صبوری...
20 فروردين 92 دختر نازنین و مهربونم دوری و دل کندن ازت خیلی خیلی سخت بود....روزی که مامان و بابا به بهانه بردنت به پارک اومدن و شما رو بردن،بلند بلند زار می زدم.یعنی یه تیکه از قلبم رو کندن و بردن.خودمم نمی دونم چطوری آروم شدم.تو مدت قبل سفر بارها آهنگ سلام آخر خواجه امیری رو گوش می کردم و اشک می ریختم و به روز جدایی فکر می کردم.وقتی با بابا تو آژانس به سمت فرودگاه بودیم این آهنگ از رادیوی ماشین پخش شد و من و بابا دوتایی گریه کردیم.سخت بود خیلی سخت ولی من به امید یه لذت بزرگ از اون تیکه قلبم هم گذشتم.روزهای اول حال متفاوتی بود.دلتنگ بودم.اصلا باهات حرف نمی زدم چون شنیدن صدات از دور دورا که مشغول بازی بودی هم حالم رو بد می کر...








