی از عوارض روزه داری خواب آلودگیه که به خاطر پایین افتادن قند خون همش آدم حس می کنه یه چیزی مثل چرخ و فلک دور سرش می چرخه! امروز بعد از ظهر خیلی خوابم میومد ولی از اون روزایی بود که تو اصلا قصد خواب نداشتی.(نمیدونم شاید بعضی روزها تو مهد یه چرتی می زنی که اینقدر بعد از ظهر سرحالی.باید به مربی بگم هرجور شده شما رو نخوابونن)رو تخت دراز کشیدم شما هم اومدی روی پام با انواع و اقسام عروسکها و موبایل بابا.هرچی لالایی بلد بودم خوندم ولی انگار نه انگار.همش حواست به گوشی بابا بود و نمی خواستی بخوابی.منم بی خیال شدم و خودم گرفتم خوابیدم.البته اینجور وقتا خوابم نمی بره مگه اینکه یه لحظه...
9 مرداد 1391

روزه کله گنجشکی

نازنین دختر من... از اونجایی که جمعه شب من چند تا از دوستای بابایی و خانواده هاشونو برای افطاری دعوت کرده بودم 5 شنبه مشغول تدارکات بودیم و شما هم تا حد فراتر از ممکن شیطنت می کردی.اصولا دوست نداری کسی به کارش برسه و دوست داری مرکز توجه همه قرار بگیری.اونقدر خسته بودی که همش خمیازه می کشیدی و منم از خدا خواسته ساعت 10 شب خوابوندمت و با بابایی مشغول کار شدیم.دم دمای سحر بود حس کردم بیداری.یه کم اومدی سرتو روی شونه ام گذاشتی و لوس بازی ولی من مثلا خواب بودم.با خودت کلی حرف می زدی.تا اینکه ساعت زنگ زد برای سحری .من آروم از اتاق رفتم بیرون و بابایی تلاش کرد شما رو بخوابونه که تلاشش بی فایده بود.به بابایی گفتم بذار بیاد پیش ما.خلاصه این ش...
8 مرداد 1391