پرینازپریناز، تا این لحظه: 15 سال و 11 ماه و 16 روز سن داره

پریناز...تولد دوباره عشق

ممد نبودی ببینی شهر آزاد گشته...

دیدن خرمشهر خیلی جالبه.هنوز بعد از این همه سال آثار جنگ توی چهره شهر دیده میشه.یه جورایی خیلی دلم میگیره وقتی خونه های قدیمی ترکش خورده رو می بینم و متاسف میشم که چرا بهش نمی رسن...   هفته پیش 3 نفری رفتیم جنوب.یعنی خرماپزون واقعی با هوای خیلی شرجی.شانس آوردیم گرد و خاک نبود و پرواز خوبی داشتیم.روزی که رفتیم بیستمین ماهگرد زندگیت بود.مبارکت باشه عسلمممممم   برای پایش رشد 20 ماهگیت بردیمت دکتر.خدا رو شکر این ماه خیلی خوب وزن گرفتی و امید به زندگی رو در من بالا بردی!! ماه مبارک هم از راه رسید و من امسال با خیال راحت روزه هامو میگیرم.گرچه روزه داری با بچه کوچیک خیلی طاقت فرسا میشه ولی خدا کمک میکنه.عصرا خیلی ط...
4 مرداد 1391

شیش...شیش...شیش ساله شد زندگی!

دختر نازنینم روزهای زندگی خیلی خیلی زود می گذره.یعنی تا چشم به هم میذاریم میان و میرن و خدا کنه این وسط دل کسی رو نشکنیم و فقط بندگی خدا کنیم. این روزها من و بابایی 6 ساله شدن زندگیمونو  جشن گرفتیم و از خدا می خواهیم جشن 60 ساله شدن زندگیمون همراه با نوه یا نوه های خوشگلمون هم ببینیم انشالله... شب 21 تیر بابایی مهربون با گل و کیک و کارت تبریک وارد خونه شد.شما اون روز خیلی بازی کرده بودی و مجبور شدم زودتر بخوابونمت.جشنمون رو 3 نفری برگزار کردیم البته نفر سوم شما نبودی خاله مرجان بود که چند روزی مهمونمون بود.بابایی تو کارت تبریک وعده یه شام دو نفره داده بود که فردا شبش یعنی زمان شام 6 سال پیش عروسی ! 2 نفری رفتیم ...
24 تير 1391

روزهای شاد شاد...

پرنسس کوچولوی من این روزها عید نیمه شعبان بود و عروسی دختر دایی جونم.و چقدر به هممون خوش گذشت.لذت دیدن یه پیوند جدید از یه طرف و لذت دیدار فامیل بعد از چندین سال از طرف دیگه روزهای خیلی شادی برامون رقم زد.الهی که همیشه پر باشه از این روزهای شاد و دل های شاد. شما که رسما ترکوندی!!!هر مرد و زنی بهم رسید این چند روز گفت دخترت چه خوشگل نانای میکنه (آخه دختر مردم از خجالت.نمیگن اینا به ریختشون نمیاد اهل نانای کردن باشن پس از کجا بچشون بلده؟!)   و اینجاست که گاهی به نظر بعضی علما در مورد نانای شک میکنم چون حس می کنم تا حدی از درون تراوش می کنه!! (در حال نانای.البته چرخ زدن نانای شما اینقدر ز...
18 تير 1391

اعیاد شعبانیه مبارک

دختر گلم این روزها روزهای خیلی مبارکیه.همش عید و شادی و دل خوش. هفته آینده عروسی داریم و من در تکاپوی تهیه لباس برای خودمو شما هستم.امیدوارم به نتیجه برسم هنوز که نرسیدم!! مامانی تا من دهنم وا میشه ازت تعریف کنم میزنی تو ذوقم.تازه چند روز بود خوب غذا می خوردی باز دوباره ادا اطوارت شروع شده.چیکار کنم از دست تو من ای خدااااااااااا علاقه شدیدی به نقاشی پیدا کردی.امیدوارم علاقه ات حفظ بشه! (این یعنی خیلی حرفه ای هستی !!) عکس گرفتن ازت خیلی سخت شده چون همش میگی دوربینو بدین به من: داشتیم میرفتیم مهمونی.عمو تو مهمونی گفت نشستین موهای بچه رو از دو طرف کشیدین؟!! ...
9 تير 1391

دلتنگم...

٢٠ ماه پیش وقتی روزهای آخر بارداری رو طی میکردم و به شدت ورم داشتم و دست و پاهام بابت همین ورم خیلی درد میکرد به خانم احمدی گفتم دیگه کلاس قران نمیام تا بعد زایمان.اون هم قبول کرد.بعد زایمان همانا و الان 19 ماه از زایمان می گذره و من هنوز به کلاس برنگشتم.البته بهانه محکمی برای خودم داشتم و اینکه خانم احمدی داره برای دکترا می خونه و فعلا کلاس نداره منم که از اساتید دیگه خوشم نمیاد پس منتظر می مونم تا خانم احمدی دوبار برگرده. 2 شنبه صبح شرکت بودم که یه اس ام اس اومد که برای ثبت نام کلاس خانم احمدی 3 شنبه صبح بیاین دارالقران.واااااااااااای دل تو دلم نبود.یه روز کامل خیلی خوش بودم هم به شوق دیدن خانم احمدی هم ادامه کلاس حفظ.3 شنبه صبح رف...
8 تير 1391

من نی نی میخواااااااااااااااااااام

نفس طلای من هر روز که از بزرگ شدنت میگذره و هر ماه که روز ماهگرد تولدت میاد و میره و منم با مرور عکسای روزهای نوزادیت حالی به حالی میشم تازه میخواد باورم بشه که داری بزرگ میشی و دیگه نی نی نیستی.واقعا به حرف مامان جون دارم می رسم که با هر روز بزرگ شدن بچه مشکلات یا بهتر بگم چالش های جدیدی جلوی پای آدم سبز میشه.روزهایی بود که فقط فکر شیر خوردن و قد کشیدنت بودم و الان روزهایی هست که فکر تربیت بهترت هستم.فقط از خدا کمک میخوام.                                    فر...
28 خرداد 1391

خوشا به حالت ای روستایی...

دختر بلای مامان! 2-3 روز تعطیلات خرداد رفتیم ارنگه.2 شب اونجا خوابیدیم و الحق که صفا کردیم.همش تو دلم میگم خوش به حال روستاییها چه حالی می کنن با این همه صفای طبیعت... همه چی لذت بخش بود: شب که با صدای جیر جیرک و نسیم خنک و صدای رودخونه و تصویر قشنگ ماه به خواب می رفتیم...سحر که با صدای انواع و اقسام پرنده ها برای نماز صبح بیدار می شدیم و تو خنکهای سحر تو حیاط وضو می گرفتیم و دیگه موقع نماز صبح خواب الوده نبودیم....روز که تا تونستیم بازی و گردش و خوراکی و چیدن گل و کندن سبزه ها و فوت کردن قاصدک ....بعد از ظهر یه خواب دلنشین با ختکی نسیم عصرگاهی...عصر  منقل دونفره من و بابایی و درست کردن بلال و "این چیه" گفتن تو بع...
22 خرداد 1391

دخترم تو دیگه بزرگ شدی

عزیز ترینم.... هر مرحله از زندگی شرایط و ویژگی های مخصوص به خودش رو داره و آدم برای اینکه بتونه بهتر زندگی بکنه باید با شرایط ویژه هر مرحله از زندگیش خوب کنار بیاد. کوچولوهایی مثل شما روز به روز بزرگ می شین و رشد می کنین و وقتی از یه مرحله وارد مرحله دیگه می شین نیاز به زمانی دارین که با شرایط جدید کنار بیاین و ما بزرگترها در اینجور مواقع با گفتن عباراتی مثل"عزیزم تو دیگه بزرگ شدی"تشویقتون می کنیم تا زودتر به این سازش برسین. حالا می خوام بهت بگم دختر نازنینم تو دیگه واقعا بزرگ شدی و می تونی بدون نیاز به شیر مامان رشد خوبی داشته باشی.می خوام بهت تبریک بگم که من رو سرافراز کردی که اینقدر راحت و بی دردسر با شیر مامان خداحافظ...
9 خرداد 1391

مادر... یه عاشق واقعی...

روز مادر به همه مامانای مهربون دنیا مبارک دختر نازنینم...برگ گلم....عشق مادر.... تو منو به مقام مادر بودن رسوندی.تو منو با عشق مادری آشنا کردی.ازت ممنونم چند وقتیه به دلایلی ذهنم مشغوله و زیاد سرحال نیستم.امیدوارم خدا کمکم کنه تا به شادابی روحی کامل برسم. عسلی من از اول اردیبهشت داری میری مهد کودک!!شکر خدا خیلی خوب عادت کردی و دوست داری.صبح بابا میبرتت و ظهر برمیگردونه.دیگه از خونه موندن خسته شده بودی.خیلی با خودم برای اینکار کلنجار رفتم ولی صلاح دیدم چند ساعتی خونه نباشی.بعد از جستجوی زیاد و دیدن مهدهای مختلف از اینجا خوشم اومد.خدا روشکر مربی های خوبی داری و دوستت دارن.اونجا میگن خیلی خوب غذا می خوری.تازه قبلا ...
31 ارديبهشت 1391